خانه کتاب بی
برگشت به صفحه کتاب
جلد کتاب بوف کور

جمله‌های ماندگار کتاب

جمله‌های ماندگار بوف کور

صادق هدایت/در دانش بهمن/14 جمله

اینجا می‌تونی جمله‌ها، نقل‌قول‌ها و بخش‌های مهم کتاب بوف کور رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.

Nafis

@papermuse · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

«در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد...»

Mahlin

@mahlin_080 · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

«آیا ممکن است یک نفر در عین حال که زنده است، مرده باشد؟»

مرگِ درونی ..... (در بوف کور این مفهوم با تنهایی، بیگانگی و پوچی زندگی گره خورده ؛ مرزی که بین «زنده بودن» و «زندگی کردن» وجود داره:))

Rosalire

@rosa_seyedebrahimi · ۳۰ مرداد ۱۴۰۵

«حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود. برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه‌ی جلوی دکان قصابی که برای یک تکه لثه دُم می‌جنباند، گدایی می‌کردند و تملق می‌گفتند.»

Rosalire

@rosa_seyedebrahimi · ۳۰ مرداد ۱۴۰۵

«در این‌جور مواقع هرکس به یک عادت قویِ زندگی خود، به یک وسواسِ خود پناهنده می‌شود: عرق‌خور می‌رود مست می‌کند، نویسنده می‌نویسد، حجار سنگ‌تراشی می‌کند و هرکدام دق دل و عقده‌ی خودشان را به وسیله‌ی فرار در محرک قویِ زندگیِ خود خالی می‌کنند و در این مواقع است که یک نفر هنرمندِ حقیقی می‌تواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد.»

Rosalire

@rosa_seyedebrahimi · ۳۰ مرداد ۱۴۰۵

«می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم.»

Rosalire

@rosa_seyedebrahimi · ۳۰ مرداد ۱۴۰۵

«نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد»

Darwin

@darwin · ۲۶ مرداد ۱۴۰۵

««تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید! حضور مرگ همهٔ موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچهٔ مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.»»

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«جلو آینه به خودم میگفتم: «درذ تو آنقدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک‌از پشت چشمت درمی‌آید یا اصلا اشک درنمی‌آید!»»

صفحه ۷۹

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«جلو آینه به خودم میگفتم: «درذ تو آنقدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک‌از پشت چشمت درمی‌آید یا اصلا اشک درنمی‌آید!»»

صفحه ۷۹

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«آیا برای هر کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه‌ور بشود که از زمان و مکان خودش بی‌خبر بشود و نداند که فکر چه چیز را میکند؟ آن‌وقت بعد باید کوشش بکند برای اینکه به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود ـ این صدای مرگ است.»

صفحه ۷۵

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«نه، من احتیاجی بدیدن این‌همه دنیاهای قی‌آور و این‌همه قیافه‌های نکبت‌بار نداشتم ـ مگر خدا آنقدر ندیده بدیده بود که دنیاهای خودش را به چشم من بکشد؟»

صفحه ۷۴

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«تاریکی، این ماده غلیظ سیال که در همه‌جا و در همه‌چیز تراوش میکند، من به آن عادت کرده بودم ـ در تاریکی بود که افکارم گم‌شده‌ام، ترس‌های فراموش‌شده، افکار مهیب باورنکردنی که نمی‌دانستم در کدام گوشه مغزم دنهانغشده بود همه از سر نو جان می‌گرفت، راه می‌افتاد و به من دهن‌کجی میکرد ـ کنج اطاق، پشت پرده، کنار در پر ازین افکار و هیکل‌های بی‌شکل و تهدید کننده بود.»

صفحه ۶۸

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«حس میکردم که نه زنده زنده هستن و نه مرده مرده، فقط یک مرده متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتن و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده میکردم»

صفحه ۶۷

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«اغلب با یک نفر که حرف میزدم یا کاری میکردم راجع به موضوع‌های گوناگون داخل بحث میشدم در صورتی که حواسم جای دیگری بود، بفکر دیگر بودم و توی دلم به خودم ملامت میکردم»

صفحه ۵۳