«برو شبانه. شاید فردا روز بهتری باشد.»
صفحه ۱۵۶
Fall is the Last Season of the Year
«پاییز فصل آخر سال است» رمانی کوتاه و شهری از نسیم مرعشی است که با لحنی صمیمی و نثر خوشخوان، به زندگی سه زن جوان در تهران میپردازد. داستان در فضایی معاصر و ملموس پیش میرود؛ جایی که کار، دوستی، خانواده، عشق و حس ماندن یا رفتن، آرامآرام در هم میپیچند و هر شخصیت را در برابر انتخابهای دشوار خودش قرار میدهد. مرعشی در این رمان بیشتر از آنکه روی اتفاقهای پرهیاهو تکیه کند، سراغ حالوهوای درونی آدمها میرود. شخصیتها با دغدغههای روزمره، فرسودگی، تردید و امیدهای کمجانشان شناخته میشوند و همین باعث میشود روایت، رنگی واقعی و نزدیک به تجربهی بسیاری از خوانندگان داشته باشد. پاییز در این کتاب فقط یک فصل نیست؛ نشانهای از گذر، مکث و لحظههایی است که آدم مجبور میشود به زندگیاش دوباره نگاه کند. اگر به رمانهای شخصیتمحور، نثر شاعرانه و داستانهایی علاقه دارید که از دل روابط انسانی و اضطرابهای نسل جوان شکل میگیرند، این کتاب میتواند انتخاب مناسبی باشد. «پاییز فصل آخر سال است» کتابی جمعوجور اما تأثیرگذار است که بیشتر از پاسخ دادن، شما را به فکر کردن درباره فقدان، دلبستگی و امکانِ شروع دوباره دعوت میکند.
جملههای ماندگار
«برو شبانه. شاید فردا روز بهتری باشد.»
صفحه ۱۵۶
«ما دخترهای ناقصالخلقهای هستیم شبانه. از زندگی مادرهایمان درآمدهایم و به زندگی دخترهایمان نرسیدهایم. قلبمان مال گذشته است و مغزمان مال آینده و هر کدام آنقدر ما را از دو طرف میکشند تا دو تکه میشویم.»
صفحه ۱۵۵
«اصلا لازمش نداشتم. لعنتش میکردم که آمده بود و کاری کرده بود که دیگر نمیتوانستم بدون او زندگی کنم. یکبار او را لعنت میکردم و صدبار خودم را. هم بودن ارسلان برایم سخت بود، هم نبودنش.»
صفحه ۱۳۸
«تریاک بودی، داشتم ترکت میکردم.»
صفحه ۱۲۱
«همیشه ترسیدهام از اینکه هر کس را دوست نداشته باشم باد بیاید و او را با خود ببرد. انگار دوست داشتن سنگ میشود به پای آدمها و سنگینشان میکند و نمیگذارد از روی زمین تکان بخورند.»
صفحه ۱۳۹
«همیشه ترسیدهام از اینکه هر کس را دوست نداشته باشم باد بیاید و او را با خود ببرد. انگار دوست داشتن سنگ میشود به پای آدمها و سنگینشان میکند و نمیگذارد از روی زمین تکان بخورند.»
صفحه ۱۳۹
«تیکهای از من است که در من زندگی نمیکند»
«بیست و هشتسالهام، اما هنوز وقتی کسی سرم داد میزند، آنقدر کوچک میشوم که میتوانم در خودم قایم شوم.»
صفحه ۶۴
۰ نفر این کتاب رو توی لیست مطالعه دارن
۱۴۰۵/۵/۲۷
داستان درباره سه تا دختر در آستانه سیسالگی عه که سالهای زیادیه باهمدیگه دوستان. در کل 6 فصل دارین که زمان 3 فصل اول تابستون و 3 فصل دوم پاییز عه، هر فصل هم به نوبت از دیدگاه یکی از کارکترهاست. در طی داستان نویسنده سعی کرده بود مشکلاتی که از طرف جامعه و خصوصا خانواده گریبانگیر زنان میشه رو نشون بده. قلم نویسنده و دیالوگ نویسیهاش واقعا دوستداشتنی بود. فضای کتاب این حس رو به من داد که یه سری دوستها قدیمی داشتم و خیلی وقته باهاشون در ارتباط نبودم و حالا اونها برگشتن و چند صفحه از دفترخاطراتشون رو بهم دادن و من رو هزاران هزار سوال از آیندهشون رها کردن. نقاط منفی: - اسامی فرعی رو خیلی دیر توضیح میداد و معرفی میکرد؛ گاهی هیچ معرفیای نبود و صرفا حدس میزدی - زمان وقوع اتفاقات مشخص نبود؛ بعضیها انگار توی دهه هفتاد و هشتاد رخ میدن و بعضیهای دیگه انگار به دهه نود رسیده. نقاط مثبت: + در هم تنیدگی زمان داستانها عالی بود و بازیهای زمانی عقب و جلو شدن از نگاه هر کدوم از سه نفر اصلی. + شخصیت سازی عالی بود و خیلی خوب میشد با شخصیتها ارتباط برقرار کرد. کاملا ساده و صمیمی نوشته شده بود و تو توی درک شخصیتها مشکلی نداشتی. ختم کلام در این داستان، هیچ نقطه اوج و اتفاق عجیبی رخ نمیده و خود روایت در بطن روزمره زندگی، باید خونده بشه، اگر دنبال هیجان و اتفاقات غیرمنتظره هستین این کتاب مناسب نیست.