خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های M2K

۴ جمله ثبت‌شده

M2K

@mohammadmahdik · ۲۹ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «عادت های اتمی»

«ورای تمامی صحبت‌هایی که می‌شود در باب این کتاب . به نظرم مهمترین نکته اش این است که آینده نگر باشید نه به بازه حال فکر کنید»

M2K

@mohammadmahdik · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مزرعه حیوانات»

««اگر شما ناچارید حیوان‌های فرودستتان را راضی نگه دارید، ما هم درگیر طبقات فرودستیم.» مزرعه حیوانات برای من داستان یک انقلاب بود؛ انقلابی که قرار بود همه چیز را تغییر دهد، اما در نهایت به همان چیزی تبدیل شد که علیه آن شکل گرفته بود. بزرگ‌ترین چیزی که از این کتاب فهمیدم این بود که فقر، فرودستی نمی‌آورد. گرسنگی و طبقه پایین بودن، دلیل فرودست بودن نیست. چیزی که انسان‌ها و شاید تمام مخلوقات را پایین‌تر از یکدیگر قرار می‌دهد، ناآگاهی است. نفهمیدن، نخواندن، نیندیشیدن و استفاده نکردن از عقل.بارها از خودم پرسیدم اگر حیوانات دیگر هم خواندن و نوشتن بلد بودند، آیا سرنوشت مزرعه همین می‌شد؟ اگر می‌توانستند گذشته را به خاطر بیاورند و دروغ را از حقیقت تشخیص دهند، آیا هر بار که تاریخ بازنویسی می‌شد آن را می‌پذیرفتند؟باکسر برای من غم‌انگیزترین شخصیت داستان بود. او ضعیف نبود، تنبل نبود و از کار فرار نمی‌کرد. برعکس، از همه بیشتر کار می‌کرد. اما در نهایت با پای خودش به سوی سرنوشتی رفت که دیگران برایش آماده کرده بودند. چون یاد نگرفته بود سؤال بپرسد.نکته دیگری که در این کتاب به چشمم آمد، قدرت رسانه و تبلیغات بود. ناپلئون هر اتفاقی را آن‌طور که می‌خواست تعریف می‌کرد. گذشته را تغییر می‌داد، واقعیت را عوض می‌کرد و دروغ را جای حقیقت می‌نشاند. حتی قهرمانان دیروز را به خائنان امروز تبدیل می‌کرد.»

M2K

@mohammadmahdik · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مزرعه حیوانات»

««اگر شما ناچارید حیوان‌های فرودستتان را راضی نگه دارید، ما هم درگیر طبقات فرودستیم.» مزرعه حیوانات برای من داستان یک انقلاب بود؛ انقلابی که قرار بود همه چیز را تغییر دهد، اما در نهایت به همان چیزی تبدیل شد که علیه آن شکل گرفته بود. بزرگ‌ترین چیزی که از این کتاب فهمیدم این بود که فقر، فرودستی نمی‌آورد. گرسنگی و طبقه پایین بودن، دلیل فرودست بودن نیست. چیزی که انسان‌ها و شاید تمام مخلوقات را پایین‌تر از یکدیگر قرار می‌دهد، ناآگاهی است. نفهمیدن، نخواندن، نیندیشیدن و استفاده نکردن از عقل.بارها از خودم پرسیدم اگر حیوانات دیگر هم خواندن و نوشتن بلد بودند، آیا سرنوشت مزرعه همین می‌شد؟ اگر می‌توانستند گذشته را به خاطر بیاورند و دروغ را از حقیقت تشخیص دهند، آیا هر بار که تاریخ بازنویسی می‌شد آن را می‌پذیرفتند؟باکسر برای من غم‌انگیزترین شخصیت داستان بود. او ضعیف نبود، تنبل نبود و از کار فرار نمی‌کرد. برعکس، از همه بیشتر کار می‌کرد. اما در نهایت با پای خودش به سوی سرنوشتی رفت که دیگران برایش آماده کرده بودند. چون یاد نگرفته بود سؤال بپرسد.نکته دیگری که در این کتاب به چشمم آمد، قدرت رسانه و تبلیغات بود. ناپلئون هر اتفاقی را آن‌طور که می‌خواست تعریف می‌کرد. گذشته را تغییر می‌داد، واقعیت را عوض می‌کرد و دروغ را جای حقیقت می‌نشاند. حتی قهرمانان دیروز را به خائنان امروز تبدیل می‌کرد.»

M2K

@mohammadmahdik · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مرگ ایوان ایلیچ»

««مرگ ایوان ایلیچ» برای من فقط یک داستان درباره مرگ نبود؛ بیشتر شبیه آینه‌ای بود که بعضی از واقعیت‌های تلخ زندگی را نشان می‌داد. اولین چیزی که از این کتاب گرفتم این بود که شاید ما آن‌قدر که فکر می‌کنیم برای دیگران مهم نیستیم. خیلی وقت‌ها چیزی که برای دیگران ارزش دارد، حضور ما نیست؛ منفعتی است که از حضور ما می‌برند. این موضوع را می‌شود در رفتار بسیاری از اطرافیان ایوان ایلیچ دید. آدم‌هایی که تا وقتی او سالم و مفید بود کنارش بودند، اما وقتی درد و بیماری از راه رسید، کم‌کم فاصله گرفتند. یکی از چیزهایی که کتاب مدام به من یادآوری می‌کرد این بود که بعضی وقت‌ها بزرگ‌ترین ضربه‌ها را خودمان به خودمان می‌زنیم. همیشه قرار نیست دشمنی از بیرون به ما آسیب بزند. گاهی خودمان با انتخاب‌ها، سخت‌گیری‌ها و مسیرهایی که برای زندگی‌مان انتخاب می‌کنیم، زمینه رنج‌های بعدی را فراهم می‌کنیم. به همین خاطر موقع خواندن کتاب مدام به این فکر می‌کردم که شاید بعضی از دردهای زندگی، نتیجه رفتار ما با خودمان باشد. نکته دیگری که برایم جالب بود، نگاه ایوان ایلیچ به ازدواج بود. او ازدواج را بیشتر یک تصمیم اجتماعی و سیاسی می‌دید تا یک انتخاب عاشقانه. انگار همسر را انتخاب نکرده بود چون دوستش داشت؛ بلکه انتخاب کرده بود چون با جایگاه و موقعیت اجتماعی‌ای که می‌خواست به آن برسد سازگار بود. شاید همین باعث شد در سخت‌ترین روزها»