«میدونم وقتی بمیرم یکی گوشتم رو تو بازار سیاه میفروشه، برای همینه که سیگار میکشم و مشروب مینوشم، تا مزه ی گوشتم بد شه و کسی هیچکس از مرگم لذت نبره.»
صفحه ۴۹
۷ جمله ثبتشده
«میدونم وقتی بمیرم یکی گوشتم رو تو بازار سیاه میفروشه، برای همینه که سیگار میکشم و مشروب مینوشم، تا مزه ی گوشتم بد شه و کسی هیچکس از مرگم لذت نبره.»
صفحه ۴۹
«بین زندگی هایی که میتوانستم داشته باشم، باید یاد میگرفتم همین زندگی را انتخاب کنم.»
«آدم ها وقتی لباس هایشان را عوض می کنند، عوض نمی شوند؛ این نگاه دیگران است که به آنها تغییر می کند.»
««شاید تمام چیزی که از تو میخواستم، این بود که برای چند لحظه، تنهاییام را باور کنم که دیگر تنها نیستم.»»
«نفس عمیق و بلندی میکشم و به سمتش میروم. دقیقا شش قدم آنطرفتر میایستم. چشمانش با همان گرمای همیشگی مرا نگاه میکنند. من کاملا یک استلای دیگر شده ام. بهجز یک مورد. به او لبخند میزنم. یک قدم دیگر میدزدم. الان فقط پنج قدم فاصله داریم.»
این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
«گاهی ترسناک ترین چیز، چیزی نیست که پشت در منتظرته؛ چیزی است که بعد از باز کردن در، درباره آدم ها می فهمی.»