خانه کتاب بی
برگشت به صفحه کتاب
جلد کتاب توتالیتاریسم

جمله‌های ماندگار کتاب

جمله‌های ماندگار توتالیتاریسم

هانا آرنت/نشر کتاب پارسه/1 جمله

اینجا می‌تونی جمله‌ها، نقل‌قول‌ها و بخش‌های مهم کتاب توتالیتاریسم رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۱۴ شهریور ۱۴۰۵

«جنبش‌های توتالیتر جنبش‌هایی از نوع توده‌ای، و تا به امروز یگانه شکل سازماندهی است که به نظر توده‌های مدرن آن را یافته‌اند و برای توده‌ها مناسب به نظر می‌رسد. جنبش‌های توتالیتر از همین رهگذر از همۀ احزاب متمایزند؛ احزابی که یا به منزلۀ احزاب منفعت‌بنیاد یا جهان‌بینانه طبقات دولت-ملت را از جهت سیاسی نمایندگی می‌کنند یا در نظام دو حزبی کشورهای آنگلوساکسون در برگیرندۀ شهروندانی‌اند که نگرش‌های معین و منافع مشترکی در به‌دست‌گیری امور عمومی دارند. در تضاد با احزاب که قدرتشان به توان عددی و نسبی در کشوری خاص وابسته است (به نحوی که می‌توان از احزاب نیرومند در کشورهای کوچک سخن گفت)، یک جنبش تنها زمانی می‌تواند وجود داشته باشد که میلیون‌ها نفر را در برگیرد و جنبش در کشورهایی با جمعیت اندک، حتی در شرایط مساعد، ناممکن است. بنابراین جنبش‌های ضدپارلمانی، نیمه‌فاشیستی و نیمه‌توتالیتری که پس از جنگ جهانی اول کل اروپای مرکزی، جنبوی و شرقی را فروپوشاند، فقط در آلمان و روسیه، یعنی در پرجمعیت‌ترین کشورهای قاره، به رژیم‌های توتالیتر انجامید و حتی موسولینی برای نخستین بار تعبیر «حکومت تام» (توتال) را به کار برد، باید به دیکتاتوری از نوع حکومت تک‌حزبی بسنده می‌کرد که با دیکتاتورهای نظامی غیرتوتالیتر در رومانی، لهستان، کشورهای بالتیک، مجارستان، پرتغال و در نهایت اسپانیا تفاوتی اساسی نداشت.»

در پشت توصیف آرنت از جنبش‌های توتالیتر، مسئله‌ای عمیق‌تر درباره‌ی نسبت انسان و سازمان سیاسی وجود دارد. از نظر تاریخی، میلیون‌ها عضو داشتن یا توانایی بسیج گسترده، ویژگی منحصر به جنبش‌های توتالیتر نبود؛ جنبش‌های دموکراتیک و رهایی‌بخش نیز در مقیاس‌های بزرگ شکل گرفته‌اند. تفاوت تعیین‌کننده در جایی آشکار می‌شود که انسان از یک کنشگر سیاسی به ماده‌ی سازمان تبدیل می‌شود؛ جایی که تعداد، انضباط و اطاعت بر شأن و داوری فرد غلبه پیدا می‌کند. حتی تجربه‌ی آلمان نازی، شوروی استالینی و ایتالیای فاشیستی نیز نشان می‌دهد که «موفقیت سازمانی» را نمی‌توان معیار درستی یک جنبش دانست. برای من، اهمیت اخلاقی این مسئله در همین‌جاست: هرچه یک ساختار سیاسی توانمندتر می‌شود، مسئولیتش برای حفظ انسان به‌عنوان غایت، نه ابزار، بیشتر می‌شود؛ و دقیقا از جایی که انسان ارزش خود را از عضویت و کارکردش در سازمان می‌گیرد، امکان توجیه اخلاقی حذف او نیز آغاز می‌شود.