
جسیکا او
کتاب به صورت یه دفترچه خاطرات نوشته شده پس انتظار دیالوگ زیاد نداشته باشید. خوندش خیلی روونه و سریع تموم میشه. ممکنه بعضیا خوششون نیاد چون محتوای خاصی نداره؛ ولی همینشه که زیباست، فقط باید از لحظه هاش لذت برد.
۵ نظر ثبتشده

جسیکا او
کتاب به صورت یه دفترچه خاطرات نوشته شده پس انتظار دیالوگ زیاد نداشته باشید. خوندش خیلی روونه و سریع تموم میشه. ممکنه بعضیا خوششون نیاد چون محتوای خاصی نداره؛ ولی همینشه که زیباست، فقط باید از لحظه هاش لذت برد.

عباس معروفی
به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا میکرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل میدانستم که قرار است غرق در واژههایی شوم که نبضشان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذرهای از آن را از دست بدهم. در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دلبسته، که هیچچیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکهکلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جملهی تلخ، سرشار از بیپناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت میسوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک... و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک میکرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطهی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جملهاش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی». مگر نمیشود؟ مگر نمیشود زن بود و آزاد؟ مگر نمیشود عاشق بود و نجات یافت؟ این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچکس نبود، جز سکوت. حسابهای بانکی مسدود، و من بیآنکه درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمهی دیگر باقی ماند. همانجا، مردی که مثل من در کتابفروشی بهدنبال کتاب بود، بیهیچ توقعی، نیمهی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگمردی. شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربهفلککشیدهی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود. نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیتها... چقدر متعجب شدم که نویسندهای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیتشان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی. با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بیخبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابهلای صفحهها جا مانده باشد.

عباس معروفی
به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا میکرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل میدانستم که قرار است غرق در واژههایی شوم که نبضشان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذرهای از آن را از دست بدهم. در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دلبسته، که هیچچیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکهکلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جملهی تلخ، سرشار از بیپناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت میسوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک... و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک میکرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطهی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جملهاش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی». مگر نمیشود؟ مگر نمیشود زن بود و آزاد؟ مگر نمیشود عاشق بود و نجات یافت؟ این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچکس نبود، جز سکوت. حسابهای بانکی مسدود، و من بیآنکه درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمهی دیگر باقی ماند. همانجا، مردی که مثل من در کتابفروشی بهدنبال کتاب بود، بیهیچ توقعی، نیمهی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگمردی. شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربهفلککشیدهی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود. نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیتها... چقدر متعجب شدم که نویسندهای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیتشان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی. با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بیخبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابهلای صفحهها جا مانده باشد.

عباس معروفی
به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا میکرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل میدانستم که قرار است غرق در واژههایی شوم که نبضشان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذرهای از آن را از دست بدهم. در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دلبسته، که هیچچیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکهکلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جملهی تلخ، سرشار از بیپناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت میسوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک... و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک میکرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطهی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جملهاش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی». مگر نمیشود؟ مگر نمیشود زن بود و آزاد؟ مگر نمیشود عاشق بود و نجات یافت؟ این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچکس نبود، جز سکوت. حسابهای بانکی مسدود، و من بیآنکه درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمهی دیگر باقی ماند. همانجا، مردی که مثل من در کتابفروشی بهدنبال کتاب بود، بیهیچ توقعی، نیمهی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگمردی. شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربهفلککشیدهی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود. نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیتها... چقدر متعجب شدم که نویسندهای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیتشان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی. با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بیخبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابهلای صفحهها جا مانده باشد.

عباس معروفی
به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا میکرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل میدانستم که قرار است غرق در واژههایی شوم که نبضشان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذرهای از آن را از دست بدهم. در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دلبسته، که هیچچیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکهکلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جملهی تلخ، سرشار از بیپناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت میسوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک... و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک میکرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطهی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جملهاش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی». مگر نمیشود؟ مگر نمیشود زن بود و آزاد؟ مگر نمیشود عاشق بود و نجات یافت؟ این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچکس نبود، جز سکوت. حسابهای بانکی مسدود، و من بیآنکه درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمهی دیگر باقی ماند. همانجا، مردی که مثل من در کتابفروشی بهدنبال کتاب بود، بیهیچ توقعی، نیمهی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگمردی. شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربهفلککشیدهی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود. نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیتها... چقدر متعجب شدم که نویسندهای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیتشان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی. با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بیخبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابهلای صفحهها جا مانده باشد.