«میرزاحسن سرخ شد و یکنفس حرفش را زد: «با دار و تفنگ که نمیشود بر مردم حکومت کرد، باید به دادشان رسید.» و با لحن غمانگیزی ادامه داد:«سایهٔ ترس از مرگ هم بدتر است.»»
صفحه ۱۰۱ · شب دوم
۸ جمله ثبتشده
«میرزاحسن سرخ شد و یکنفس حرفش را زد: «با دار و تفنگ که نمیشود بر مردم حکومت کرد، باید به دادشان رسید.» و با لحن غمانگیزی ادامه داد:«سایهٔ ترس از مرگ هم بدتر است.»»
صفحه ۱۰۱ · شب دوم
«در سرزمینی که جنگ و گرسنگی باشد انواع و اقسام دین و خدا و باور و خرافات به وجود میآید، یادت باشد خدا یکی است و او هم ارحمالراحمین است.»
صفحه ۸۳ · شب دوم
«کاش تولد من هم میماند برای بعد، به کجای دنیا بر میخورد؟»
صفحه ۶۷ · شب یکم
«بچه که بودم خیال میکردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریدهاند که من سرم گرم باشد، آسمان، زمین، پدر، مادر، درختها، اسبها، کالسکهها و حتا آن گنجشکها برای سرگرمی من به وجود آمدهاند. بعدها یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند.»
صفحه ۶۷ · شب یکم
«گاهی احساس میكردم دنيا براساس عقل و منطق مردانه میگردد كه مردها شوهر زنها بشوند و صورتشان را چروكيده كنند، اگر توانستند بچه به دامنشان بيندازند و اگر نتوانستند اشكشان را در بياورند. زن موجودى است معلول و بیاراده كه همه جرئت و شهامتش را میكشند تا بتوانند برتريشان را به اثبات برسانند. مسابقۀ مهمى بود و مرد بايد برنده میشد. امّا نمیدانم آيا خدا اينجور تقدير كرده بود، يا من بداقبال بودم؟ اين چيزها را من هرگز نفهميدم.»
صفحه ۶۳ · شب یکم
«دانستم که این هم باید از حقهبازیهای امثال رزمآرا باشد که حرفهای خودشان را از قول بزرگان نقل میکنند، یأس و ناامیدی را در دلها میکارند و بعد میگویند حالا ما آمدهایم که بهترش کنیم، قبلهتان را صاف کنیم، و آنچه ما میگوییم راه رستگاری است»
صفحه ۳۶ · شب یکم
«خدا نكند آدم چيزى يا كسى را گم كند، مثل سوزن میشود كه اگر تمام خانه را زير و رو كنی پيداش نمیكنى، فرش را وجب به وجب دست میمالى، اما نيست. فكر میكنى خوب، حتماً يک جايى گذاشتهام كه حالا يادم نيست، بعد بیآنکه يادت باشد از ته دل فرياد جگرخراشى میكشى و مینشینی.»
صفحه ۲۷ · شب یکم
«دویدم و در راه فكر كردم كه من چه يادى دارم، چرا يادم به وسعت همهٔ تاريخ است؟ و چرا آدمها در ياد من زندگى میكنند و من در ياد هيچ كس نيستم؟»
صفحه ۱۰ · شب یکم