«حالا مالا هم مثل من از وطنش دور شده بود. آنهم فقط بخاطر ازدواج با من. حتم داشتم وقتی از هند بیرون میآمده، هیچ تصوری از جایی که میرود نداشته.»
صفحه ۲۱۰ · داستان : سومین و آخرین قاره
۳ جمله ثبتشده
«حالا مالا هم مثل من از وطنش دور شده بود. آنهم فقط بخاطر ازدواج با من. حتم داشتم وقتی از هند بیرون میآمده، هیچ تصوری از جایی که میرود نداشته.»
صفحه ۲۱۰ · داستان : سومین و آخرین قاره
«ناگهان به این فکر افتاد که : حالا اگر زندگی من، زندگی آگاهانهام، همه گمراهی بوده باشد چه ؟»
صفحه ۹۷
«" این فکر از ذهنم گذشت که یکشنبهای دیگر را سپری کردهام، مامان مرده، از فردا برمیگردم سرکار و در واقع چیزی عوض نشده. "»
صفحه ۲۵