«او مسافر زمانی است که در ماشین خودش گیر افتاده است.»
صفحه ۱۴۶ · ۱۸

جملههای ماندگار کتاب
اینجا میتونی جملهها، نقلقولها و بخشهای مهم کتاب شهر خرس رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.
«او مسافر زمانی است که در ماشین خودش گیر افتاده است.»
صفحه ۱۴۶ · ۱۸
«همان هایی که این قدر در اسارت بوده اند که حتی وقتی همه ی میله های قفس را هم برداری هیچ تلاشی برای فرار نمی کنند. هر موجود زنده ای که مدتی طولانی پشت میله ها باشد از ناشناخته بیشتر میترسد تا اسارت.»
صفحه ۱۴۶ · ۱۸
«هیچکس تا حالا نگفته زندگی آسونه.»
صفحه ۱۱۸
«+ ورزش چی میتونه بهمون بده؟! ما همه ی عمرمون رو وقفش میکنیم و در بهترین حالت باید امید چی رو داشته باشیم؟! چندتا لحظه ی شیرین… چندتا پیروزی ، چند ثانیه احساس اینکه از آنچه واقعا هستیم مهم تریم ، لحظات کوتاهی که میتونیم تصور کنیم ماها… جاودانه ایم. و همه اش هم دروغه. حقیقت اینه که اصلا مهم نیست. - تنها چیزی که ورزش به ما میده همین لحظه هاست ، اما مگه زندگی غیر از همین لحظه ها چه کوفتیه ، پیتر؟!»
صفحه ۱۱۷
«یک بار یکی از او پرسید ورزشی هست که دوست نداشته باشد و او در جواب گفت: سیاست. باید پخش این ورزش رو از تلویزیون قطع کنن.»
صفحه ۱۱۳
«از ته دل برابشان همان آرزویی را خواهد کرد که همه ی ما وقتی چیزی را ترک می کنیم برایش داریم: که بروند به درک ، که هیچ چیزی بدون ما درست کار نکند ، که ما خیلی مهمیم و بدون ما نمیتوانند. اما هیچ اتفاقی نخواهد افتاد…»
صفحه ۱۰۳
«سخت تمرین کن ، آسان ببر»
صفحه ۹۹
«ازدواج طولانی مسئله ی پیچیده ای است ، خیلی پیچیده. آن قدر پیچیده که اغلب آدم ها گه گداری از خودشان میپرسند: به خاطر عشقه که دارم به این ازدواج ادامه میدم یا فقط به این دلیله که نمیخوام کس دیگه ای بیاد و مزاحمم بشه و بخواد از اول من رو بشناسه؟!»
«کارمند خوب به خودی خود کافی نیست ، باید کسی با ایده های بزرگ هم وجود داشته باشد. منظومه ها زمانی خوب کار می کنند که حول ستاره ها ساخته شده باشند.»
صفحه ۸۹
«ما همان چیزی می شویم که به ما گفته شده هستیم.»
صفحه ۸۴
«خانوم شاغل . دوستان پیتر او را به این لقب صدا می زنند ؛ برخی با ستایش و برخی با بیزاری. اما هیچکس به پیتر نمی گوید: آقای شاغل . این لقب عصبی اش می کند ، چون کنایه ی آن را خوب می فهمد: اگر کار داشته باشی ، یعنی می توانی نیاز های خانواده ات را فراهم کنی ؛ در حالی که شاغل بودن یعنی خودخواهی محض. کرا الان بین دو دنیا در رفت و آمد است ، و همان قدر در دفترش احساس گناه میکند که در خانه.»
صفحه ۷۸
«بزرگ ترین ترس هر مادری را ؛ هر شب از خواب بیدار شوی و به صدای نفس بچه هایت گوش کنی و بعد هم که دیدی مثل همیشه دارند نفس میکشند احساس حماقت کنی. بعد با خودت فکر کنی: من چطوری به همچین آدمی تبدیل شدم؟! به خودت قول میدهی که آرام باشی چون میدانی هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد. بعد دوباره شب بعد با چشمان باز روی تخت افتاده ای و زل زده ای به سقف و سرت را تکان می دهی تا اینکه بالاخره خودت را مجاب میکنی که: فقط همین امشب. بعد از رختخواب بیرون میخزی و کف دستت را روی سینه ی بچه ها میگذاری تا ببینی بالا و پایین می رود یا نه. بعد یک شب یکی از آن ها سینه اش پایین می رود اما مثل قبل بالا نمی آید. و تو از پا در می آیی…»
صفحه ۷۶ · ۹
این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
صفحه ۷۵
«از روزی که بچه دار شده ، ثانیه ای نیست که احساس نکند مادر بدی است. به خاطر هر چیز کوچکی ، هر درک نکردنی ، هر ناشکیبایی ای ، ندانستن همه چیز ، درست نکردن ناهار های بهتر ، اینکه هنوز هم بیشتر از اینکه یک مادر خانه دار باشد زندگی بیرونش را دارد ، به خاطر همه ی این ها ، فکر می کند مادر بدی است. حرف های زنان دیگر را می شنود که پشت سرش می گویند: آره ، ولی میدونی اون همه اش سر کاره. میتونی تصور کنی؟! هر چقد هم به این حرف ها اهمیت ندهی ، باز هم بعضی از آن ها ناراحتت میکنند. در کارش موفق است اما در مادر بودن چنین حسی را ندارد. حتی در روزهای خوب حس میکند همه چیز مصنوعی است. انگار که او لیاقت آن را ندارد ، انگار که می خواهد یک عکس فوتوشاپ شده را به دنیا نشان دهد.»
صفحه ۷۰
«می دونی وقتی زغال سنگ رو تحت فشار بگذاری چی میشه ، پیتر؟! تبدیل میشه به الماس.»
صفحه ۶۹ · 9
«وقتی شانس برنده شدن داری که خواستت برای برد بیشتر از ترست از باخت باشد. هیچ کس وقتی که ترسیده برنده نمی شود.»
صفحه ۶۳ · ۸
«- بعضی از شماها با یه استعداد ذاتی به دنیا اومدین و بعضی تون نه. بعضی هاتثن خیلی خوش شانسین و مجانی یه چیزهایی بهتون داده شده ، بعضی هاتونم نه. اما وقتی می رین تو رینگ همه تون مثل همین. ولی یه چیزی رو باید بدونین: خواست و اراده از شانس بالاتره.»
صفحه ۴۱
«آدم تو این شهر فقط زندست ، زندگی نمیکنه.»
«نمی خواهد ثروتمند شود ، فقط می خواهد یک شب بدون دو دو تا چهار تا کردن سر روی بالش بگذارد.»
صفحه ۱۸ · ۳
«هر چه را می سازی دیگران نابود می کنند ، اما باز هم بساز ، چون در پایان فقط تو هستی و خدا و این مسئله بین شما دوتا است ، نه بین تو و دیگران.»
صفحه ۱۳
«اگر صادق باشی ، سرت کلاه می گذارند ، اما صادق باش. اگر مهربان باشی ، از سر خودخواهی متهمت می کنند ، اما مهربان باش. تمام خوبی های امروزت فردا به دست فراموشی سپرده می شود ، اما خوبی کن.»
«جاهایی مثل اینجا چشم امیدشان به جوانانشان است ، چون تنها آن ها هستند که به یاد ندارند اوضاع قبلا بهتر بود.»
«به آدمی که تو زندگیش چیزی رو نداره که بی دلیل عاشقش باشه اعتماد نکن.»
«شهر های کوچک اگر می خواهند شانسی در این دنیا داشته باشند ، نیاز دارند به یک برگ برنده.»
«پدر و مادر بودن باعث میشود احساس کنی پتویی هستی که کوچکتر از آنی است که باید باشد؛ مهم نیست چقدر سعی کنی همه را بپوشانی، همیشه کسی هست که سردش است.»
«+دیوید، من بچه ندارم، اما میخوای بهترین توصیهام رو برای پدر بودن بشنوی؟ _آره. +این کلمهها رو یاد بگیر: ببخشید اشتباه کردم.»