خانه کتاب بی
4

Narges

@narcissus

کتاب‌باز حرفه‌ای

جایگاه کاربر در کتاب بی

سطح فعلی
سطح 4 · کتاب‌باز حرفه‌ای
4
701 امتیازتا سطح بعدی: 4299
نشان‌های تازه
📚کتاب‌خوان جدی🌟خواننده محبوب🫂عضو حلقه‌ها📖عضو فعال👥اهل گفت‌وگو
5
نظرها
11
جمله‌ها
6
حلقه‌ها
701
امتیاز
4
سطح
7
نشان‌ها

نشان‌ها و افتخارها

📚

کتاب‌خوان جدی

silver

به ۷۰۰ امتیاز رسیدی.

🌟

خواننده محبوب

bronze

۱۰ نفر تو رو دنبال می‌کنن.

🫂

عضو حلقه‌ها

silver

عضو ۵ حلقه کتاب‌خوانی شدی.

📖

عضو فعال

bronze

به ۳۰۰ امتیاز رسیدی.

👥

اهل گفت‌وگو

bronze

وارد اولین حلقه کتاب‌خوانی شدی.

✍️

منتقد تازه‌کار

bronze

۳ نظر برای کتاب‌ها نوشتی.

شروع جدی

bronze

به ۱۰۰ امتیاز رسیدی.

حلقه‌های کتاب‌خوانی

در حال بارگذاری آمار مطالعه...

لیست مطالعه

کتاب‌های خوانده‌شده

جلد کتاب بدن فراموش نمی کند: مغز،ذهن و بدن در بهبود تروما

بدن فراموش نمی کند: مغز،ذهن و بدن در بهبود تروما

بسل ون در کولک

بدون امتیاز
جلد کتاب به دنبال ماه

به دنبال ماه

جیمز نوربری

بدون امتیاز
جلد کتاب پازل شعر امروز: نرگس

پازل شعر امروز: نرگس

حسین صفا

بدون امتیاز
جلد کتاب جادو فروش: با 555 تماس بگیرید!

جادو فروش: با 555 تماس بگیرید!

اوبرت اسکای

بدون امتیاز
جلد کتاب سه گانه ی پاتر مور

سه گانه ی پاتر مور

جی کی رولینگ

بدون امتیاز
جلد کتاب نمی دونم دارم چه کار می کنم، ولی به درک

نمی دونم دارم چه کار می کنم، ولی به درک

ران لیم

بدون امتیاز
جلد کتاب آن قدر سرد که برف ببارد

آن قدر سرد که برف ببارد

جسیکا او

بدون امتیاز
جلد کتاب انجمن زیر شیروانی

انجمن زیر شیروانی

ارنست کرویدر

بدون امتیاز
جلد کتاب سه شنبه ها با موری: درس هایی برای زندگان

سه شنبه ها با موری: درس هایی برای زندگان

میچ البوم

بدون امتیاز
جلد کتاب مغازه ی جادویی

مغازه ی جادویی

جیمز دوتی

بدون امتیاز
جلد کتاب غرور و تعصب

غرور و تعصب

جین آستین

بدون امتیاز
جلد کتاب عامه پسند

عامه پسند

چارلز بوکوفسکی، چارلز بوکفسکی

بدون امتیاز
جلد کتاب سووشون

سووشون

سیمین دانشور

بدون امتیاز
جلد کتاب یخبندان

یخبندان

توماس برنهارد، توماس برنهارت

بدون امتیاز
جلد کتاب داستان های بلکین

داستان های بلکین

الکساندر سرگیویچ پوشکین، الکساندر پوشکین

بدون امتیاز
جلد کتاب قاشق هایمان را از فروشگاه وولورت خریدیم

قاشق هایمان را از فروشگاه وولورت خریدیم

باربارا کامینز

بدون امتیاز
جلد کتاب نیلوفر و مرداب

نیلوفر و مرداب

تیک نات هان

بدون امتیاز
جلد کتاب چیزهای کوچکی مثل اینها

چیزهای کوچکی مثل اینها

کلر کیگان، کلر کیگن

بدون امتیاز
جلد کتاب مغازه ی خودکشی

مغازه ی خودکشی

ژان تولی

بدون امتیاز
جلد کتاب شور زندگی

شور زندگی

ایروینگ استون

بدون امتیاز
جلد کتاب پاندای بزرگ و اژدهای کوچک

پاندای بزرگ و اژدهای کوچک

جیمز نوربری

بدون امتیاز
جلد کتاب گربه ای که کتاب ها را نجات داد

گربه ای که کتاب ها را نجات داد

سوسوکه ناتسوکاوا

بدون امتیاز
جلد کتاب بابا لنگ دراز

بابا لنگ دراز

جین وبستر، نادین بران کازم

بدون امتیاز
جلد کتاب بادام

بادام

وون پیونگ سون، ون پیونگ سون، سون وون پیونگ

بدون امتیاز
جلد کتاب ما شروعش می کنیم

ما شروعش می کنیم

کالین هوور

بدون امتیاز
جلد کتاب ما تمامش می کنیم

ما تمامش می کنیم

کالین هوور

بدون امتیاز
جلد کتاب یاد او

یاد او

کالین هوور

بدون امتیاز
جلد کتاب هر دو در نهایت می میرند

هر دو در نهایت می میرند

آدام سیلورا

بدون امتیاز
جلد کتاب کتابخانه نیمه شب

کتابخانه نیمه شب

مت هیگ

بدون امتیاز
جلد کتاب سال بلوا

سال بلوا

عباس معروفی

بدون امتیاز

آخرین نظرها و امتیازها

جلد کتاب آن قدر سرد که برف ببارد
آن قدر سرد که برف ببارد
★★★★★

کتاب به صورت یه دفترچه خاطرات نوشته شده پس انتظار دیالوگ زیاد نداشته باشید. خوندش خیلی روونه و سریع تموم می‌شه. ممکنه بعضیا خوششون نیاد چون محتوای خاصی نداره؛ ولی همینشه که زیباست، فقط باید از لحظه هاش لذت برد.

جلد کتاب سال بلوا
سال بلوا
★★★★★

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا می‌کرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل می‌دانستم که قرار است غرق در واژه‌هایی شوم که نبض‌شان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذره‌ای از آن را از دست بدهم.       در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دل‌بسته، که هیچ‌چیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکه‌کلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جمله‌ی تلخ، سرشار از بی‌پناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت می‌سوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک...      و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک می‌کرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطه‌ی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جمله‌اش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی».        مگر نمی‌شود؟ مگر نمی‌شود زن بود و آزاد؟ مگر نمی‌شود عاشق بود و نجات یافت؟       این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچ‌کس نبود، جز سکوت. حساب‌های بانکی مسدود، و من بی‌آن‌که درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمه‌ی دیگر باقی ماند. همان‌جا، مردی که مثل من در کتابفروشی به‌دنبال کتاب بود، بی‌هیچ توقعی، نیمه‌ی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگ‌مردی.       شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربه‌فلک‌کشیده‌ی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود.         نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیت‌ها... چقدر متعجب شدم که نویسنده‌ای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیت‌شان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی.        با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بی‌خبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابه‌لای صفحه‌ها جا مانده باشد.

جلد کتاب سال بلوا
سال بلوا
★★★★★

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا می‌کرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل می‌دانستم که قرار است غرق در واژه‌هایی شوم که نبض‌شان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذره‌ای از آن را از دست بدهم.       در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دل‌بسته، که هیچ‌چیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکه‌کلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جمله‌ی تلخ، سرشار از بی‌پناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت می‌سوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک...      و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک می‌کرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطه‌ی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جمله‌اش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی».        مگر نمی‌شود؟ مگر نمی‌شود زن بود و آزاد؟ مگر نمی‌شود عاشق بود و نجات یافت؟       این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچ‌کس نبود، جز سکوت. حساب‌های بانکی مسدود، و من بی‌آن‌که درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمه‌ی دیگر باقی ماند. همان‌جا، مردی که مثل من در کتابفروشی به‌دنبال کتاب بود، بی‌هیچ توقعی، نیمه‌ی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگ‌مردی.       شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربه‌فلک‌کشیده‌ی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود.         نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیت‌ها... چقدر متعجب شدم که نویسنده‌ای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیت‌شان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی.        با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بی‌خبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابه‌لای صفحه‌ها جا مانده باشد.

جلد کتاب سال بلوا
سال بلوا
★★★★★

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا می‌کرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل می‌دانستم که قرار است غرق در واژه‌هایی شوم که نبض‌شان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذره‌ای از آن را از دست بدهم.       در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دل‌بسته، که هیچ‌چیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکه‌کلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جمله‌ی تلخ، سرشار از بی‌پناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت می‌سوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک...      و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک می‌کرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطه‌ی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جمله‌اش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی».        مگر نمی‌شود؟ مگر نمی‌شود زن بود و آزاد؟ مگر نمی‌شود عاشق بود و نجات یافت؟       این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچ‌کس نبود، جز سکوت. حساب‌های بانکی مسدود، و من بی‌آن‌که درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمه‌ی دیگر باقی ماند. همان‌جا، مردی که مثل من در کتابفروشی به‌دنبال کتاب بود، بی‌هیچ توقعی، نیمه‌ی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگ‌مردی.       شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربه‌فلک‌کشیده‌ی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود.         نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیت‌ها... چقدر متعجب شدم که نویسنده‌ای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیت‌شان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی.        با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بی‌خبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابه‌لای صفحه‌ها جا مانده باشد.

جلد کتاب سال بلوا
سال بلوا
★★★★★

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید       چیزی در درونم نجوا می‌کرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل می‌دانستم که قرار است غرق در واژه‌هایی شوم که نبض‌شان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذره‌ای از آن را از دست بدهم.       در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دل‌بسته، که هیچ‌چیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکه‌کلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جمله‌ی تلخ، سرشار از بی‌پناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت می‌سوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک...      و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک می‌کرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطه‌ی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جمله‌اش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی».        مگر نمی‌شود؟ مگر نمی‌شود زن بود و آزاد؟ مگر نمی‌شود عاشق بود و نجات یافت؟       این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچ‌کس نبود، جز سکوت. حساب‌های بانکی مسدود، و من بی‌آن‌که درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمه‌ی دیگر باقی ماند. همان‌جا، مردی که مثل من در کتابفروشی به‌دنبال کتاب بود، بی‌هیچ توقعی، نیمه‌ی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگ‌مردی.       شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربه‌فلک‌کشیده‌ی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود.         نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیت‌ها... چقدر متعجب شدم که نویسنده‌ای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیت‌شان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی.        با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بی‌خبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابه‌لای صفحه‌ها جا مانده باشد.

آخرین جمله‌ها

جلد کتاب به دنبال ماه
به دنبال ماه

«آمایا گفت: «اینجا خیلی جادوییه وقتی مامانم چنین جاهایی رو می‌دید، شعر یا ترانه‌ای می‌نوشت. فکر کردم که من هم همین کار رو بکنم ولی استعدادش رو ندارم.» گرگ پرسید: «اگه تا حالا انجامش ندادی، از کجا میدونی؟»»

جلد کتاب آن قدر سرد که برف ببارد
آن قدر سرد که برف ببارد

«همان موقع دوربین را درآوردم و نوردهی را تنظیم کردم و چشم از منظره یاب برداشتم. مادرم، که متوجه شده بود از او فاصله گرفته ام، برگشت و دید که دارم با دوربین ور می‌روم. بلافاصله رو به من ژستی کلیشه ای گرفت؛ پاها را جفت کرده سیخ ایستاد و دستها را قلاب کرد. پرسید حالتم خوب است یا آن طرف تر نزدیک درخت بایستم. راستش می خواستم عکس متفاوت تری بگیرم، دوست داشتم از صورتش در حالت عادی، وقتی توی فکر رفته، عکاسی کنم. با این حال، گفتم خوب به نظر میرسی و عکسم را گرفتم.»

جلد کتاب آن قدر سرد که برف ببارد
آن قدر سرد که برف ببارد

«یک بار هم برق رفت و یک چراغ بزرگ پیدا کردیم و تعدادی شمع داخل جعبه ای که هنوز باز نشده بود. بیرون طوفان شده بود و شمع ها را جاهای مختلف خانه چیدیم. همین که شمع ها را داخل آشپزخانه روشن کردم، لحظه ای بوی کیک تولد خورد زیر دماغم. یادم است که شام مختصری پختم، گوجه فرنگی ها را در تاریکی پوست گرفتم، چشمم چیز چندانی نمی‌دید و غریزی این کار را می کردم. لاری گرامافون را روشن کرد و پیش چشم گربه، که با عصبانیت از روی تشکچه روی زمین نگاهش می‌کرد، با ریتمی آهسته بنا کرد به جنباندن خودش. غذای روی میز را درست نمی‌دیدیم و به شکل و بافت سبزیجات داخل کاسه ها دقت می‌کردیم. لباس های شسته شده را آورده بودم داخل و ملافه ها را روی قفسه و نردبان و درِ شیشه ای آویزان کرده بودم. از بیرون صدای باد می آمد که با شدت می وزید، ولی داخل اوضاع همچنان آرام بود. یادم است که موقع غذا خوردن داشتم به این فکر می‌کردم که می‌شود با چیزهای کوچک هم خوش بود.»

جلد کتاب آن قدر سرد که برف ببارد
آن قدر سرد که برف ببارد

«آثار این اتفاق در صورتش پیدا بود، ولی او هیچ تلاشی نمی‌کرد تا غمش را پنهان کند، غمی که غم پدرش هم بود، و این برایم خیلی عجیب بود، اینکه غمش را بروز می‌داد، که از این بابت شرمسار نبود و خودش را ملامت نمی‌کرد، چیزی که در خانواده من کاملاً متفاوت بود. او به احساس خشم و اندوهش میدان می داد و با آن کنار آمده بود، مثل آنکه بدانی لباس تنت از پوست حیو‌انی است که تازه سلاخی اش کرده ای.»

جلد کتاب سال بلوا
سال بلوا

«- شما خیلی شادابید همیشه جوان و شادابید. چه حرف ها! خبر از دل آدم که ندارند، نمی دانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است. پوسته ظاهری چه اهمیت دارد؟ درونم ویرانه است، خانه ای پر از درخت که سقف اتاق هاش ریخته است، تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه می‌کشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر می‌کند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.»

جلد کتاب چیزهای کوچکی مثل اینها
چیزهای کوچکی مثل اینها

«دخترهایش با آن موهای مشکی و چشم های نافذشان گاهی شبیه جادوگرهای جوان می‌شدند. راحت می‌شد فهمید که چرا زن ها از مردها و نیروی جسمانی و شهوت و قدرت اجتماعی شان می‌ترسیدند، اما زن ها، با آن حس ششم قویشان، خیلی تودارتر و آب زیرکاه‌تر بودند: آنها می توانستند چیزی را خیلی قبل تر از آنکه اتفاق بیفتد پیش بینی کنند، شب رویایش را ببینند و ذهن آدم را بخوانند. در زندگی زناشویی‌اش لحظه هایی بود که کم و بیش از آیلین ترسیده و به شهامت و غرایز نیرومندش غبطه خورده بود.»

نویسنده‌های دنبال‌شده