خانه کتاب بی

سایه باد

The Shadow Of The Wind

۳۳۱ بازدید

معرفی کتاب سایه باد

«سایه باد» رمانی است رازآلود، پرکشش و سرشار از حال‌وهوای ادبیات بارسلونا؛ شهری که در کوچه‌پس‌کوچه‌های مه‌آلودش، کتاب‌ها فقط خوانده نمی‌شوند، بلکه سرنوشت آدم‌ها را هم شکل می‌دهند. داستان با پسری آغاز می‌شود که در «گورستان کتاب‌های فراموش‌شده» کتابی مرموز را برمی‌دارد و کم‌کم درگیر معمای زندگی و گذشته نویسنده آن می‌شود. در مرکز این رمان، جست‌وجویی نفس‌گیر برای حقیقت قرار دارد؛ حقیقتی که با عشق، فقدان، حافظه و سایه‌های گذشته گره خورده است. کارلوس روئیث ثافون با نثری تصویری و فضاسازی تماشایی، جهانی می‌سازد که هم عاشقانه است و هم تیره، هم ادبی و هم معمایی. شخصیت‌ها در این جهان، هر کدام زخمی پنهان یا رازی ناگفته دارند و همین لایه‌های پنهان، روایت را مدام جلو می‌برد. «سایه باد» برای کسانی مناسب است که از رمان‌های پرجزئیات، شخصیت‌محور و داستان‌محور لذت می‌برند و دوست دارند در دل یک معمای ادبی طولانی غرق شوند. این کتاب هم برای علاقه‌مندان به ادبیات جهان جذاب است و هم برای خواننده‌ای که دنبال روایتی احساسی، تاریک و فراموش‌نشدنی می‌گردد.

مشخصات کتاب سایه باد

صفحات
744
زبان
fa
نوع جلد
جلد سخت
ISBN
-
چاپ اول
2001

نسخه‌ها و ترجمه‌های موجود

درباره کارلوس روئیث ثافون

تصویر کارلوس روئیث ثافون

کارلوس روئیث ثافون

Carlos Ruiz Zafón

کارلوس روئیث ثافون نویسنده اسپانیایی است که بیشتر با رمان‌های داستانی و معمایی‌اش شناخته می‌شود. آثار او معمولاً فضایی رازآلود، ادبی و پرکشش دارند و در آن‌ها ردّی از تاریخ، حافظه و جهان کتاب‌ها دیده می‌شود. از شناخته‌شده‌ترین کتاب‌های او می‌توان به «سایه باد» و «بازی فرشته» اشاره کرد. نام او با مجموعه‌ای از رمان‌های پیوسته نیز گره خورده که در فارسی با عنوان «مجموعه سه‌گانه مه» معرفی شده‌اند.

مشاهده همه کتاب‌های نویسنده

جمله‌های ماندگار

نقل‌قول‌های سایه باد

افزودن جمله
M

@mirza · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

«تکیه کلام خولین همین بود. همیشه می گفت تا وقتی یک نفر هست که ما را به خاطر می آره، ما وجود داریم و به زندگی ادامه می دیم.»

صفحه ۲۸۰ · شهر سایه ها

Hosein

@hosen · ۳۰ مرداد ۱۴۰۵

«پدر با صدایی آرام گفت : هدیه به خاطر لذت بردن کسی‌یه که اون رو میده ، نه به خاطر شایستگی و لیاقت کسی که اون رو میگیره»

Hosein

@hosen · ۳۰ مرداد ۱۴۰۵

«حماقت بی‌انتهای بشر همواره ما را وا می دارد به کسی یا چیزی وابسته شویم که بیشتر از هر چیز یا هر کس دیگر به ما آسیب میرساند»

الی و کتابهای نخوانده اش

@elahe0206 · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«دو دوست مبهوت و سرگشته در نور زننده کافه به همدیگر خیره شدند آخرین باری که همدیگر را رودررو دیده بودند، نیمی از سن و سال کنونیشان را داشتند. وقتی پسر بودند از هم جدا شده بودند و حال؛ زندگی از یکی از آنها یک فراری ساخته بود و از دیگری؛ مردی محتضر. هر دو در این فکر بودند که آیا ورقشان بد آمده بود یا بد بازی کرده بودند.»

الی و کتابهای نخوانده اش

@elahe0206 · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«وقتی به خانه رسیدم، سپیده دمیده بود. خودم را با آن لباس‌های قرضی و مسخره در خیابان‌های نمناک که ته‌رنگ سرخشان تلألؤ داشت، جلو می‌کشیدم. دیدم پدرم روی صندلی دسته‌دار سالن غذاخوری به خواب رفته است. پتویی روی پاهایش انداخته و کتاب محبوبش روی پاهایش باز بود ـ نسخه‌ای از کاندید، اثر ولتر، که سالی یکی دو بار می‌خواندش. تنها اوقاتی که صدای خنده شاد و بی‌دغدغه‌اش را می‌شنیدم، موقع مطالعه این کتاب بود. نگاهش کردم: موهایش جوگندمی شده بود و تنک، و پوست اطراف گونه‌هایش به‌تدریج شل و آویزان می‌شد. به مردی که زمانی تقریبا شکست‌ناپذیر می‌دانستم نگاه کردم؛ حال شکننده شده بود، و بی‌آنکه بداند، شکست خورده بود. شاید هر دو شکست خورده بودیم. خم شدم تا پتویی را که چند سال بود قولش را برای اعانه و خیریه داده بود رویش بیندازم. پیشانی‌اش را بوسیدم، پنداری با این کار می‌توانستم تارهای نامرئی‌ای را که او را از من، آن آپارتمان کوچک و یاد و خاطراتم می‌کند و می‌برد پاره کنم. انگار فکر می‌کردم با آن بوسه می‌توانم زمان را فریب بدهم و متقاعدش کنم که ما درگذرد، که روزی دیگر و در زندگی‌ای دیگر به سراغمان بازگردد.»

الی و کتابهای نخوانده اش

@elahe0206 · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«"بارسلونا هم مثل همهٔ شهرهای قدیمی، مجموعه ای از ویرانه ها شده. عناصر باشکوه و عظیمی که این همه آدم بهشون افتخار می کنن:قصرها، کارخونه ها، بناهای یادبود و مظاهری که هویت ما هستن، حالا دیگه چیزی بیش از بقایای تمدنی منقرض شده نیستن."»

دیدن همه‌ی جمله‌ها

فعالیت خواننده‌ها

۳ نفر این کتاب رو توی لیست مطالعه دارن

به این کتاب امتیاز بده

ثبت نظر درباره این کتاب

نظر کاربران درباره کتاب سایه باد

زوشا

۱۴۰۵/۵/۳۱

به نظر من، این کتاب پیچش های داستانی خوبی داشت که خب قابل پیشبینی نبود و همین جذابش می‌کرد. از طرفی نویسنده قلم خوبی داشت که باعث می‌شد روند قصه جذب کننده باشه؛ و صد البته که ترجمه نشر نیماژ روی حفظ قلم نویسنده تاثیر داشت. البته باید بگم که بعضی از قسمت های داستان زیادی کند یا زیادی تند پیش می‌رفتند، اما در کل به عنوان کسی که خیلی کتاب های ژانر جنایی نخوانده، من دوستش داشتم.