«آب زندگیس. اما اگه آب زندگی به مردم بدن و گوششون واز بشه دیگه زیر بار ارباباشون نمیرن، اینایی رو که میبینی به این درخت دار زدن میخواستن گوش مردمو معالجه بکنن.»
همه جملههای mimjim
۲۰ جمله ثبتشده
«دانستم که بدون تو نمی توانم زندگی کنم.»
«دنیا دوباره خوب شد، چون تو در آن بودی عزیزم. دلم می خواست برای همیشه همان طور که بودیم به زندگی ادامه دهیم.»
صفحه ۴۱۱
«تو باعث شدی دوباره به واقعی بودن عشق و دوستی ایمان بیاورم.»
صفحه ۴۱۱
«کسی را یافته بود که به او نیاز داشت.»
صفحه ۱۶۴
«-دلت برایم تنگ شده، مهتاب؟ +انگار از وقتی رفته ای، صد سال گذشته. -دیگر تنهایت نمی گذارم.»
«این که کسی مثل تو پیشم باشد برایم مثل بهشت است.»
صفحه ۱۶۴
«در لفافه گفت بزرگ ترین خوشبختی این است که در شعر زندگی خود را پیدا کنید.»
«این طعم دبش که روی لب های خودم احساس می کنم طعم آخرین بوسه ی اوست؟»
«لبان بی محبت تو، سرد و نامهربان، از لبان من گریختند؛ چیزی که من درست به خلاف آن تصور می کردم!»
«فقط چیزهایی که اهلی شدن رو میشه فهمید. آدم ها دیگه وقت زیادی واسه فهمیدن ندارن. اونها چیزها رو آماده از مغازه میخرن. ولی از هیچ مغازه ای نمی تونن دوست بخرن. بخاطر همینه که بی دوست موندن. حالا اگه تو دنبال دوست می گردی، منو اهلی کن.»
صفحه ۱۲۶
«روباه گفت:«همینه، تو برای من یک پسر بچه ی کوچولو هستی، مثل صد هزار پسر بچه ی دیگه. نه من به تو نیاز دارم نه تو به من. برای تو من روباهی هستم مثل صد هزار روباه دیگه. ولی اگه تو منو اهلی کنی، به همدیگه نیازمند میشیم. تو برای من توی دنیا تکی و من هم برای تو، توی دنیا تکم...»»
«اهلی کردن کاریه که خیلی وقته به دست فراموشی سپرده شده....یعنی ایجاد دلبستگی کردن.»
صفحه ۱۲۲ · 21
«برای فردایمان چه رویاها در سر دارم! آن رنگین کمان دور دستی که در خانه ی ماست، و در آن، شعر و موسیقی لبان یکدیگر را می بوسند و در وجود یکدیگر آب می شوند...»
«چه می دانستم که برای من، هیچگاه زندگی مفهوم درست خود را پیدا نخواهد کرد؟»
جلد
«می دانم که می دانی من همیشه عاشق تو بوده ام. تو مجبور نیستی تظاهر کنی.»
صفحه ۲۶۲
«می دانید همه ما مرده ایم؛ تمام خاندان استرلینگ. فقط بعضی هایمان دفن شده اند و بعضی هنوز دفن نشده ایم؛ این تنها تفاوت بین ما و آنهاست.»
«فکر می کنم شجاعانه است و من فکر می کنم زیباست که آنها آنقدر یکدیگر را دوست داشتند که نمی توانستند بدون دیگری زندگی کنند.»
«اگر او با من بود همه چیز فرق می کرد»
«حماقت؛ دوست من! حماقت! چشم هایشان را کور کرده؛ فکر می کنند با کتک زدن تو به فرانسه خدمت می کنند.»
فصل پنج
