
جورج اورول
راستش را بخواهم بگویم، «جادهای به اسکلهی ویگان» از آن کتابهایی نبود که توانستم با آن ارتباط عمیقی برقرار کنم. شاید به همین دلیل هم این نقد را نوشتم؛ نه برای اینکه ثابت کنم کتاب خوب است یا بد، بلکه برای اینکه بفهمم چرا با وجود اهمیت و ارزش موضوعش، نتوانستم آنطور که انتظار داشتم با آن همراه شوم. کتاب برای من بیشتر از اینکه یک داستان باشد، تلاشی بود برای نزدیک شدن به بخشی از زندگی آدمهایی که معمولاً از دور دربارهشان حرف میزنیم. اورول خودش را از جایگاه یک ناظر بیرونی کنار میکشد و سعی میکند به زندگی کارگران نزدیک شود، وارد معدن شود، شرایط کارشان را ببیند و از فاصلهی امن تماشاگر بودن بیرون بیاید. همین بخش برای من قابل تأمل بود، چون فقر در این کتاب فقط یک مفهوم نیست، بلکه چیزی است که با بدن، خستگی، بوی معدن، لباسهای آلوده و ساعتهای طولانی کار معنا پیدا میکند. اتفاقاً بخشی از تجربهی شخصی من هنگام خواندن کتاب هم با همین موضوع گره خورد. من کتاب را در سفر و داخل اتوبوس میخواندم. تکانهای مداوم اتوبوس و خستگی مسیر، به شکلی عجیب باعث شد بعضی از توصیفهای مربوط به کار سخت و شرایط زندگی کارگران را ملموستر تصور کنم. البته فاصلهی زیادی میان چند ساعت سفر با زندگی یک کارگر معدن وجود دارد، اما همان تکانها و خستگی باعث شد کتاب برای من فقط مجموعهای از توصیفها نباشد و برای لحظاتی بتوانم شرایط فیزیکی زندگی آنها را بهتر تصور کنم. یکی از چیزهایی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد، فاصلهای بود که میان آدمهای طبقات مختلف وجود دارد. گاهی این فاصله فقط در پول و امکانات نیست، حتی در زبان، نوع نگاه و چیزهایی که برای هرکس بدیهی به نظر میرسد هم خودش را نشان میدهد. آدمها ممکن است در یک جامعه کنار هم زندگی کنند، اما تجربهی زیستهشان آنقدر متفاوت باشد که انگار با دو جهان جداگانه طرفیم. از طرف دیگر، احساس کردم اورول در این کتاب بیشتر از اینکه بخواهد برای خواننده پاسخ آماده کند، او را وادار میکند به چیزهایی نگاه کند که شاید معمولاً ترجیح میدهیم نبینیم. همین نگاه برای من ارزشمند بود، حتی اگر خود کتاب نتوانست مرا کاملاً با خودش همراه کند. شاید مشکل من دقیقاً همینجا بود. موضوع کتاب برایم جذاب بود، بعضی نگاههای اورول را جدی گرفتم و بخشهایی از آن در ذهنم ماند، اما در مجموع آن کشش و ارتباطی را که از یک کتاب انتظار دارم پیدا نکردم. بعضی جاها احساس میکردم بیشتر دارم گزارش میخوانم تا اینکه وارد یک جهان روایی شوم. شاید برای بعضی خوانندهها همین ویژگی نقطهی قوت کتاب باشد، اما برای من باعث شد فاصلهام با متن حفظ شود. با این حال، فکر میکنم ارزش یک کتاب همیشه به این نیست که چقدر دوستش داشتهایم. گاهی کتابی را میخوانیم، با آن همراه نمیشویم، اما چیزی در ذهنمان باقی میگذارد که باعث میشود بعد از تمام شدنش هنوز دربارهاش فکر کنیم. «جادهای به اسکلهی ویگان» برای من چنین تجربهای بود. کتابی که نتوانستم دوستش داشته باشم، اما نتوانستم هم به سادگی از کنارش عبور کنم. شاید همین باعث شد نوشتن این نقد برایم مهمتر از خود خواندن کتاب باشد. خواستم بفهمم دقیقاً کجا با کتاب فاصله گرفتم و چرا. شاید در نهایت، کتاب قرار نیست همیشه ما را با خودش همراه کند؛ گاهی فقط کافی است چیزی در ذهنمان به جا بگذارد که بعد از بستن کتاب، هنوز ادامه پیدا کند.
