«تکیه کلام خولین همین بود. همیشه می گفت تا وقتی یک نفر هست که ما را به خاطر می آره، ما وجود داریم و به زندگی ادامه می دیم.»
صفحه ۲۸۰ · شهر سایه ها
The Shadow Of The Wind
«سایه باد» رمانی است رازآلود، پرکشش و سرشار از حالوهوای ادبیات بارسلونا؛ شهری که در کوچهپسکوچههای مهآلودش، کتابها فقط خوانده نمیشوند، بلکه سرنوشت آدمها را هم شکل میدهند. داستان با پسری آغاز میشود که در «گورستان کتابهای فراموششده» کتابی مرموز را برمیدارد و کمکم درگیر معمای زندگی و گذشته نویسنده آن میشود. در مرکز این رمان، جستوجویی نفسگیر برای حقیقت قرار دارد؛ حقیقتی که با عشق، فقدان، حافظه و سایههای گذشته گره خورده است. کارلوس روئیث ثافون با نثری تصویری و فضاسازی تماشایی، جهانی میسازد که هم عاشقانه است و هم تیره، هم ادبی و هم معمایی. شخصیتها در این جهان، هر کدام زخمی پنهان یا رازی ناگفته دارند و همین لایههای پنهان، روایت را مدام جلو میبرد. «سایه باد» برای کسانی مناسب است که از رمانهای پرجزئیات، شخصیتمحور و داستانمحور لذت میبرند و دوست دارند در دل یک معمای ادبی طولانی غرق شوند. این کتاب هم برای علاقهمندان به ادبیات جهان جذاب است و هم برای خوانندهای که دنبال روایتی احساسی، تاریک و فراموشنشدنی میگردد.
جملههای ماندگار
«تکیه کلام خولین همین بود. همیشه می گفت تا وقتی یک نفر هست که ما را به خاطر می آره، ما وجود داریم و به زندگی ادامه می دیم.»
صفحه ۲۸۰ · شهر سایه ها
«پدر با صدایی آرام گفت : هدیه به خاطر لذت بردن کسییه که اون رو میده ، نه به خاطر شایستگی و لیاقت کسی که اون رو میگیره»
«حماقت بیانتهای بشر همواره ما را وا می دارد به کسی یا چیزی وابسته شویم که بیشتر از هر چیز یا هر کس دیگر به ما آسیب میرساند»
«دو دوست مبهوت و سرگشته در نور زننده کافه به همدیگر خیره شدند آخرین باری که همدیگر را رودررو دیده بودند، نیمی از سن و سال کنونیشان را داشتند. وقتی پسر بودند از هم جدا شده بودند و حال؛ زندگی از یکی از آنها یک فراری ساخته بود و از دیگری؛ مردی محتضر. هر دو در این فکر بودند که آیا ورقشان بد آمده بود یا بد بازی کرده بودند.»
«وقتی به خانه رسیدم، سپیده دمیده بود. خودم را با آن لباسهای قرضی و مسخره در خیابانهای نمناک که تهرنگ سرخشان تلألؤ داشت، جلو میکشیدم. دیدم پدرم روی صندلی دستهدار سالن غذاخوری به خواب رفته است. پتویی روی پاهایش انداخته و کتاب محبوبش روی پاهایش باز بود ـ نسخهای از کاندید، اثر ولتر، که سالی یکی دو بار میخواندش. تنها اوقاتی که صدای خنده شاد و بیدغدغهاش را میشنیدم، موقع مطالعه این کتاب بود. نگاهش کردم: موهایش جوگندمی شده بود و تنک، و پوست اطراف گونههایش بهتدریج شل و آویزان میشد. به مردی که زمانی تقریبا شکستناپذیر میدانستم نگاه کردم؛ حال شکننده شده بود، و بیآنکه بداند، شکست خورده بود. شاید هر دو شکست خورده بودیم. خم شدم تا پتویی را که چند سال بود قولش را برای اعانه و خیریه داده بود رویش بیندازم. پیشانیاش را بوسیدم، پنداری با این کار میتوانستم تارهای نامرئیای را که او را از من، آن آپارتمان کوچک و یاد و خاطراتم میکند و میبرد پاره کنم. انگار فکر میکردم با آن بوسه میتوانم زمان را فریب بدهم و متقاعدش کنم که ما درگذرد، که روزی دیگر و در زندگیای دیگر به سراغمان بازگردد.»
«"بارسلونا هم مثل همهٔ شهرهای قدیمی، مجموعه ای از ویرانه ها شده. عناصر باشکوه و عظیمی که این همه آدم بهشون افتخار می کنن:قصرها، کارخونه ها، بناهای یادبود و مظاهری که هویت ما هستن، حالا دیگه چیزی بیش از بقایای تمدنی منقرض شده نیستن."»
۳ نفر این کتاب رو توی لیست مطالعه دارن
۱۴۰۵/۵/۳۱
به نظر من، این کتاب پیچش های داستانی خوبی داشت که خب قابل پیشبینی نبود و همین جذابش میکرد. از طرفی نویسنده قلم خوبی داشت که باعث میشد روند قصه جذب کننده باشه؛ و صد البته که ترجمه نشر نیماژ روی حفظ قلم نویسنده تاثیر داشت. البته باید بگم که بعضی از قسمت های داستان زیادی کند یا زیادی تند پیش میرفتند، اما در کل به عنوان کسی که خیلی کتاب های ژانر جنایی نخوانده، من دوستش داشتم.