«به خودت احترام بگذار و قلب و روحت را به کسی که خواستار آن نیست ، تحمیل نکن.»

جملههای ماندگار کتاب
جملههای ماندگار جین ایر
اینجا میتونی جملهها، نقلقولها و بخشهای مهم کتاب جین ایر رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.
این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
«می دانم که تا ابد از او جدا خواهم بود و با این حال نمی توانم جلوی خودم را بگیرم که او را دوست نداشته باشم.»
«برایم بسیار موجب شگفتی بود که آن ها نسبت به لبخندی که آنقدر مرا شیفته ی خود کرده بود ، هیچ عکس العملی نشان نمی دهند.»
«اصلا قصد نداشتم عاشق او شوم ؛ اما در آن لحظه ، با دیدنش همه ی زحماتم به هدر رفت. او بی آنکه به من نگاه کند ، مرا عاشق خود کرده بود.»
این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
«کنترلی بر روی چشم هایم نداشتم، مدام چشم هایم به سمت او می چرخید و بر روی صورتش ثابت می شد و در نهایت ، من تسلیمشان شدم؛ نگاهش کردم، آن هم با لذت! لذتی گرانبها اما در عین حال تند و سوزان. همچون سوزنی از طلای ناب که نوک تیزش پوست را می سوزاند و یا همچون فرد تشنه ای که به برکه یی پر از آب می رسد و با این که می داند آب آن برکه فاسد است ، خم می شود و جرعه جرعه از آن نعمت خدادادی می نوشد.»
«چقدر در آن لحظه به او نزدیک بودم! از آن زمان چه اتفاقی افتاده که رابطه ی من و او را اینقدر تحت تاثیر قرار داده؟! الان چقدر از هم دور و چقدر با هم بیگانه ایم؛ آن قدر بیگانه که اصلا انتظار نداشتم به سویم بیاید و با من صحبت کند. بنابراین هنگامی که او به سمت دیگر اتاق رفت و مشغول صحبت با دیگر خانم ها شد ، اصلا تعجب نکردم.»
«بسیاری از مردم معتقند فقط باید به خدا توکل کرد و همه چیز را به او سپرد اما من عقیده دارم توکل کردن به این معنی نیست که خودمان دست روی دست بگذاریم و هیچ کاری نکنیم.»
«- نمی توانم انکار کنم که از غم او ناراحت بودم و حاضر بودم برای از بین بردن آن ، هر کاری از دستم بر می آمد انجام دهم.»
«- هروقت به انجام گناهی وسوسه شدید ، از پشیمانی و افسوس بعدش بترسید. پشیمانی نابودگر زندگی است. + می گویند علاج آن توبه است. - نه، علاجش نیس. علاجش ممکن است اصلاح باشد و من میتوانستم خودم را اصلاح کنم . هنوز هم توانایی این کار را دارم اما وقتی اینطور عاجزانه گرفتار یک نفرین شده ام، سعی و تلاش چه فایده ای دارد؟! علاوه بر این ، اکنون که خوشبختی و خوشحالی از من روی گردانیده، من حق دارم به شیوه ی خودم از زندگی لذت ببرم و این کار را خواهم کرد ، مهم نیست به چه قیمتی. - این گونه بیشتر و بیشتر در منجلاب فساد فرو می روید ، آقا . + بله ، احتمالا. اما وقتی میتوانم در آن منجلاب از زندگی نهایت لذت را ببرم، چه ایرادی دارد؟! همانطور که زنبور عسل را از میان خلنگزار ها جمع می کند ، من هم لذت های زندگی را برای خود جمع خواهم کرد. - زنبور شما را نیش خواهد زد ؛ مزه ی عسل را به کامتان تلخ می کند ، آقا .»
«وقتی با شما حرف می زنم احساس می کنم در حال نوشتن حرف هایم در دفترچه خاطراتم هستم.»
«من عمیقا اعتقاد دارم اوضاع فعلی ام بیش تر در نتیجه شرایط زندگی ام بوده تا گرایش طبیعی خودم.»
«من به آسودگی خاطر و وجدان راحت شما غبطه می خورم. ذهن عاری از آلودگی ، گنیجنه بزرگی است.»
«من هم همچون خطاکاران دیگر ترجیح می دهم مشکلات و بد شانسی هایم را به گردن سرنوشت بیندازم.»
«متاسفانه پاداش رک گویی غالبا تکبر و یا سوء تفاهم نسبت به منظور گوینده است.»
«اکثر آدم های آزاده برای دریافت پول تن به هر کاری می دهند.»
«بگذارید مساله ای را روشن کنم ؛ من نمی خواهم با شما همچون زیر دستانم رفتار کنم. منظورم این است که من فقط از این جهت خود را نسبت به شما برتر می دانم که بیست سال از شما بزرگ تر هستم و تجربه بیشتری دارم…»
«من زمانی که هم سن شما بودم یک آدم خوش قلب و ساده لوح بودم ؛ دلم برای آدم های بی پناه ، گرسنه و بیچاره میسوخت . اما سرنوشت یک روز من را به زمین زد و حتی به این هم اکتفا نکرد ؛ پس از آن ، مرا زیر مشت و لگد گرفت و اکنون من خوشحالم از این که آدم سنگدل و خشنی شده ام . با وجود این هنوز هم در وجود به ظاهر نفوذناپذیرم یکی دو روزنه پیدا می شود و در میان این توده ی سفت و سخت هنوز هم یک نقطه حساس وجود دارد.»
«احترام زیادی برای زیبایی ، وقار و رفتار مودبانه قائل بودم اما اگر این خصایص در هیبت یک مرد تجسم می یافت ، می فهمیدم که آن مرد به هیچ چیز در وجود من علاقه ای ندارد و نخواهد داشت. خیلی خوب می دانستم که باید از این آدم ها روی برگردانم ؛ همانطور که انسان از آتش ، نور و یا هر چیز براق دیگری که چشم را می آزارد ، روی بر می گرداند.»
«هیچکس نمیداند در کنار شورشیان سیاسی ، چند نفر دیگر از مردم در برابر تقدیرشان شورش کرده اند!»
«علاوه بر این شنیده ام که خانواده ی راچستر در زمان خودشان افراد پرکار و خستگی ناپذیری بودند و شاید به همین دلیل است که اکنون آسوده در قبرشان خوابیده اند.»
این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
«خداوند ، پدر من است ، دوست من است و من عاشق او هستم و مطمعنم او هم عاشق من است.»
«حضرت سلیمان چقدر زیبا گفت: غذای درویشانه ای که با عشق سرو شود ، خیلی بهتر از گوشت لذیذی است که با نفرت سرو شود.»
«پس چرا وقتی میدانیم این دنیا زودگذر است، آن را با درد و رنج بگذرانیم؟! وقتی میدانیم قرار است ما با رفتن به دنیایی دیگر، شادی را برای همیشه تجربه کنیم، نباید خیلی غصه ی این دنیا را بخوریم.»
«اگر دیگران مرا دوست نداشته باشند ترجیح میدهم بمیرم. من نمیتوانم تنها و منفور بودن را تحمل کنم. اگر بخواهم محبت تو و خانم تمپل و یا هرکس دیگری را که دوستش دارم جلب کنم ، حاضرم حتی استخوان دستم را بشکنند ، گاو به زمین پرتم کند ، یا پشت سر یک اسب بایستم و بگذارم با سمش به قفسه سینه ام لگد بزند…»
«حتی اگر تمام دنیا از تو متنفر باشند و تو را آدم شروری بدانند اما وقتی خودت بدانی چنین صفاتی را نداری ، مطمعن باش هیچوقت بدون دوست نخواهی ماند.»
«اما به نظرت ، اگر سعی کنی بد رفتاری هایش را فراموش کنی ، خوشحال نر نخواهی بود؟! به نظر من زندگی کوتاه تر از آن است که بخواهیم آن را با دشمنی با دیگران بگذرانیم.»
«اگر مردم همیشه با کسانی که بی رحم و بدجنس هستند با مهربانی رفتار و اوامرشان را اجرا کنند ، آن وقت آدم های بدجنس به کارهای زشتشان ادامه می دهند و دیگر از کسی نمی ترسند بنابراین روز به روز بی رحم تر می شوند . اگر کسی بدون دلیل ما را می زند ، ما باید با ضربه ای محکم تر جوابش را بدهیم . آن ضربه باید آنقدر محکم باشد که آن فرد دیگر جرات نکند کار زشتش را تکرار کند .»
«خیلی احمقانه است که بگویی نمیتوانم آنچه را سرنوشت برایم رقم زده ، تحمل کنم»
«بهتر است صبورانه درد و رنجی را که هیچکس متوجهش نمی شود ، تحمل کنی تا این که با یک عمل عجولانه هم خودت و هم بستگانت را به دردسر بیندازی .»
این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
«من دل و جرعت نداشتم آزادی را به بهای گزاف خفت و خواری ، به جان بخرم .»
این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
«آن بشقاب دیگر ارزش سابق را برایم نداشت ، مانند تمام چیز هایی که مدت ها انتظارشان را می کشیم اما وقتی به دستشان می آوریم دیگر آن لطف و ارزش سابق را ندارند .»
این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
«- به من طلسمی بده تا زیبا شوم - تنها طلسم لازم چشمان یک عاشق است؛ درچنان چشمهایی شما به حدکافی زیبا هستید»
«او بی ان که به من نگاهی بیندازد مرا وادار ساخته بود دوستش بدارم»
