خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های 🦋KetabBazshoo🍒

۳۹ جمله ثبت‌شده

🦋KetabBazshoo🍒

@ketabbazshoo · ۱۲ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «دل سگ»

«چشم ها همه چیز رافاش مى كنند ومى گویند كه چه كسى بى رحم است، چه كسى اگرزیر دستش بيفتى دنده هايت راخورد مى كند وچه كسى حتى ازشمامى ترسد. ترسوها، آنها كسانى هستند كه دوست دارند پاچه شان را بگیرم ، نمى دانيد چه لذتى دارد به حساب اين نوكرصفت ها رسيدن،»

🦋KetabBazshoo🍒

@ketabbazshoo · ۹ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «بادام»

«اما من‌فکر می‌کنم که این عشق است که می‌تواند یک آدم را به یک انسان یا هیولا تبدیل کند🙂🫀🥹»

🦋KetabBazshoo🍒

@ketabbazshoo · ۹ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «بادام»

«عشق : مردم بی هیچ وسواسی برای ساده ترین لذت هاو تشکر ها از این واژه استفاده می‌کردند 🫀»

🦋KetabBazshoo🍒

@ketabbazshoo · ۹ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «بادام»

«عشق چیزی نبود جز غر زدن به خاطر هرچیز بى اهميت، با چشمانی اشكبار درباره اين كه فرد بايد در اين موقعيت و آن موقعيت چنین چنان رفتار كند. اكَر اسم اين عشق بود، من ترجيح مى دادم نه چیزی بدهم ونه چیزی بكَيرم.»

🦋KetabBazshoo🍒

@ketabbazshoo · ۶ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «چشمهایش»

«اين چشم هاى تو بالاخره مرا وادار به يك خبط بزرگی در زندگی خواهد كرد.» گفتم : اين خبط شما آرزوى من است.» 🍒🫀🫀🫀»

🦋KetabBazshoo🍒

@ketabbazshoo · ۶ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «چشمهایش»

«اژدهایی در من نهفته است، تمام عمر با او در زد و خورد بوده ام. اوست كه از داخل مرا مى خورد و در ظاهر خوى درنده رابر من تحميل مى كند...»

🦋KetabBazshoo🍒

@ketabbazshoo · ۶ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «چشمهایش»

«مى خواسته است به زنى كه با چشم هايش او را اسير كرده بود، بگوید که من تورا شناختم، به طورى كه خودت نتوانستهاى خويشتن را بشناسى، و من مى دانم تو باعث شدى كه من امروز زجر بكشم. شايد هم مى خواهد بگویم :‹ای چشم ها، اگر صاحب شما با من بود، من تاب مى آوردم وكامياب مى شدم.»»

🦋KetabBazshoo🍒

@ketabbazshoo · ۳۱ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سمفونی مردگان»

«، و دانستم كه درك او آسان تر از بوييدن يك گل است، كافى بود كسى او را ببيند. و من نمى دانم آيا مادرش هم او رابه اندازه من دوست داشت؟ آيا كسى مى توانست بفهمد كه دوست داشتن او چه لذتى دارد، و آدم را به چه ابديتى نزديك مى كند؟»

🦋KetabBazshoo🍒

@ketabbazshoo · ۳۱ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سمفونی مردگان»

«، و دانستم كه درك او آسان تر از بوييدن يك گل است، كافى بود كسى او را ببيند. و من نمى دانم آيا مادرش هم او رابه اندازه من دوست داشت؟ آيا كسى مى توانست بفهمد كه دوست داشتن او چه لذتى دارد، و آدم را به چه ابديتى نزديك مى كند؟»