«هیچ کس نبود ک هشدارش بدهد و بگوید:مواظب باش جووانی دروگو!او در بند توهمی سمج بود.گل جوانی اش رو به پژمردگی می رفت،اما چشمه شباب را خشک ناشدنی می پنداشت.دریغا ک از تیز پایی زمان هیچ نمی دانست. نعمتی نا چیز که با تنگ چشمی به او داده شده بود و ادمی می توانست سال هایش را با انگشتان دست بشمرد و هنوز ب دست نیامده از دست می رفت.»
برگشت به صفحه کتاب

جملههای ماندگار کتاب
جملههای ماندگار صحرای تاتارها
دینو بوتزاتی/مرکز/4 جمله
اینجا میتونی جملهها، نقلقولها و بخشهای مهم کتاب صحرای تاتارها رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.
«پی برد که اگر انسانی رنج ببرد، رنجَش از آنِ خود اوست و هیچکس نیست که حتی اندکی از بار آن رنج را از دل او بردارد. دریافت که اگر کسی دردمند باشد، حتی عاشق بیقرارش هم نمیتواند با درد او درد بکشد و دانست که علت تنهایی آدمی همین است.😔»
این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
«بدین سان عمر گذران بود و زمان گریزان و او از این گریز بی خبر.»
صفحه ۷۲ · بخش ۱۰
