«در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد...»

جملههای ماندگار کتاب
جملههای ماندگار بوف کور
اینجا میتونی جملهها، نقلقولها و بخشهای مهم کتاب بوف کور رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.
«آیا ممکن است یک نفر در عین حال که زنده است، مرده باشد؟»
مرگِ درونی ..... (در بوف کور این مفهوم با تنهایی، بیگانگی و پوچی زندگی گره خورده ؛ مرزی که بین «زنده بودن» و «زندگی کردن» وجود داره:))
«حس میکردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدمهای بیحیا، پررو، گدامنش، معلوماتفروش، چاروادار و چشم و دلگرسنه بود. برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنهی جلوی دکان قصابی که برای یک تکه لثه دُم میجنباند، گدایی میکردند و تملق میگفتند.»
«در اینجور مواقع هرکس به یک عادت قویِ زندگی خود، به یک وسواسِ خود پناهنده میشود: عرقخور میرود مست میکند، نویسنده مینویسد، حجار سنگتراشی میکند و هرکدام دق دل و عقدهی خودشان را به وسیلهی فرار در محرک قویِ زندگیِ خود خالی میکنند و در این مواقع است که یک نفر هنرمندِ حقیقی میتواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد.»
«میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطهی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم.»
«نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد»
««تنها مرگ است که دروغ نمیگوید! حضور مرگ همهٔ موهومات را نیست و نابود میکند. ما بچهٔ مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریبهای زندگی نجات میدهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا میزند و به سوی خودش میخواند.»»
«جلو آینه به خودم میگفتم: «درذ تو آنقدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشکاز پشت چشمت درمیآید یا اصلا اشک درنمیآید!»»
صفحه ۷۹
«جلو آینه به خودم میگفتم: «درذ تو آنقدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشکاز پشت چشمت درمیآید یا اصلا اشک درنمیآید!»»
صفحه ۷۹
«آیا برای هر کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطهور بشود که از زمان و مکان خودش بیخبر بشود و نداند که فکر چه چیز را میکند؟ آنوقت بعد باید کوشش بکند برای اینکه به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود ـ این صدای مرگ است.»
صفحه ۷۵
«نه، من احتیاجی بدیدن اینهمه دنیاهای قیآور و اینهمه قیافههای نکبتبار نداشتم ـ مگر خدا آنقدر ندیده بدیده بود که دنیاهای خودش را به چشم من بکشد؟»
صفحه ۷۴
«تاریکی، این ماده غلیظ سیال که در همهجا و در همهچیز تراوش میکند، من به آن عادت کرده بودم ـ در تاریکی بود که افکارم گمشدهام، ترسهای فراموششده، افکار مهیب باورنکردنی که نمیدانستم در کدام گوشه مغزم دنهانغشده بود همه از سر نو جان میگرفت، راه میافتاد و به من دهنکجی میکرد ـ کنج اطاق، پشت پرده، کنار در پر ازین افکار و هیکلهای بیشکل و تهدید کننده بود.»
صفحه ۶۸
«حس میکردم که نه زنده زنده هستن و نه مرده مرده، فقط یک مرده متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زندهها داشتن و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده میکردم»
صفحه ۶۷
«اغلب با یک نفر که حرف میزدم یا کاری میکردم راجع به موضوعهای گوناگون داخل بحث میشدم در صورتی که حواسم جای دیگری بود، بفکر دیگر بودم و توی دلم به خودم ملامت میکردم»
صفحه ۵۳
