«چرا نمی فهمید زندگی لعنتی من همین یک دلخوشی را دارد. فقط همین یکی را .»

جملههای ماندگار کتاب
جملههای ماندگار پاییز فصل آخر سال است
اینجا میتونی جملهها، نقلقولها و بخشهای مهم کتاب پاییز فصل آخر سال است رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.
«دارم خودم را گول میزنم ، مثل عاشقی که به جای بوسه ، سیلی خورده و با خود می گوید اگر با من نبودش هیچ میلی…»
«خودم را ول میکنم روی مبل قرمز و هزار ساعت هم که بشینم حوصله ام سر نمی رود بس که فکر می دود توی سرم. فکر اینکه چرا به اینجا رسیدیم. کجا را اشتباه کردیم. کجای خلقت و با کدام فشار شالوده مان ترک خورد که بدون اینکه بدانیم برای چه ، با یک باد ، طوری آوار شدیم روی خودمان که دیگر نمی توانیم از جایمان بلند شویم. نمی توانیم خودمان را بتکانیم و دوباره بایستیم و اگر بتوانیم ، آنی نیستیم که قبل از آوار بوده ایم. اشتباه کدام طراح بود که فشار ها را درست محاسبه نکرد و سازه مان را طوری غیر مقاوم ساخت که هر روز می تواند برای شکستن مان چیزی داشته باشد؟! فکر زندگی بی خنده و بی آرزو تکه تکه ام می کند.»
«چرا هیچ چیز این روز ها دیگر مرا نمی خنداند؟! به خاطر بی کاری است حتما. باید چیزی داشته باشم که مرا فرو ببرد توی خودش و نگذارد بفهمم کجا هستم. باید روزهایم را بگذراند. باید حواسم را پرت کند به همه چیز. حواسم که به چیزی پرت نمی شود ، فکر ها پیدایشان می شود.»
«آدم که راه رفته را بر نمی گردد.»
«دویدم. دستم را دراز کردم و دستت را گرفتم. برگشتی. دستت توی دستم ماند و هواپیما پرید.»
«کجا را اشتباه کردیم . کجای خلقت و با کدام فشار شالوده مان ترک خورد که بدون این که بدانیم برای چه ، با یک باد ، طوری آوار شدیم روی خودمان که دیگر نمی توانیم از جای مان بلند شویم. نمی توانیم خودمان را بتکانیم و دوباره بایستیم و اگر بتوانیم ، آنی نیستیم که قبل از آوار بوده ایم.»
««دیگر بزرگ شدهایم شبانه. دورهٔ آرزوهای بزرگ و شادیهای عجیبوغریبمان گذشته. بهنظرت زندگی باید چهطور باشد؟ همهاش یک مشت چیز کوچک معمولی است. اگر قرار باشد خوشحال باشیم باید با همینها خوشحال باشیم.»»
«نمی دانم این « چیزی شدن » را چه کسی توی دهان ما انداخت ؟ از کِی فکر کردیم باید کسی بشویم یا کاری کنیم . این همه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی می کنند . بیدار می شوند و می خورند و می دوند و می خوابند . همین . مگر به کجای دنیا برخورده ؟»
«برو شبانه. شاید فردا روز بهتری باشد.»
صفحه ۱۵۶
«ما دخترهای ناقصالخلقهای هستیم شبانه. از زندگی مادرهایمان درآمدهایم و به زندگی دخترهایمان نرسیدهایم. قلبمان مال گذشته است و مغزمان مال آینده و هر کدام آنقدر ما را از دو طرف میکشند تا دو تکه میشویم.»
صفحه ۱۵۵
«اصلا لازمش نداشتم. لعنتش میکردم که آمده بود و کاری کرده بود که دیگر نمیتوانستم بدون او زندگی کنم. یکبار او را لعنت میکردم و صدبار خودم را. هم بودن ارسلان برایم سخت بود، هم نبودنش.»
صفحه ۱۳۸
«تریاک بودی، داشتم ترکت میکردم.»
صفحه ۱۲۱
«همیشه ترسیدهام از اینکه هر کس را دوست نداشته باشم باد بیاید و او را با خود ببرد. انگار دوست داشتن سنگ میشود به پای آدمها و سنگینشان میکند و نمیگذارد از روی زمین تکان بخورند.»
صفحه ۱۳۹
«همیشه ترسیدهام از اینکه هر کس را دوست نداشته باشم باد بیاید و او را با خود ببرد. انگار دوست داشتن سنگ میشود به پای آدمها و سنگینشان میکند و نمیگذارد از روی زمین تکان بخورند.»
صفحه ۱۳۹
«تیکهای از من است که در من زندگی نمیکند»
«بیست و هشتسالهام، اما هنوز وقتی کسی سرم داد میزند، آنقدر کوچک میشوم که میتوانم در خودم قایم شوم.»
صفحه ۶۴
«خیلی وقت است داریم ادا درمیآوریم. ادای خوشبختی سادهای که در این بدبختی محتوم ابدی گمش کردهایم. از کِی شروع شد؟ کجا، کدام روز؟»
صفحه ۴۷
