M2K
@mohammadmahdik
جایگاه کاربر در کتاب بی
نشانها و افتخارها
منتقد تازهکار
bronze۳ نظر برای کتابها نوشتی.
عضو حلقهها
silverعضو ۵ حلقه کتابخوانی شدی.
میزبان حلقه
bronzeاولین حلقه کتابخوانی خودت رو ساختی.
شروع جدی
bronzeبه ۱۰۰ امتیاز رسیدی.
اهل گفتوگو
bronzeوارد اولین حلقه کتابخوانی شدی.
حلقههای کتابخوانی
صاحب حلقهدرونگرایانه
۱۱ عضو
عضو حلقهرد کتاب بر جان...
۱۲ عضو
عضو حلقهچیز هایی که میخوایم به BBOOKبگیم!
۲۴ عضو
عضو حلقهتکه های کتاب، تکه های ما
۱۲ عضو
عضو حلقهیک جمله از کتابی که الان داری می خونی برامون بنویس
۱۴ عضو
عضو حلقهتور خوانش رمان های کلاسیک
قصر آبی
۵ عضو
عضو حلقهاتحادیه خام با مدیریت عجیب
۴ عضو
عضو حلقههمخوانی تنگنا
تنگنا
۱۸ عضو
عضو حلقهمهخوان🌙
بوف کور
۶ عضو
در حال بارگذاری آمار مطالعه...
لیست مطالعه
کتابهای خواندهشده

عادت های اتمی
جیمز کلیر، جیمز کلییر

نازنین
فئودور داستایفسکی

برج بابل: تنگنا
لئانید آندره یف

پدر سرگی
لئو تولستوی

اسطوره سیزیف
آلبر کامو

سقوط
آلبر کامو، تی جی نیومن، تی. جی نیومن

شیطان
لئو تولستوی، لیو تالستوی

بیگانه
آلبر کامو

مزرعه حیوانات
جورج اورول

مرگ ایوان ایلیچ
لئو تولستوی، لیو تالستوی، لیف تالستوی

پسرک،موش کور،روباه و اسب
چارلی مکسی

ایکی گایی
فرانسس میرالس، هکتور گارسیا، فرانچسک میرالس
آخرین نظرها و امتیازها

نمیدانم چرا ولی من هم به این کتاب گارد دارم . چرا ؟ شاید عادت کردهام به ترجمه انسانی اما شاید در ترجمه انگلیسی هم از Ai استفاده بشه و بعدش همون رو بیارن ایران ترجمه کنیم! کار ما هم میشه ترجمه از ترجمه Ai

آنچه غلط است همواره غلط است و با هر اتفاقی هم بازز هم غلط است و نمیشود روی آن سرپوش نهاد . و شهوت آسان ترین راه برای نفوذ به آدمی است حسی که به سبب انتقام پروردگار به خاطر سر پیچی حضرت آدم به بشریت رسید . وهمین خطا چنان گریبان آدمی را می گیرد که جز مرگ خود یا بدکاره راهی نیست برای سرپوش نهادن بر آن

آنچه غلط است همواره غلط است و با هر اتفاقی هم بازز هم غلط است و نمیشود روی آن سرپوش نهاد . و شهوت آسان ترین راه برای نفوذ به آدمی است حسی که به سبب انتقام پروردگار به خاطر سر پیچی حضرت آدم به بشریت رسید . وهمین خطا چنان گریبان آدمی را می گیرد که جز مرگ خود یا بدکاره راهی نیست برای سرپوش نهادن بر آن
آخرین جملهها

«ورای تمامی صحبتهایی که میشود در باب این کتاب . به نظرم مهمترین نکته اش این است که آینده نگر باشید نه به بازه حال فکر کنید»

««اگر شما ناچارید حیوانهای فرودستتان را راضی نگه دارید، ما هم درگیر طبقات فرودستیم.» مزرعه حیوانات برای من داستان یک انقلاب بود؛ انقلابی که قرار بود همه چیز را تغییر دهد، اما در نهایت به همان چیزی تبدیل شد که علیه آن شکل گرفته بود. بزرگترین چیزی که از این کتاب فهمیدم این بود که فقر، فرودستی نمیآورد. گرسنگی و طبقه پایین بودن، دلیل فرودست بودن نیست. چیزی که انسانها و شاید تمام مخلوقات را پایینتر از یکدیگر قرار میدهد، ناآگاهی است. نفهمیدن، نخواندن، نیندیشیدن و استفاده نکردن از عقل.بارها از خودم پرسیدم اگر حیوانات دیگر هم خواندن و نوشتن بلد بودند، آیا سرنوشت مزرعه همین میشد؟ اگر میتوانستند گذشته را به خاطر بیاورند و دروغ را از حقیقت تشخیص دهند، آیا هر بار که تاریخ بازنویسی میشد آن را میپذیرفتند؟باکسر برای من غمانگیزترین شخصیت داستان بود. او ضعیف نبود، تنبل نبود و از کار فرار نمیکرد. برعکس، از همه بیشتر کار میکرد. اما در نهایت با پای خودش به سوی سرنوشتی رفت که دیگران برایش آماده کرده بودند. چون یاد نگرفته بود سؤال بپرسد.نکته دیگری که در این کتاب به چشمم آمد، قدرت رسانه و تبلیغات بود. ناپلئون هر اتفاقی را آنطور که میخواست تعریف میکرد. گذشته را تغییر میداد، واقعیت را عوض میکرد و دروغ را جای حقیقت مینشاند. حتی قهرمانان دیروز را به خائنان امروز تبدیل میکرد.»

««اگر شما ناچارید حیوانهای فرودستتان را راضی نگه دارید، ما هم درگیر طبقات فرودستیم.» مزرعه حیوانات برای من داستان یک انقلاب بود؛ انقلابی که قرار بود همه چیز را تغییر دهد، اما در نهایت به همان چیزی تبدیل شد که علیه آن شکل گرفته بود. بزرگترین چیزی که از این کتاب فهمیدم این بود که فقر، فرودستی نمیآورد. گرسنگی و طبقه پایین بودن، دلیل فرودست بودن نیست. چیزی که انسانها و شاید تمام مخلوقات را پایینتر از یکدیگر قرار میدهد، ناآگاهی است. نفهمیدن، نخواندن، نیندیشیدن و استفاده نکردن از عقل.بارها از خودم پرسیدم اگر حیوانات دیگر هم خواندن و نوشتن بلد بودند، آیا سرنوشت مزرعه همین میشد؟ اگر میتوانستند گذشته را به خاطر بیاورند و دروغ را از حقیقت تشخیص دهند، آیا هر بار که تاریخ بازنویسی میشد آن را میپذیرفتند؟باکسر برای من غمانگیزترین شخصیت داستان بود. او ضعیف نبود، تنبل نبود و از کار فرار نمیکرد. برعکس، از همه بیشتر کار میکرد. اما در نهایت با پای خودش به سوی سرنوشتی رفت که دیگران برایش آماده کرده بودند. چون یاد نگرفته بود سؤال بپرسد.نکته دیگری که در این کتاب به چشمم آمد، قدرت رسانه و تبلیغات بود. ناپلئون هر اتفاقی را آنطور که میخواست تعریف میکرد. گذشته را تغییر میداد، واقعیت را عوض میکرد و دروغ را جای حقیقت مینشاند. حتی قهرمانان دیروز را به خائنان امروز تبدیل میکرد.»

««مرگ ایوان ایلیچ» برای من فقط یک داستان درباره مرگ نبود؛ بیشتر شبیه آینهای بود که بعضی از واقعیتهای تلخ زندگی را نشان میداد. اولین چیزی که از این کتاب گرفتم این بود که شاید ما آنقدر که فکر میکنیم برای دیگران مهم نیستیم. خیلی وقتها چیزی که برای دیگران ارزش دارد، حضور ما نیست؛ منفعتی است که از حضور ما میبرند. این موضوع را میشود در رفتار بسیاری از اطرافیان ایوان ایلیچ دید. آدمهایی که تا وقتی او سالم و مفید بود کنارش بودند، اما وقتی درد و بیماری از راه رسید، کمکم فاصله گرفتند. یکی از چیزهایی که کتاب مدام به من یادآوری میکرد این بود که بعضی وقتها بزرگترین ضربهها را خودمان به خودمان میزنیم. همیشه قرار نیست دشمنی از بیرون به ما آسیب بزند. گاهی خودمان با انتخابها، سختگیریها و مسیرهایی که برای زندگیمان انتخاب میکنیم، زمینه رنجهای بعدی را فراهم میکنیم. به همین خاطر موقع خواندن کتاب مدام به این فکر میکردم که شاید بعضی از دردهای زندگی، نتیجه رفتار ما با خودمان باشد. نکته دیگری که برایم جالب بود، نگاه ایوان ایلیچ به ازدواج بود. او ازدواج را بیشتر یک تصمیم اجتماعی و سیاسی میدید تا یک انتخاب عاشقانه. انگار همسر را انتخاب نکرده بود چون دوستش داشت؛ بلکه انتخاب کرده بود چون با جایگاه و موقعیت اجتماعیای که میخواست به آن برسد سازگار بود. شاید همین باعث شد در سختترین روزها»







