«آآآی رنج! تمامب نداری؟! در من چه جاودانه و بی انتها شدی... ای رنج!»
صفحه ۱۳۳
۷ جمله ثبتشده
«آآآی رنج! تمامب نداری؟! در من چه جاودانه و بی انتها شدی... ای رنج!»
صفحه ۱۳۳
«هر لحظه یک مرگ و یک میلاد را در خویشتن خویش نهفته دارد و شاید مرگها و زایشها... من زادهی یکی از همین لحظات هستم و میرندهی یکی دیگر.»
صفحه ۱۲۷
«((زندگی؟)) ((میشناسمش.آنقدری که بهاش بهت دادهاند نمیارزد.))»
صفحه ۷۷
«من به دشمن اعتقاد دارم چرا که هر روز و هر شب اورا سر راهم میبینم.دشمن همان است که هر چیز ارزشمندی را درونتان نابود میکند.همان که کاستیهای درون هر واقعیتی را نشانتان میدهد.همان که پستیهای شما و رذالتهای دوستانتان را پیش چشمتان آشکار میکند.همان که حتی در یک روز خوب دلیل محکمی برای شکنجهی شما پیدا میکند.همان که شمارا از خودتان بیزار میکند.»
صفحه ۳۲
این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
صفحه ۱۷۷
«بیانشون گفت: - هنوز زنده است. سیلوی پرسید: -به چه دردش میخورد؟ راستینیاک گفت: -برای اینکه باز رنج بکشد.»
صفحه ۳۲۰
«قلب های شریف نمیتوانند روزگار درازی در این دنیا بمانند.»
صفحه ۳۰۱