
کاملیو خوسه سلا
خیلی کتاب عجیبی بود؛ از اون کتابهایی که همزمان هم پس میزنتت و هم وادارت میکنه ادامه بدی. چیزی که برای من خیلی پررنگ بود این بود که پاسکال دوآرته خودش میدونه آدم خشنی بوده، اما هیچوقت مسئولیت را کاملا و بیواسطه نمیپذیره؛ مدام سرنوشت، خانواده، فقر و شرایط را وسط میکشه، انگار میخواد بگه من اینطور شدم، نه اینکه ذاتاً اینطور باشم. از طرفی، بدبینی عمیقش نسبت به زنها و خشمی که مدام روی بقیه فرافکنی میکنه، شخصیتش را برای من هم ترحمبرانگیز کرد و هم آزاردهنده. ضمیمه و نامههای آخر هم حس عجیبی به کتاب میدهند؛ انگار قرار نیست حقیقت این آدم هیچوقت کامل و قطعی فهمیده بشه. برای من، کتاب بیشتر از اینکه فقط داستان یه جنایتکار باشد، روایت ذهن زخمی و آشوبزدهای هست که بین اعتراف، توجیه، ترس و درماندگی گیر کرده. واقعا عجیب سنگین و دردناک بود




