«بهنظرم میرسد که او تا امروز به چشم آن شهبانوی باستانی به من نگاه کرده است، که در حضور بندهاش لخت میشد زیرا او را آدم نمیشمرد. آری، اغلب پیش میآید که مرا آدم حساب نکند...»
همه جملههای ZIKO
۲ جمله ثبتشده
«من حالا چه هستم؟ هیچ! صفر! فردا چه خواهم شد؟ فردا ممکن است باز از میان مُردگان برخیزم و زندگی نویی شروع کنم. و «انسان» را، تا هنوز کاملاً در من تباه نشده، کشف کنم.»
