خانه کتاب بی
برگشت به صفحه کتاب
جلد کتاب شهر خرس

جمله‌های ماندگار کتاب

جمله‌های ماندگار شهر خرس

فردریک بکمن/نون/26 جمله

اینجا می‌تونی جمله‌ها، نقل‌قول‌ها و بخش‌های مهم کتاب شهر خرس رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.

- یکتا -

@vancouver · ۱۸ مهر ۱۴۰۵

«او مسافر زمانی است که در ماشین خودش گیر افتاده است.»

صفحه ۱۴۶ · ۱۸

- یکتا -

@vancouver · ۱۸ مهر ۱۴۰۵

«همان هایی که این قدر در اسارت بوده اند که حتی وقتی همه ی میله های قفس را هم برداری هیچ تلاشی برای فرار نمی کنند. هر موجود زنده ای که مدتی طولانی پشت میله ها باشد از ناشناخته بیشتر میترسد تا اسارت.»

صفحه ۱۴۶ · ۱۸

- یکتا -

@vancouver · ۱۶ مهر ۱۴۰۵

«هیچکس تا حالا نگفته زندگی آسونه.»

صفحه ۱۱۸

- یکتا -

@vancouver · ۱۵ مهر ۱۴۰۵

«+ ورزش چی میتونه بهمون بده؟! ما همه ی عمرمون رو وقفش میکنیم و در بهترین حالت باید امید چی رو داشته باشیم؟! چندتا لحظه ی شیرین… چندتا پیروزی ، چند ثانیه احساس اینکه از آنچه واقعا هستیم مهم تریم ، لحظات کوتاهی که میتونیم تصور کنیم ماها… جاودانه ایم. و همه اش هم دروغه. حقیقت اینه که اصلا مهم نیست. - تنها چیزی که ورزش به ما میده همین لحظه هاست ، اما مگه زندگی غیر از همین لحظه ها چه کوفتیه ، پیتر؟!»

صفحه ۱۱۷

- یکتا -

@vancouver · ۱۵ مهر ۱۴۰۵

«یک بار یکی از او پرسید ورزشی هست که دوست نداشته باشد و او در جواب گفت: سیاست. باید پخش این ورزش رو از تلویزیون قطع کنن.»

صفحه ۱۱۳

- یکتا -

@vancouver · ۱۵ مهر ۱۴۰۵

«از ته دل برابشان همان آرزویی را خواهد کرد که همه ی ما وقتی چیزی را ترک می کنیم برایش داریم: که بروند به درک ، که هیچ چیزی بدون ما درست کار نکند ، که ما خیلی مهمیم و بدون ما نمیتوانند. اما هیچ اتفاقی نخواهد افتاد…»

صفحه ۱۰۳

- یکتا -

@vancouver · ۱۵ مهر ۱۴۰۵

«سخت تمرین کن ، آسان ببر»

صفحه ۹۹

- یکتا -

@vancouver · ۱۵ مهر ۱۴۰۵

«ازدواج طولانی مسئله ی پیچیده ای است ، خیلی پیچیده. آن قدر پیچیده که اغلب آدم ها گه گداری از خودشان میپرسند: به خاطر عشقه که دارم به این ازدواج ادامه میدم یا فقط به این دلیله که نمیخوام کس دیگه ای بیاد و مزاحمم بشه و بخواد از اول من رو بشناسه؟!»

- یکتا -

@vancouver · ۱۵ مهر ۱۴۰۵

«کارمند خوب به خودی خود کافی نیست ، باید کسی با ایده های بزرگ هم وجود داشته باشد. منظومه ها زمانی خوب کار می کنند که حول ستاره ها ساخته شده باشند.»

صفحه ۸۹

- یکتا -

@vancouver · ۱۴ مهر ۱۴۰۵

«ما همان چیزی می شویم که به ما گفته شده هستیم.»

صفحه ۸۴

- یکتا -

@vancouver · ۱۴ مهر ۱۴۰۵

«خانوم شاغل . دوستان پیتر او را به این لقب صدا می زنند ؛ برخی با ستایش و برخی با بیزاری. اما هیچکس به پیتر نمی گوید: آقای شاغل . این لقب عصبی اش می کند ، چون کنایه ی آن را خوب می فهمد: اگر کار داشته باشی ، یعنی می توانی نیاز های خانواده ات را فراهم کنی ؛ در حالی که شاغل بودن یعنی خودخواهی محض. کرا الان بین دو دنیا در رفت و آمد است ، و همان قدر در دفترش احساس گناه میکند که در خانه.»

صفحه ۷۸

- یکتا -

@vancouver · ۱۴ مهر ۱۴۰۵

«بزرگ ترین ترس هر مادری را ؛ هر شب از خواب بیدار شوی و به صدای نفس بچه هایت گوش کنی و بعد هم که دیدی مثل همیشه دارند نفس میکشند احساس حماقت کنی. بعد با خودت فکر کنی: من چطوری به همچین آدمی تبدیل شدم؟! به خودت قول میدهی که آرام باشی چون میدانی هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد. بعد دوباره شب بعد با چشمان باز روی تخت افتاده ای و زل زده ای به سقف و سرت را تکان می دهی تا اینکه بالاخره خودت را مجاب میکنی که: فقط همین امشب. بعد از رختخواب بیرون میخزی و کف دستت را روی سینه ی بچه ها میگذاری تا ببینی بالا و پایین می رود یا نه. بعد یک شب یکی از آن ها سینه اش پایین می رود اما مثل قبل بالا نمی آید. و تو از پا در می آیی…»

صفحه ۷۶ · ۹

- یکتا -

@vancouver · ۱۴ مهر ۱۴۰۵

این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.

صفحه ۷۵

- یکتا -

@vancouver · ۱۴ مهر ۱۴۰۵

«از روزی که بچه دار شده ، ثانیه ای نیست که احساس نکند مادر بدی است. به خاطر هر چیز کوچکی ، هر درک نکردنی ، هر ناشکیبایی ای ، ندانستن همه چیز ، درست نکردن ناهار های بهتر ، اینکه هنوز هم بیشتر از اینکه یک مادر خانه دار باشد زندگی بیرونش را دارد ، به خاطر همه ی این ها ، فکر می کند مادر بدی است. حرف های زنان دیگر را می شنود که پشت سرش می گویند: آره ، ولی میدونی اون همه اش سر کاره. میتونی تصور کنی؟! هر چقد هم به این حرف ها اهمیت ندهی ، باز هم بعضی از آن ها ناراحتت میکنند. در کارش موفق است اما در مادر بودن چنین حسی را ندارد. حتی در روزهای خوب حس میکند همه چیز مصنوعی است. انگار که او لیاقت آن را ندارد ، انگار که می خواهد یک عکس فوتوشاپ شده را به دنیا نشان دهد.»

صفحه ۷۰

- یکتا -

@vancouver · ۲۲ شهریور ۱۴۰۵

«می دونی وقتی زغال سنگ رو تحت فشار بگذاری چی میشه ، پیتر؟! تبدیل میشه به الماس.»

صفحه ۶۹ · 9

- یکتا -

@vancouver · ۲۲ شهریور ۱۴۰۵

«وقتی شانس برنده شدن داری که خواستت برای برد بیشتر از ترست از باخت باشد. هیچ کس وقتی که ترسیده برنده نمی شود.»

صفحه ۶۳ · ۸

- یکتا -

@vancouver · ۲۲ شهریور ۱۴۰۵

«- بعضی از شماها با یه استعداد ذاتی به دنیا اومدین و بعضی تون نه. بعضی هاتثن خیلی خوش شانسین و مجانی یه چیزهایی بهتون داده شده ، بعضی هاتونم نه. اما وقتی می رین تو رینگ همه تون مثل همین. ولی یه چیزی رو باید بدونین: خواست و اراده از شانس بالاتره.»

صفحه ۴۱

- یکتا -

@vancouver · ۲۲ شهریور ۱۴۰۵

«آدم تو این شهر فقط زندست ، زندگی نمیکنه.»

- یکتا -

@vancouver · ۲۲ شهریور ۱۴۰۵

«نمی خواهد ثروتمند شود ، فقط می خواهد یک شب بدون دو دو تا چهار تا کردن سر روی بالش بگذارد.»

صفحه ۱۸ · ۳

- یکتا -

@vancouver · ۲۲ شهریور ۱۴۰۵

«هر چه را می سازی دیگران نابود می کنند ، اما باز هم بساز ، چون در پایان فقط تو هستی و خدا و این مسئله بین شما دوتا است ، نه بین تو و دیگران.»

صفحه ۱۳

- یکتا -

@vancouver · ۱۴ شهریور ۱۴۰۵

«اگر صادق باشی ، سرت کلاه می گذارند ، اما صادق باش. اگر مهربان باشی ، از سر خودخواهی متهمت می کنند ، اما مهربان باش. تمام خوبی های امروزت فردا به دست فراموشی سپرده می شود ، اما خوبی کن.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۴ شهریور ۱۴۰۵

«جاهایی مثل اینجا چشم امیدشان به جوانانشان است ، چون تنها آن ها هستند که به یاد ندارند اوضاع قبلا بهتر بود.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۴ شهریور ۱۴۰۵

«به آدمی که تو زندگیش چیزی رو نداره که بی دلیل عاشقش باشه اعتماد نکن.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۳ شهریور ۱۴۰۵

«شهر های کوچک اگر می خواهند شانسی در این دنیا داشته باشند ، نیاز دارند به یک برگ برنده.»

H

@jubin · ۱ شهریور ۱۴۰۵

«پدر و مادر بودن باعث می‌شود احساس کنی پتویی هستی که کوچک‌تر از آنی است که باید باشد؛ مهم نیست چقدر سعی کنی همه را بپوشانی، همیشه کسی هست که سردش است.»

Daryakiani

@daryakiani · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«+دیوید، من بچه ندارم، اما میخوای بهترین توصیه‌ام رو برای پدر بودن بشنوی؟ _آره. +این کلمه‌ها رو یاد بگیر: ببخشید اشتباه کردم.»