Narges
@narcissus
جایگاه کاربر در کتاب بی
نشانها و افتخارها
کتابخوان جدی
silverبه ۷۰۰ امتیاز رسیدی.
خواننده محبوب
bronze۱۰ نفر تو رو دنبال میکنن.
عضو حلقهها
silverعضو ۵ حلقه کتابخوانی شدی.
عضو فعال
bronzeبه ۳۰۰ امتیاز رسیدی.
اهل گفتوگو
bronzeوارد اولین حلقه کتابخوانی شدی.
منتقد تازهکار
bronze۳ نظر برای کتابها نوشتی.
شروع جدی
bronzeبه ۱۰۰ امتیاز رسیدی.
حلقههای کتابخوانی
عضو حلقهاز کجا کتاب ارزون بخریم؟
۲۷ عضو
عضو حلقهچیز هایی که میخوایم به BBOOKبگیم!
۲۴ عضو
عضو حلقهمعرفی کتاب | پادکست 📚🎙️
۲۸ عضو
عضو حلقهیک جمله از کتابی که الان داری می خونی برامون بنویس
۱۴ عضو
عضو حلقهاگه قرار باشه داخل یک کتاب زندگی کنی کدوم کتاب انتخاب میکنی؟📚✨️
۱۷ عضو
عضو حلقهمعرفی و نظر راجب کتاب مورد علاقتون
۲۵ عضو
در حال بارگذاری آمار مطالعه...
لیست مطالعه
کتابهای خواندهشده

بدن فراموش نمی کند: مغز،ذهن و بدن در بهبود تروما
بسل ون در کولک

به دنبال ماه
جیمز نوربری

پازل شعر امروز: نرگس
حسین صفا

جادو فروش: با 555 تماس بگیرید!
اوبرت اسکای

سه گانه ی پاتر مور
جی کی رولینگ

نمی دونم دارم چه کار می کنم، ولی به درک
ران لیم

آن قدر سرد که برف ببارد
جسیکا او

انجمن زیر شیروانی
ارنست کرویدر

سه شنبه ها با موری: درس هایی برای زندگان
میچ البوم

مغازه ی جادویی
جیمز دوتی

غرور و تعصب
جین آستین

عامه پسند
چارلز بوکوفسکی، چارلز بوکفسکی

سووشون
سیمین دانشور

یخبندان
توماس برنهارد، توماس برنهارت

داستان های بلکین
الکساندر سرگیویچ پوشکین، الکساندر پوشکین

قاشق هایمان را از فروشگاه وولورت خریدیم
باربارا کامینز

نیلوفر و مرداب
تیک نات هان

چیزهای کوچکی مثل اینها
کلر کیگان، کلر کیگن

مغازه ی خودکشی
ژان تولی

شور زندگی
ایروینگ استون

پاندای بزرگ و اژدهای کوچک
جیمز نوربری

گربه ای که کتاب ها را نجات داد
سوسوکه ناتسوکاوا

بابا لنگ دراز
جین وبستر، نادین بران کازم

بادام
وون پیونگ سون، ون پیونگ سون، سون وون پیونگ

ما شروعش می کنیم
کالین هوور

ما تمامش می کنیم
کالین هوور

یاد او
کالین هوور

هر دو در نهایت می میرند
آدام سیلورا

کتابخانه نیمه شب
مت هیگ

سال بلوا
عباس معروفی
آخرین نظرها و امتیازها

کتاب به صورت یه دفترچه خاطرات نوشته شده پس انتظار دیالوگ زیاد نداشته باشید. خوندش خیلی روونه و سریع تموم میشه. ممکنه بعضیا خوششون نیاد چون محتوای خاصی نداره؛ ولی همینشه که زیباست، فقط باید از لحظه هاش لذت برد.

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا میکرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل میدانستم که قرار است غرق در واژههایی شوم که نبضشان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذرهای از آن را از دست بدهم. در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دلبسته، که هیچچیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکهکلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جملهی تلخ، سرشار از بیپناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت میسوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک... و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک میکرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطهی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جملهاش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی». مگر نمیشود؟ مگر نمیشود زن بود و آزاد؟ مگر نمیشود عاشق بود و نجات یافت؟ این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچکس نبود، جز سکوت. حسابهای بانکی مسدود، و من بیآنکه درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمهی دیگر باقی ماند. همانجا، مردی که مثل من در کتابفروشی بهدنبال کتاب بود، بیهیچ توقعی، نیمهی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگمردی. شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربهفلککشیدهی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود. نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیتها... چقدر متعجب شدم که نویسندهای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیتشان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی. با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بیخبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابهلای صفحهها جا مانده باشد.

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا میکرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل میدانستم که قرار است غرق در واژههایی شوم که نبضشان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذرهای از آن را از دست بدهم. در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دلبسته، که هیچچیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکهکلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جملهی تلخ، سرشار از بیپناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت میسوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک... و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک میکرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطهی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جملهاش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی». مگر نمیشود؟ مگر نمیشود زن بود و آزاد؟ مگر نمیشود عاشق بود و نجات یافت؟ این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچکس نبود، جز سکوت. حسابهای بانکی مسدود، و من بیآنکه درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمهی دیگر باقی ماند. همانجا، مردی که مثل من در کتابفروشی بهدنبال کتاب بود، بیهیچ توقعی، نیمهی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگمردی. شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربهفلککشیدهی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود. نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیتها... چقدر متعجب شدم که نویسندهای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیتشان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی. با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بیخبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابهلای صفحهها جا مانده باشد.

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا میکرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل میدانستم که قرار است غرق در واژههایی شوم که نبضشان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذرهای از آن را از دست بدهم. در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دلبسته، که هیچچیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکهکلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جملهی تلخ، سرشار از بیپناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت میسوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک... و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک میکرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطهی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جملهاش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی». مگر نمیشود؟ مگر نمیشود زن بود و آزاد؟ مگر نمیشود عاشق بود و نجات یافت؟ این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچکس نبود، جز سکوت. حسابهای بانکی مسدود، و من بیآنکه درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمهی دیگر باقی ماند. همانجا، مردی که مثل من در کتابفروشی بهدنبال کتاب بود، بیهیچ توقعی، نیمهی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگمردی. شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربهفلککشیدهی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود. نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیتها... چقدر متعجب شدم که نویسندهای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیتشان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی. با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بیخبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابهلای صفحهها جا مانده باشد.

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا میکرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل میدانستم که قرار است غرق در واژههایی شوم که نبضشان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذرهای از آن را از دست بدهم. در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دلبسته، که هیچچیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکهکلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جملهی تلخ، سرشار از بیپناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت میسوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک... و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک میکرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطهی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جملهاش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی». مگر نمیشود؟ مگر نمیشود زن بود و آزاد؟ مگر نمیشود عاشق بود و نجات یافت؟ این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچکس نبود، جز سکوت. حسابهای بانکی مسدود، و من بیآنکه درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمهی دیگر باقی ماند. همانجا، مردی که مثل من در کتابفروشی بهدنبال کتاب بود، بیهیچ توقعی، نیمهی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگمردی. شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربهفلککشیدهی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود. نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیتها... چقدر متعجب شدم که نویسندهای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیتشان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی. با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بیخبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابهلای صفحهها جا مانده باشد.
آخرین جملهها

«آمایا گفت: «اینجا خیلی جادوییه وقتی مامانم چنین جاهایی رو میدید، شعر یا ترانهای مینوشت. فکر کردم که من هم همین کار رو بکنم ولی استعدادش رو ندارم.» گرگ پرسید: «اگه تا حالا انجامش ندادی، از کجا میدونی؟»»

«همان موقع دوربین را درآوردم و نوردهی را تنظیم کردم و چشم از منظره یاب برداشتم. مادرم، که متوجه شده بود از او فاصله گرفته ام، برگشت و دید که دارم با دوربین ور میروم. بلافاصله رو به من ژستی کلیشه ای گرفت؛ پاها را جفت کرده سیخ ایستاد و دستها را قلاب کرد. پرسید حالتم خوب است یا آن طرف تر نزدیک درخت بایستم. راستش می خواستم عکس متفاوت تری بگیرم، دوست داشتم از صورتش در حالت عادی، وقتی توی فکر رفته، عکاسی کنم. با این حال، گفتم خوب به نظر میرسی و عکسم را گرفتم.»

«یک بار هم برق رفت و یک چراغ بزرگ پیدا کردیم و تعدادی شمع داخل جعبه ای که هنوز باز نشده بود. بیرون طوفان شده بود و شمع ها را جاهای مختلف خانه چیدیم. همین که شمع ها را داخل آشپزخانه روشن کردم، لحظه ای بوی کیک تولد خورد زیر دماغم. یادم است که شام مختصری پختم، گوجه فرنگی ها را در تاریکی پوست گرفتم، چشمم چیز چندانی نمیدید و غریزی این کار را می کردم. لاری گرامافون را روشن کرد و پیش چشم گربه، که با عصبانیت از روی تشکچه روی زمین نگاهش میکرد، با ریتمی آهسته بنا کرد به جنباندن خودش. غذای روی میز را درست نمیدیدیم و به شکل و بافت سبزیجات داخل کاسه ها دقت میکردیم. لباس های شسته شده را آورده بودم داخل و ملافه ها را روی قفسه و نردبان و درِ شیشه ای آویزان کرده بودم. از بیرون صدای باد می آمد که با شدت می وزید، ولی داخل اوضاع همچنان آرام بود. یادم است که موقع غذا خوردن داشتم به این فکر میکردم که میشود با چیزهای کوچک هم خوش بود.»

«آثار این اتفاق در صورتش پیدا بود، ولی او هیچ تلاشی نمیکرد تا غمش را پنهان کند، غمی که غم پدرش هم بود، و این برایم خیلی عجیب بود، اینکه غمش را بروز میداد، که از این بابت شرمسار نبود و خودش را ملامت نمیکرد، چیزی که در خانواده من کاملاً متفاوت بود. او به احساس خشم و اندوهش میدان می داد و با آن کنار آمده بود، مثل آنکه بدانی لباس تنت از پوست حیوانی است که تازه سلاخی اش کرده ای.»

«- شما خیلی شادابید همیشه جوان و شادابید. چه حرف ها! خبر از دل آدم که ندارند، نمی دانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است. پوسته ظاهری چه اهمیت دارد؟ درونم ویرانه است، خانه ای پر از درخت که سقف اتاق هاش ریخته است، تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه میکشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر میکند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.»

«دخترهایش با آن موهای مشکی و چشم های نافذشان گاهی شبیه جادوگرهای جوان میشدند. راحت میشد فهمید که چرا زن ها از مردها و نیروی جسمانی و شهوت و قدرت اجتماعی شان میترسیدند، اما زن ها، با آن حس ششم قویشان، خیلی تودارتر و آب زیرکاهتر بودند: آنها می توانستند چیزی را خیلی قبل تر از آنکه اتفاق بیفتد پیش بینی کنند، شب رویایش را ببینند و ذهن آدم را بخوانند. در زندگی زناشوییاش لحظه هایی بود که کم و بیش از آیلین ترسیده و به شهامت و غرایز نیرومندش غبطه خورده بود.»


