صبور
@heysa
میخوانم، مینویسم و سکوت میکنم...
جایگاه کاربر در کتاب بی
نشانها و افتخارها
منتقد تازهکار
bronze۳ نظر برای کتابها نوشتی.
شروع جدی
bronzeبه ۱۰۰ امتیاز رسیدی.
حلقههای کتابخوانی
هنوز عضو حلقهای نیست.
در حال بارگذاری آمار مطالعه...
لیست مطالعه
کتابی در لیست مطالعه نداره.
کتابهای خواندهشده

شوالیه ناموجود
ایتالو کالوینو

چند نامه به شاعری جوان و یک داستان و چند شعر
راینر ماریا ریلکه

اسفار کاتبان
ابوتراب خسروی

مردی که خواب است
ژرژ پرک

خیال است دیگر
گلاره عباسی

24 ساعت از زندگی یک زن
اشتفن تسوایک

مادرم
آلبر کوئن

خانه ادریسیها
غزاله علیزاده

سالار مگس ها
ویلیام گلدینگ

بیوه ها
آریل دورفمن

درک یک پایان
جولین بارنز

پاتوق ها
جومپا لاهیری

موج ها
ویرجینیا وولف
آخرین نظرها و امتیازها

داستان راهبهای است که گاه ساکن دیر است و گاه در نفش یک زن زیبا با درجهی شوالیه شمشیر میزند. زنی که دل تمامی مردان اطراف را ربوده و خود دل در گرو شوالیه آژیلوف دارد. آژیلوف ناموجود است، یک زره توخالی سفید و همیشه تمیز و براق بر تن دارد و همیشه هر کاری را بینقص و مانند به انجام میرساند. کالوینو در این کتاب جنگ و جنگیدن برای مذهب را به سخره میگیرد و در این میان جوانمردی و وفاداری و نام نیک و پاکدامنی را به تصویر میکشد. در یک کلام؟ کتاب خواندنیست، دلنشین و لطیف، از دست مگذاریدش.

ریلکه در ۱۸۸۵ در پراگ به دنیا آمد سالهایی از زندگانی خود را در فرانسه گذراند و در سال ۱۹۲۶ در پاریس درگذشت. او از پیشگامان و پیشوایان بزرگ طرفدار شعر ناب بود. این کتاب ترجمهای است از نامههایی که ریلکه به شاعر جوانی به نام فرانز گزاور کاپوس نوشته بود. فرانز از ریلکه درخواست کمک و راهنمایی داشت. این نوشتهها به فرانسه ترجمه شد و روزنامهها انتشار آن را واقعهی مهم ادبی نامیدند. آثار ریلکه به زبان آلمانی نگاشته شدهاند، او همچنین دیوان اشعاری به زبان فرانسه سراییده است.

در این کتاب سه روایت موازی را میخوانیم. داستان سعید دانشجوی مسلمان و اقلیما همکلاسی یهودیتبارش. روایت قدیس شِدرَک با نثر کهن یهودی و سرگذشت احمد بشیری با نثر کلاسیک فارسی. هر سه روایت محوری مشترک دارند، پرسش از جایگاه قداست و کلام در تاریخ بشر. مرز میان واقعیت و خیال مدام جابهجا میشود و میان این سه روایت در خوانش در حرکتیم. شخصیتها رمزآلود و گاه مرتبط با تاریخ کهناند. ساختار رمان پیچیدهاست و چون تکههای پازل هنگام خواندن باید کنار هم چیده شوند تا واقعیت را دریافت. قدرت نوشتن هر کاتب در هر یک از این روایات جهان را آنگونه برای ما میسازد که راوی خود آن را میخواهد.

با زبانی شاعرانه و ریتمی آرام، حس رخوت و کرختی را به خواننده منتقل میکند. پرک با سبک خاصش که گاهی یادآور نویسندگان مدرنیستی چون کافکا و بکت است، دنیایی را میسازد که در آن زندگی، معنای مشخصی ندارد و گذر زمان چیزی جز یک جریان بیپایان نیست. شخصیت اصلی، در حالی که از روزمرگی میگریزد، به دام یکنواختی تازهای میافتد که در آن حتی بیتفاوتی هم بدل به عادت میشود. یکی از ویژگیهای جالب این اثر، استفاده از زاویه دید دوم شخص است. نویسنده با خطاب قرار دادن مستقیم شخصیت اصلی، نوعی فاصلهگذاری ایجاد میکند که تأثیرگذاری روایت را دوچندان میسازد. این شیوه روایت، خواننده را در موقعیت شخصیت قرار داده و او را درگیر این وضعیت ذهنی خاص میکند. «مردی که خواب است» سفری درونی به ژرفای انزوا، پوچی و معناگریزی است؛ کتابی که مخاطب را به تأمل دربارهی وضعیت انسان معاصر و جایگاه او در دنیای مدرن وامیدارد.

در کتاب ارباب مگسها، به قلم ویلیامگلدینگ، جنگ جهانی آغاز میشود و قرار است حملهی اتمی صورت گیرد. برای اینکه بچهها از بین نروند انگلیسیها میآیند و بچهها را سوار هواپیما میکنند که ببرند به جزیرهای امن و دور در اقیانوس آرام، به منظور جلوگیری از انقراض نوع بشر. هواپیما سقوط میکند و همهی بزرگسالان میمیرند و بچهها زنده میمانند. این بچهها سیستمی حکومتی و زندگیای اجتماعی برای خود ایجاد میکنند. چندنفر کشته میشوند. سر کشتهها را بر سر نیزه میکنند که بعدتر هواپیما سیگنال میفرستد و جایشان را پیدا میکنند. و وقتی که میآیند پیدایشان کنند، آن افسری که این بچهها را میبیند دچار وحشت میشود از اینکه تا چه حد این بچهها به وحشیگری دچارند و همدیگر را کشتهاند اما تا چشم بچهها به بزرگترها میافتد دوباره تبدیل میشوند به همان بچههای هشتتا دهساله و نجات پیدا میکنند و آن ماسک تمدن دوباره برچهرهها زده میشود و این ایده را پررنگ میکند که ما در جامعه نقاب تمدن بر چهره داریم و در درونمان همان موجودات وحشی غارنشین هستیم که در ظاهر قصه است اما در باطن در حال بیان یک حقیقت است.

این کتاب پیشتر نیز با نام ناپدیدشگان توسط احمدگلشیری ترجمه شده بود. داستان در سال ۱۹۴۲ در روستایی در یونان اتفاق میافتد، و توسط مردی دانمارکی که توسط گشتاپو اسیر شده است و هرگز او را نیافتهاند روایت میشود. داستان زنانی که اجساد مردانی را از رودخانه میگیرند و با آنکه هویت این مردان قابلشناساییشدن نیست، مصرانه اصرار دارند که پدران و همسرانشان هستند...
آخرین جملهها

«برخی اشخاص از لحاظ حدت فکر و نیروی تصور بسیار ضعیفند و هر حادثهای، اگرچه مانند دشنهٔ تیزی بر مغزشان فرود آید، وقتی که خودشان شاهد آن نباشند، هرگز آنان را متأثر نمیسازد. اما اگر کوچکترین حادثهای در برابر چشمشان، به اندازهای نزدیکتر که خودشان آن را احساس کنند، اتفاق بیفتد، هماندم هیجان سختی از خود بروز میدهند و در آن حال عدم علاقهای را که به حوادث دنیای خارج نشان میدادند با شدت مبالغهآمیزی جبران میکنند.»

«انسان همین که توانست لبازلب بردارد و کلمهای بر زبان آورد، دیگر همۀ موانع از پیش پای برداشته میشود و هیچ اشکالی برای سختن گفتن در میان نمیماند. اشکال در گفتن همان کلمهای است که در آغاز کار باید از دهان بیرون آید.»

«انکار این نکته که زن ممکن است در ساعتهای بیشمار زندگانیش در برابر عواملی نیرومندتر از اراده و فکر خود سر تسلیم فرود آورد، دلیل این است که ما از غرایز خود میترسیم. بیشتر زنان از اینکه، تنها به خیال خودشان، نیرومندتر، پارساتر، پاکتر از زنان دیگر هستند، لذت میبرند اما به نظر من زنی که آزادانه و بیپروا از غریزۀ خود متابعت میمند، هزاربار بر آن زنی شرف دارد که در کنار شوهرش او را فریب میدهد.»

«امروز مرگ حسابی کفرم را درآورده است، مرگی که همهجا هست. گلهای سرخ روی میزم که وقتی مشغول نوشتنم با بوی خوش خود هوا را عطرآگین میکنند، همین گلها که به شکل هولناکی زندهاند، در واقع چیزی نیستند جز ذرات اجسادی که ما آنها را در آب میگذاریم و واداراشان میکنیم سه روز بیشتر به زیستن تظاهر کنند. مردم به این رنج و تقلا عشق میورزند، به تماشای سکرات مرگ.»

«دیگر همهچیز تمام شده است و او تا ابد خاموش است ــ سکوت سمج، ناشنوایی سمج، بیاعتنایی مخوف مردگان. ای مردگان عزیز، آیا دستکم اینک شادمانید که سرانجام از دست ما زندگان نابکار خلاص شدهاید؟»

«زشت این است که در این دنیا، برای آنکه تو را با آغوش باز بپذیرند، مهربانی و سادگی کفایت نمیکند.»
نویسندههای دنبالشده
کسی رو دنبال نکرده.
