amir
@amirarf
جایگاه کاربر در کتاب بی
نشانها و افتخارها
هنوز نشانی نگرفته.
حلقههای کتابخوانی
هنوز عضو حلقهای نیست.
در حال بارگذاری آمار مطالعه...
لیست مطالعه
کتابی در لیست مطالعه نداره.
کتابهای خواندهشده
آخرین نظرها و امتیازها
هنوز نظری نداده.
آخرین جملهها

«مردن را به انتها برسان، این کمترین کاریاست که میتوانی انجامدهی، بعد از تمام آن دردسرهایی که متحمل شدهاند تا تو را به زندگی بیاورند. بدترین به پایان رسید. تو به قدر کافی به قتل رسیدهای، به قدر کافی خودکشی شدهای، که بتوانی روی پاهای خودت بایستی، مثل یک پسر بزرگ. این چیزیاست که مدام به خودم میگویم. و اضافه میکنم، به تمامی از خود بیخود، از بیحرکتی مهلک خلاص شو، نابجاست، در این اجتماع. نمیتوانند هرکاری بکنند. تو را در راه درست قرار دادهاند، با دست تو را به لبهی پرتگاه هدایت کردهاند، حالا به تو بسته است، با آخرین گام بدون کمک، تا قدردانیات را به آنها نشان بدهی.»

«اگر میخواستم، میتوانستم همین امروز بمیرم، فقط با کمی تلاش، البته اگر میتوانستم بخواهم، اگر میتوانستم تلاش بکنم. اما بهتر آنکه به مرگ تن بدهم، بی سر و صدا، بدون سراسیمگی.»

«در سکون تجزیه است که آن حس طولانی و گنگ را که زندگیام بود به خاطر میآورم، و آن را به بوتهی داوری میگذارم، همانطور که میگویند خداوند مرا به بوتهی داوری خواهد گذاشت، با همان گستاخی.»

«عمر من، عمر من، حالا که دربارهاش حرف میزنم انگار درباره چیزی حرف میزنم که به آخر رسیده، و حالا انگار شوخیای است که همچنان ادامه دارد، و هیچکدام نیست، چون در آن واحد هم به آخر رسیده و هم ادامه دارد، و آیا برای این وضع اصلا زمانی وجود دارد؟»

«گهگاه میرفتم و مزارم را تماشا میکردم. سنگش را از پیش علم کرده بودند. صلیب رومی سادهای بود، سفید. میخواستم بدهم نامم را رویش بگذارند، با عنوان آرامگاه و تاریخ میلادم. پس تنها چیزی که کم داشت تاریخ مرگم بود. بهم اجازه نمیدادند. گهگاه تبسمی بر لبانم مینشست، گویی پیشاپیش مرده باشم.»

«برای کسی که هیچ چیز ندارد، غدغن است از کثافت لذت نبرد.»


