«تکیه کلام خولین همین بود. همیشه می گفت تا وقتی یک نفر هست که ما را به خاطر می آره، ما وجود داریم و به زندگی ادامه می دیم.»
صفحه ۲۸۰ · شهر سایه ها

جملههای ماندگار کتاب
اینجا میتونی جملهها، نقلقولها و بخشهای مهم کتاب سایه باد رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.
«تکیه کلام خولین همین بود. همیشه می گفت تا وقتی یک نفر هست که ما را به خاطر می آره، ما وجود داریم و به زندگی ادامه می دیم.»
صفحه ۲۸۰ · شهر سایه ها
«پدر با صدایی آرام گفت : هدیه به خاطر لذت بردن کسییه که اون رو میده ، نه به خاطر شایستگی و لیاقت کسی که اون رو میگیره»
«حماقت بیانتهای بشر همواره ما را وا می دارد به کسی یا چیزی وابسته شویم که بیشتر از هر چیز یا هر کس دیگر به ما آسیب میرساند»
«دو دوست مبهوت و سرگشته در نور زننده کافه به همدیگر خیره شدند آخرین باری که همدیگر را رودررو دیده بودند، نیمی از سن و سال کنونیشان را داشتند. وقتی پسر بودند از هم جدا شده بودند و حال؛ زندگی از یکی از آنها یک فراری ساخته بود و از دیگری؛ مردی محتضر. هر دو در این فکر بودند که آیا ورقشان بد آمده بود یا بد بازی کرده بودند.»
«وقتی به خانه رسیدم، سپیده دمیده بود. خودم را با آن لباسهای قرضی و مسخره در خیابانهای نمناک که تهرنگ سرخشان تلألؤ داشت، جلو میکشیدم. دیدم پدرم روی صندلی دستهدار سالن غذاخوری به خواب رفته است. پتویی روی پاهایش انداخته و کتاب محبوبش روی پاهایش باز بود ـ نسخهای از کاندید، اثر ولتر، که سالی یکی دو بار میخواندش. تنها اوقاتی که صدای خنده شاد و بیدغدغهاش را میشنیدم، موقع مطالعه این کتاب بود. نگاهش کردم: موهایش جوگندمی شده بود و تنک، و پوست اطراف گونههایش بهتدریج شل و آویزان میشد. به مردی که زمانی تقریبا شکستناپذیر میدانستم نگاه کردم؛ حال شکننده شده بود، و بیآنکه بداند، شکست خورده بود. شاید هر دو شکست خورده بودیم. خم شدم تا پتویی را که چند سال بود قولش را برای اعانه و خیریه داده بود رویش بیندازم. پیشانیاش را بوسیدم، پنداری با این کار میتوانستم تارهای نامرئیای را که او را از من، آن آپارتمان کوچک و یاد و خاطراتم میکند و میبرد پاره کنم. انگار فکر میکردم با آن بوسه میتوانم زمان را فریب بدهم و متقاعدش کنم که ما درگذرد، که روزی دیگر و در زندگیای دیگر به سراغمان بازگردد.»
«"بارسلونا هم مثل همهٔ شهرهای قدیمی، مجموعه ای از ویرانه ها شده. عناصر باشکوه و عظیمی که این همه آدم بهشون افتخار می کنن:قصرها، کارخونه ها، بناهای یادبود و مظاهری که هویت ما هستن، حالا دیگه چیزی بیش از بقایای تمدنی منقرض شده نیستن."»