«آزادی کدام است آزادی؟ آزادی اسبیست خسته و لنگان و هر روز بار میشود از فِشَنگ! وطن؟ کدام است وطن؟! آن سرزمینی کە روزی، چندین بار بە غارتش میبریم ؟ آن دشتی که برهوتش کردەاند آن قلهای که تابوت گشته است؟ آن سنگ و آن گِل و آن چشمه و آن شِنی که زندان زاییده است؟ نمیدانم کدامین است وطن! نمیدانم کدامین است آزادی! آن آبی که بە نیمروز سرچشمەاش را میدُزدیم؟ آن معشوقەای کە بە خواب هنگام چشمهایش را میدُزدیم؟ آن ابری که پیش از باریدن ، بارانش را میدُزدیم؟ آن ماهی، کە شب چهاردەاش را ربودیم؟ آزادی اسبیست خسته و لنگان و هر روز بار میشود از فِشَنگ!!»
برگشت به صفحه کتاب

جملههای ماندگار کتاب
جملههای ماندگار مجموعه اشعار شیرکو بی کس
شیرکو بی کس/نگاه/3 جمله
اینجا میتونی جملهها، نقلقولها و بخشهای مهم کتاب مجموعه اشعار شیرکو بی کس رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.
«بافندهای تمام عمر ترنج و ابریشم میبافت گل میبافت اما وقتی مرد نه فرشی داشت و نه کسی که گلی بر گورش بگذارد.»
«مگر چه می خواهم از وطن؟ جز لقمهای نان و خیالی آسوده. چه میخواهم؟ جز تکهای آفتاب و بارانی که آهسته ببارد، جز پنجرهای که رو به عشق و آزادی گشوده شود، مگر چه خواستم از وطن که از من دریغش کردند. آه ای میهن مغموم وطن از پا افتاده بدرود بدرود…»
