خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های Itty bitty tarane

۱۲ جمله ثبت‌شده

Itty bitty tarane

@taraneshirazi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «خانه ی لهستانی ها»

«سختیِ زندگی امانش را بریده بود، ولی جز تحمل کاری نمی‌کرد. راضی به قضاوقدر نبود، ولی باهاش هم نمی‌جنگید. گیرِ زندگی افتاده بود و زندگی هم حالش را جا آورده بود.»

Itty bitty tarane

@taraneshirazi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «دایی جان ناپلئون»

«-من لیلی را دوست دارم. +از کی تا حالا؟ -از سیزده مرداد پارسال. +بارک‌اللّه چه تاریخ دقیقی! لابد ساعتش را هم می‌دانی! +از ساعت سه و ربع کم:))»

Itty bitty tarane

@taraneshirazi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «دایی جان ناپلئون»

«-آدم چطور می‌فهمد که عاشق شده است؟ +واللّه، بابام‌جان..دروغ چرا؟..اونکه ما دیدیم این‌جوری است که وقتی خاطر یکی را می‌خواهی..آن وقتی که نمی‌بینیش توی دلت پنداری یخ می‌بنده ...وقتی می‌بینیش یک هُرمی توی این دلت بلند می‌شه، پنداری تنور نانوایی را روشن کردند..همه چیز دنیا را، همه مال و منال دنیا را برای اون می‌خواهی، پنداری حاتم طایی شدی ...خلاصه آرام نمی‌گیری مگر اینکه آن دختر را برات شیرینی بخورند.»

Itty bitty tarane

@taraneshirazi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «زندگی در پیش رو»

«البته او هرگز نمی‌توانست کاملاً آسوده‌خاطر باشد چون برای آسودگی کامل باید می‌مرد. در زندگی همیشه وحشت وجود دارد.»

Itty bitty tarane

@taraneshirazi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «کنیز ملکه مصر»

«آنتوان گفت: ایران خزانهٔ بزرگ جهان است. زر و گوهر موجود در ایران به‌تنهایی بیش از زر و گوهر همهٔ دنیا است و من هرچه زر و گوهر به دست بیاورم، از ایران خارج خواهم کرد و برای اینکه انتقام شکست کراسوس را بگیرم، صدها هزار تن از ایرانیان را اسیر خواهم کرد و قسمتی از آنها را برای بردگی به روم خواهم فرستاد و یک قسمت را هم به تو خواهم داد تا برده کنی و در مصر به کار بگماری.»

Itty bitty tarane

@taraneshirazi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «کنیز ملکه مصر»

«تفاوت بین قصد داشتن و آرزو داشتن این است که وقتی انسان قصد دارد، هر کار که بخواهد می‌کند، ولی وقتی آرزو داشت، باید منتظر باشد تا دیگری آن کار را بکند.»

Itty bitty tarane

@taraneshirazi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «چرخش کلید»

«مثل بیماری که پوشیده در لباس‌هایش، حالش خوب به نظر می‌رسد، ولی بلوزش را که بالا می‌زند، می‌بینید زخم‌هایش بخیه‌نخورده باقی مانده‌اند.»

Itty bitty tarane

@taraneshirazi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «چرخش کلید»

«بار که اتاقم را مرتب می‌کردم و هر بار که مرتب نمی‌کردم، هدف همه‌شان یک چیز بود. اینکه مادرم را وادار کنم به من توجه کند. این که دلواپسم باشد. چهارده سال تمام سخت تلاش کرده بودم که دختر بی‌نظیری باشم، اما هرگز برایش کافی نبود. فرقی نمی‌کرد دستخطم چقدر قشنگ بود، فرقی نمی‌کرد نمرۀ املایم چقدر بالا می‌شد، یا تمرین هنرم را چقدر خوب انجام می‌دادم، هرگز، کافی نبود. ممکن بود تمامِ بعدازظهری را به رنگ کردن نقاشی‌ای برای او بگذرانم و او فقط متوجه تنها نقطه‌ای می‌شد که من عطسه کرده بودم و رنگ از خط بیرون زده بود.»

Itty bitty tarane

@taraneshirazi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «عمارت رصدخانه»

«پدر مات و متحیر خشکش زده بود، اصلاً درک نمی‌کرد چرا بدنش که در طول روز این‌همه فهمیده و مؤدب است باید شب‌ها صداهای ناخوشایند و ترسناکی از خودش دربیاورد. پدر به این نتیجه رسید که نمی‌شود به بدنی اعتماد کرد که شب‌ها به او خیانت می‌کند. او با صبروحوصله منتظر ماند تا بدن بی‌وفایش سر عقل بیاید و دست از این مخفی‌کاری‌ها بردارد و آن‌قدر منتظر آن لحظه ماند که دیگر بدنش خسته شد و پدر را بُرد بیرون، هر چند ذهن پدر به‌شدت مخالف چنین کاری بود.»

Itty bitty tarane

@taraneshirazi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «عمارت رصدخانه»

«حتی خاطره‌ها هم نقطهٔ پایانی دارند. هیچ خاطره‌ای نیست که تا ابد دوام بیاورد مگر پیوندی با زمان حال داشته باشد. و هیچ‌کس نیست که بتواند زمان حال را به یاد بیاورد. زمان حال قاتل خاطره‌هاست.»

Itty bitty tarane

@taraneshirazi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مادام کاملیا»

«ما یا پیش از تولد، خطاهای بیشماری مرتکب شده‌ایم و یا پس از مرگ، به خوشبختی بزرگی خواهیم رسید که خداوند در زندگانی این جهان، این همه زجر و دردهایی که دلیل آن است بر ما روا می‌دارد.»