خانه کتاب بی
برگشت به حلقه‌های باهم‌خوانی
شاهنامه
حلقه کتاب‌خوانیعمومی

شاهنامه

به نام خداوند جان و خرد، کزین برتر اندیشه برنگذرد. دفتر شاهنامه را می‌گشاییم و پای در جهانی می‌نهیم که سیمرغ و زال و رستم و افراسیاب در آن می‌زیند؛ جهانی آکنده از خرد و آز، مهر و کین، داد و بیداد، بخت و کردار. در این حلقه، شاهنامه را از آغاز، داستان به داستان و بیت به بیت می‌خوانیم؛ با پهلوانان و زنان و مردانش همراه می‌شویم، به کردارشان می‌نگریم و در سخن فردوسی درنگ می‌کنیم. از آفرینش و جان و خرد تا روزگار جمشید و فریدون، از سیمرغ و زال و رودابه تا رستم و سهراب؛ از پهلوانی و دلدادگی تا کین و آز و فرجام. مقصود تنها خواندن داستان‌های کهن نیست؛ هر داستان را بهانه‌ای می‌گیریم برای درنگ در آدمی، در کردار او و در راهی که پیش پایش نهاده می‌شود. باشد که در گذر این داستان‌ها، سخن فردوسی را نه تنها از زبان پهلوانان، که از دل روزگار بشنویم؛ و این دفتر کهن، پس از هزار سال، همچنان با جان ما سخن بگوید.

اعضا

28

بحث‌ها

10

میزبان

Yusof

بحث‌های حلقه

هر پرامپت یه بحث متمرکزه تا اعضا درباره کتاب نظر بدن.

بحث 10

⚔️ فریدون؛ آنچه از نهفت برآمد

خجسته فریدون ز مادر بزاد / جهان را یکی دیگر آمد نهاد ببالید برسان سرو سهی / همی تافت زو فر شاهنشهی درود بر همراهان 🌿 در بحث پیشین، کاوه از بارگاه ضحاک برون شد؛ خروش او در ایوان شاه نماند و چون به بازار رسید، مردمان را گرد خویش آورد و آنان را به سوی فریدون خواند. نام فریدون را پیش از این هم شنیده بودیم؛ نامی که بیم آن، آرام از ضحاک گرفته بود و خواب از چشمش می‌ربود. کنون فردوسی ما را به سرگذشت همان جوان می‌برد؛ به روزگاری که فریدون هنوز کودکی شیرخوار بود و از چشم ضحاک دور نگه داشته می‌شد. «برآمد برین روزگار دراز / کشید اژدهافش به تنگی فراز» آبتین، پدر فریدون، از بیم ضحاک روزگار می‌گذراند؛ تا آنکه روزبانان او را یافتند و نزد ضحاک بردند و ضحاک جان او را به بیداد ستاند. فرانک، چون از جان فرزند بیمناک شد، کودک را برگرفت و آهنگ مرغزار کرد؛ جایی که گاوی نامدار به نام برمایه بود: «همان گاو کش نام برمایه بود / ز گاوان ورا برترین پایه بود» فرانک کودک شیرخوار را به نگهبان مرغزار سپرد و از او خواست که فریدون را پدروار نگاه دارد: «به پیش نگهبان آن مرغزار / خروشید و بارید خون بر کنار بدو گفت کاین کودک شیرخوار / ز من روزگاری بزنهار دار پدروارش از مادر اندر پذیر» فریدون سه سال نزد برمایه بود و از شیر او پرورش یافت؛ لیک جست‌وجوی ضحاک همچنان ادامه داشت. چون بیم آن رفت که نهانگاه فریدون آشکار شود، فرانک فرزند را از آنجا برون برد و آهنگ البرز کرد. در البرز، فریدون دور از چشم ضحاک بالید و سال‌ها بر او گذشت؛ تا آنکه شانزده سال از عمرش برآمد: «چو بگذشت از آن بر فریدون دو هشت / ز البرز کوه اندر آمد به دشت» فریدون از کوه فرود آمد و نزد مادر رفت. سال‌ها رازی در سینه‌ی فرانک مانده بود و اکنون فرزند از او خواست که آن را بازگوید: «بر مادر آمد پژوهید و گفت / که بگشای بر من نهان از نهفت بگو مر مرا تا که بودم پدر؟ / کیم من؟ ز تخم کدامین گهر؟ چه گویم کیم بر سر انجمن؟ / یکی دانشی داستانم بزن» فرانک این بار پرده از گذشته برداشت؛ از آبتین گفت، از مردی که از تخم کیان بود و نژادش به طهمورث می‌رسید: «تو بشناس کز مرز ایران زمین / یکی مرد بد نام او آبتین ز تخم کیان بود و بیدار بود / خردمند و گرد و بی‌آزار بود ز طهمورث گرد بودش نژاد / پدر بر پدر بر همی داشت یاد» آنچه سال‌ها از فریدون پنهان مانده بود، اکنون آشکار شد. دانست که پدرش آبتین بوده و به دست ضحاک از میان رفته است. «فریدون چو بشنید بگشاد گوش / ز گفتار مادر برآمد به جوش دلش گشت پر درد و سر پر ز کین / به ابرو ز خشم اندر آورد چین» از آن پس، فریدون را دیگر آن آرام پیشین نبود؛ گذشته‌ی خویش را شناخته بود و کینِ پدر را نیز با خود داشت. هنوز زمانه، زمانه‌ی ضحاک بود و آنچه در دل فریدون برخاسته بود، می‌بایست روزی در کردار او آشکار شود. خروش کاوه هم در راه او بود. کاوه می‌دانست فریدون کجاست. پس آهنگ او کرد: «بدانست خود کافریدون کجاست / سر اندر کشید و همی رفت راست بیامد به درگاه سالار نو / بدیدندش آن جا و برخاست غو» چرم آهنگری کاوه که در بحث پیشین بر سر نیزه رفت، به دست فریدون آراسته شد و سرخ و زرد و بنفش بر آن آویختند: «بیاراست آن را به دیبای روم / ز گوهر بر و پیکر از زر بوم فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش / همی خواندش کاویانی درفش» آن چرم که پیش‌تر نشان پیشه‌ی یک آهنگر بود، درفشی شد و پیشاپیش فریدون به راه افتاد؛ خروشی که از کاوه برخاسته بود، این بار با فریدون آهنگ کارزار کرد. فریدون را دو برادر نیز بودند، کیانوش و پرمایه: «برادر دو بودش دو فرخ همال / ازو هر دو آزاده مهتر به سال یکی بود ازیشان کیانوش نام / دگر نام پرمایهٔ شادکام» و چون فریدون گیتی را زیر فرمان ضحاک دید، آهنگ کارزار کرد: «فریدون چو گیتی بر آن گونه دید / جهان پیش ضحاک وارونه دید سوی مادر آمد کمر بر میان / به سر بر نهاده کلاه کیان که من رفتنی‌ام سوی کارزار / تو را جز نیایش مباد ایچ کار» فریدون از البرز فرود آمده بود؛ گذشته‌ی خویش را شناخته بود، کینِ آبتین در دلش نشسته بود و درفش کاویانی نیز همراه او شده بود. درنگ در سرگذشت فریدون، نهفتگی فقط پنهان ماندن یک نام و یک تبار نیست. سال‌هایی از زندگی او در پرده گذشت تا از گزند ضحاک در امان بماند. اما وقتی آن پرده کنار رفت، گذشته‌ی پنهانش همراه با کینِ پدر به او رسید. فریدون خودش خواست بداند کیست و پدرش که بوده است. فرانک می‌توانست همچنان آن گذشته را در سینه نگه دارد، اما فریدون دیگر نمی‌خواست در ناآگاهی بماند. پیش از آنکه بداند فرزند آبتین است و از چه تباری برخاسته، فریدون چه کسی بود؟ و بعد از آنکه گذشته‌اش را شناخت، چه چیزی در او دگرگون شد؟ آیا آنچه در وجودش بود، با شناخت گذشته آشکار شد؛ یا دانستن گذشته، راهی تازه پیش پای او گذاشت؟ و شاید پیوند کاوه و فریدون هم در همین‌جا درخور درنگ باشد. کاوه خروش کرد، مردم را گرد آورد و درفشی به دست فریدون رسید. اما از اینجا به بعد، این فریدون است که باید راه خود را برود. آیا خروش کاوه فقط راه را برای فریدون گشود، یا آنچه از کاوه به فریدون رسید، به دست او ادامه پیدا کرد و در کردار فریدون شکل دیگری گرفت؟ 🌿

ساخته‌شده توسط Yusof

این بخش فقط برای اعضای حلقه فعاله.

برای دیدن پاسخ‌ها، نوشتن نظر و شرکت در بحث، اول وارد حساب کاربری شو و عضو این حلقه شو.

بحث 9

⚒️ کاوه؛ خروش دادخواهی

درود بر همراهان 🌿 در همین روزگارِ تنگ که سایه‌ی ضحاک بر گیتی تاریکی افکنده بود، بیداد خانه به خانه می‌گشت؛ تا شبی که بختِ بد پای آن را به خانه‌ی کاوه کشاند؛ کاوه، کاوه‌ی آهنگر. اما در دل ضحاک نیز بیمی افتاده بود؛ بیمِ فریدون. چنان بُد که ضحاک را روز و شب / به نام فریدون گشادی دو لب بر آن برز بالا ز بیم نشیب / شده ز آفریدون دلش پر نهیب فریدون هنوز جوان بود، اما نامش چنان در دل ضحاک افتاده بود که آرام از او گرفته بود. پس مهتران و موبدان را گرد آورد: چنان بُد که یک روز بر تخت عاج / نهاده به سر بر ز پیروزه تاج ز هر کشوری مهتران را بخواست / که در پادشاهی کند پشت راست آنگاه فرمان داد محضری نوشته شود؛ محضری که در آن، از نیکی و دادِ او سخن رود: یکی محضر اکنون بباید نوشت / که جز تخم نیکی سپهبد نکشت نگوید سخن جز همه راستی / نخواهد به داد اندرون کاستی اما آنچه بر زبان می‌آمد، با آنچه در گیتی می‌گذشت یکی نبود. بزرگان از بیم او بر آن محضر گواهی نوشتند: ز بیم سپهبد همه راستان / بر آن کار گشتند هم‌داستان بر آن محضر اژدها ناگزیر / گواهی نوشتند برنا و پیر هنوز گواهیِ ناراست بر محضر بود که از درگاه شاه خروشِ دادخواهی برخاست: هم‌آنگه یکایک ز درگاه شاه / برآمد خروشیدن دادخواه کاوه بود؛ مردی آهنگر که رنجِ بیداد این بار به خانه‌ی او رسیده بود: خروشید و زد دست بر سر ز شاه / که شاها منم کاوهٔ دادخواه یکی بی‌زیان مرد آهنگرم / ز شاه آتش آید همی بر سرم کاوه نه شهریار بود و نه پهلوان؛ آهنگری بود از میان همین مردمان. اما سخنش در رنجِ خویش نماند. روی به شاه کرد و از رنج مردمانی گفت که زیر فرمان او روزگار می‌گذراندند: تو شاهی و گر اژدها پیکری / بباید بدین داستان داوری که گر هفت کشور به شاهی تو راست / چرا رنج و سختی همه بهر ماست؟ آنگاه از شمار گفت؛ از آن جان‌هایی که یکی پس از دیگری به ایوان شاه برده می‌شدند: شماریت با من بباید گرفت / بدان تا جهان ماند اندر شگفت مگر کز شمار تو آید پدید / که نوبت ز گیتی به من چون رسید که مارانت را مغز فرزند من / همی داد باید ز هر انجمن ضحاک سخن او را شنید و فرمان داد فرزندش را بازگردانند: سپهبد به گفتار او بنگرید / شگفت آمدش کآن سخن‌ها شنید بدو باز دادند فرزند او / به خوبی بجستند پیوند او اما کار در همین‌جا پایان نگرفت. ضحاک از کاوه خواست بر همان محضری که بزرگان از بیم او گواهی نوشته بودند، گواه باشد: بفرمود پس کاوه را پادشا / که باشد بران محضر اندر گوا کاوه نپذیرفت: نباشم بدین محضر اندر گوا / نه هرگز براندیشم از پادشا پس خروشید و از جای برجست: خروشید و برجست لرزان ز جای / بدرّید و بسپرد محضر به پای گرانمایه فرزند او پیش اوی / ز ایوان برون شد خروشان به کوی کاوه فرزند خویش را بازستانده بود؛ اما آنچه پیش روی او بود، تنها رنجِ یک پدر نبود. محضری بود که بیداد را به جای داد می‌نشاند و از او می‌خواست بر آن گواه باشد. حتی ضحاک نیز از خروش او به شگفت آمد: که چون کاوه آمد ز درگه پدید / دو گوش من آواز او را شنید میان من و او ز ایوان درست / تو گفتی یکی کوه آهن برست اما خروش کاوه در ایوان شاه نماند. از درگاه بیرون آمد و به بازار رفت؛ و مردمان گرد او فراهم آمدند: چو کاوه برون شد ز درگاه شاه / برو انجمن گشت بازارگاه همی بر خروشید و فریاد خواند / جهان را سراسر سوی داد خواند آنگاه از چرمی که آهنگران بر پای می‌بستند، درفشی ساخت و آن را بر سر نیزه کرد: از آن چرم کآهنگران پشت پای / بپوشند هنگام زخم درای همان کاوه آن بر سر نیزه کرد / همان‌گه ز بازار برخاست گرد و بانگ برآورد: کسی کاو هوای فریدون کند / دل از بند ضحاک بیرون کند کاوه هنوز فریدون را ندیده بود؛ اما نام او را بر زبان آورد و مردمان را به سوی او خواند. از اینجا، خروش کاوه از خانه و بازار فراتر می‌رود و راه داستان به سوی فریدون گشوده می‌شود. درنگ کاوه برای بازستاندن فرزند خویش به بارگاه ضحاک رفت؛ اما اگر کار او تنها بازستاندن فرزند بود، شاید داستان همان‌جا پایان می‌یافت. چه چیز او را به خروش آورد: رنجِ فرزند، یا آن لحظه که از او خواستند بر ناراستی گواهی دهد؟ و شاید پرسش دیگری هم بتوان از این داستان بیرون کشید: آیا دادخواهی از رنجِ خودِ ما آغاز می‌شود، یا از جایی که دیگر حاضر نیستیم بیداد را، حتی به نام داد، گواهی کنیم؟ 🌿

ساخته‌شده توسط Yusof

این بخش فقط برای اعضای حلقه فعاله.

برای دیدن پاسخ‌ها، نوشتن نظر و شرکت در بحث، اول وارد حساب کاربری شو و عضو این حلقه شو.

بحث 8

🐍👑🐍 ضحاک ماردوش؛ روزگار بیداد

درود 🌿 از بوسه‌گاه ابلیس بر دو کتف ضحاک، دو مار سیاه برست؛ و آنچه ابلیس در نهان آغاز کرده بود، کنون بر دوش شهریار چهره‌ای آشکار یافته بود. فردوسی چنین می‌گوید: دو مار سیه از دو کتفش برست / غمی گشت و از هر سویی چاره جست سرانجام ببرید هر دو ز کفت / سزد گر بمانی بدین در شگفت چو شاخ درخت آن دو مار سیاه / برآمد دگر باره از کتف شاه ضحاک از هر سو چاره جست و چون بریدن ماران سودی نداد، پزشکان فرزانه را گرد آورد: پزشکان فرزانه گرد آمدند / همه یک به یک داستان‌ها زدند ز هر گونه نیرنگ‌ها ساختند / مر آن درد را چاره نشناختند پس ابلیس، به سان پزشکی، نزد ضحاک رفت: به سان پزشکی پس ابلیس تفت / به فرزانگی نزد ضحاک رفت و چاره‌ای پیش نهاد که در ظاهر درمان می‌نمود و در نهان، دری به سوی بیدادی بزرگ‌تر می‌گشود: خورش ساز و آرامشان ده به خورد / نباید جز این چاره‌ای نیز کرد به جز مغز مردم مده‌شان خورش / مگر خود بمیرند از این پرورش فردوسی آنگاه پرده از نهان این سخن برمی‌دارد: نگر تا که ابلیس از این گفت‌وگوی / چه کرد و چه خواست اندر این جستجوی مگر تا یکی چاره سازد نهان / که پردخته گردد ز مردم جهان از این پس، بهای آن دو مار تنها بر دوش ضحاک نبود؛ جان مردمان نیز در شمار بهای آن پیمان درآمد. هر شب دو مرد جوان، چه کهتر و چه از تخمه‌ی پهلوان، به ایوان شاه برده می‌شدند. مغز آنان را می‌پرداختند و خورش آن دو مار می‌ساختند: چنان بد که هر شب دو مرد جوان / چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان خورشگر ببردی به ایوان شاه / همی ساختی راه درمان شاه بکشتی و مغزش بپرداختی / مر آن اژدها را خورش ساختی لیک در میان این تیرگی، دو مرد پاک‌دین سر برآوردند: دو پاکیزه از گوهر پادشا / دو مرد گرانمایه و پارسا یکی نام ارمایل پاک‌دین / دگر نام گرمایل پیشبین ارمایل و گرمایل تاب دیدن این بیداد نیاوردند و برای کاستن از شمار قربانیان، خویشتن را به خوالیگری درآوردند. آنان راهی جز این نمی‌یافتند که از میان هر دو جوان، یکی را از مرگ برهانند. چنین بود که مغز گوسفند را با مغز آن جوان درآمیختند و به جای مغز او، خورشی دیگر برای ماران فراهم آوردند: برون کرد مغز سر گوسفند / بیامیخت با مغز آن ارجمند یکی را به جان داد زنهار و گفت / نگر تا بیاری سر اندر نهفت و جوانان رهانیده را از شهر دور می‌کردند و به دشت و کوه می‌سپردند: از این گونه هر ماهیان سی جوان / از ایشان همی یافتندی روان چو گرد آمدی مرد از ایشان دویست / بر آن سان که نشناختندی که کیست خورشگر بدیشان بزی چند و میش / سپردی و صحرا نهادند پیش بدین‌گونه، در دل روزگار ضحاک، در کنار کشتار و بیداد، نهالی از رهایی نیز سر برآورد؛ نهالی خرد و نهان، لیک زنده. پس از آن، سایه‌ی بیداد گسترده‌تر شد و ضحاک نه تنها جوانان را خورش ماران خویش ساخت، که مردان جنگی را نیز به کشتن می‌گرفت و دختران نامدار و خوب‌روی را از پرده بیرون می‌آورد و در شمار پرستندگان خویش درمی‌آورد: پس آیین ضحاک وارونه‌خوی / چنان بد که چون می‌بدش آرزوی ز مردان جنگی یکی خواستی / بکشتی چو با دیو برخاستی کجا نامور دختری خوبروی / به پرده درون بود بی‌گفت‌گوی پرستنده کردیش بر پیش خویش / نه بر رسم دین و نه بر رسم کیش بدین‌سان، روزگار ضحاک از یک پیمان آغاز شد و اندک‌اندک به بیدادی رسید که مرد و زن را از گزند خویش در امان نمی‌گذاشت. آنچه نخست بر دو کتف شهریار رسته بود، کنون بر سراسر گیتی سایه افکنده بود. در این میان، ارمایل و گرمایل نیز در دفتر این روزگار جایگاهی دیگر می‌یابند. آنان نه شهریار بودند و نه پهلوانی سپه‌دار؛ لیک در روزگاری که بیداد بر همه‌جا چیره شده بود، جان گروهی از جوانان را از مرگ رهانیدند و آنان را به دشت و کوه سپردند. کنون درنگی درخور است: آیا دادخواهی همواره با برانداختن بیدادگر آغاز می‌شود، یا گاه نگاه داشتن جان یک انسان نیز می‌تواند نخستین گام در راه داد باشد؟ و درباره‌ی خود ضحاک، پرسشی دیگر برجای می‌ماند: پس از آن نخستین پیمان و پس از آن همه گامی که از پی آن آمد، آیا ضحاک هنوز اختیار بازایستادن داشت، یا هر گام، راه گام پسین را بر او هموارتر می‌ساخت؟ روزگار ضحاک هنوز به پایان نرسیده است؛ لیک از این پس، آنچه در این دفتر پیش چشم ما می‌آید، تنها سرگذشت یک شهریار نیست؛ داستان گیتی‌ای است که زیر سایه‌ی بیداد او به تنگ آمده و در انتظار برخاستن داد، روزگار می‌گذراند. 🌿

ساخته‌شده توسط Yusof

این بخش فقط برای اعضای حلقه فعاله.

برای دیدن پاسخ‌ها، نوشتن نظر و شرکت در بحث، اول وارد حساب کاربری شو و عضو این حلقه شو.

بحث 7

⚔️ ضحاک؛ بهای پیمان

درود بر همراهان 🌿 ضحاک جای پدر بر سریر شهریاری گرفت، لیک آنچه با پیمان به کف آورده بود، سایه‌ای تاریک بر گیتی افکند. چو ابلیس پیوسته دید آن سخن / یکی بند بد را نو افگند بن بدو گفت گر سوی من تافتی / ز گیتی همه کام دل یافتی اگر همچنین نیز پیمان کنی / نپیچی ز گفتار و فرمان کنی جهان سربه‌سر پادشاهی تو راست / دد و مردم و مرغ و ماهی تو راست پس ابلیس دگرباره چهره دگر کرد و در جامه‌ی خوالیگری به نزد ضحاک آمد: جوانی برآراست از خویشتن / سخنگوی و بینادل و رایزن همیدون به ضحاک بنهاد روی / نبودش به جز آفرین گفت‌وگوی بدو گفت اگر شاه را در خورم / یکی نامور پاک خوالیگرم ضحاک او را بنواخت و کلید خورش‌خانه‌ی پادشا را بدو سپرد: چو بشنید ضحاک بنواختش / ز بهر خورش جایگه ساختش کلید خورش‌خانه‌ی پادشا / بدو داد دستور فرمانروا خوالیگر خوان شاه را روز به روز گونه‌گون میآراست. نخست خورشی ساده پیش نهاد و پس از آن، انواع گوشت را بر خوان آورد و روز به روز خورش‌ها را فزون‌تر و رنگین‌تر کرد: خورش زرده‌ی خایه دادش نخست / بدان داشتش یک زمان تندرست بخورد و بر او آفرین کرد سخت / مزه یافت خواندش ورا نیک‌بخت خورش‌ها ز کبک و تذرو سپید / بسازید و آمد دلی پرامید شه تازیان چون به نان دست برد / سر کم‌خرد مهر او را سپرد سیم روز خوان را به مرغ و بره / بیاراستش گونه‌گون یکسره به روز چهارم چو بنهاد خوان / خورش ساخت از پشت گاو جوان بدو اندرون زعفران و گلاب / همان سالخورده می و مشک ناب ضحاک از این خوان خشنود گشت و خوالیگر را مجال آن داد که حاجتی از شاه بخواهد: یکی حاجتستم به نزدیک شاه / و گرچه مرا نیست این پایگاه که فرمان دهد تا سر کتف اوی / ببوسم بدو بر نهم چشم و روی ضحاک از نهانِ این خواهش آگاه نبود: چو ضحاک بشنید گفتار اوی / نهانی ندانست بازار اوی پس فرمان داد و ابلیس بر کتف او بوسه زد و ناگاه از دیده‌ها ناپدید شد: بفرمود تا دیو چون جفت او / همی بوسه داد از بر سفت او ببوسید و شد بر زمین ناپدید / کس اندر جهان این شگفتی ندید از دو کتف ضحاک، دو مار سیاه برآمد: دو مار سیه از دو کتفش برست / غمی گشت و از هر سویی چاره جست سرانجام ببرید هر دو ز کفت / سزد گر بمانی بدین در شگفت چو شاخ درخت آن دو مار سیاه / برآمد دگر باره از کتف شاه پزشکان فرزانه گرد آمدند و هر یک چاره‌ای اندیشیدند، لیک راه درمان را نیافتند: پزشکان فرزانه گرد آمدند / همه یک به یک داستان‌ها زدند ز هر گونه نیرنگ‌ها ساختند / مر آن درد را چاره نشناختند پس ابلیس در جامه‌ی پزشکی به نزد ضحاک آمد: به سان پزشکی پس ابلیس تفت / به فرزانگی نزد ضحاک رفت و چاره‌ای پیش نهاد که خود دری به سوی بیدادی بزرگ‌تر میگشود: خورش ساز و آرامشان ده به خورد / نباید جز این چاره‌ای نیز کرد به جز مغز مردم مده‌شان خورش / مگر خود بمیرند از این پرورش و فردوسی در پایان، پرده از خواست نهفته‌ی ابلیس برمیدارد: نگر تا که ابلیس از این گفت‌وگوی / چه کرد و چه خواست اندر این جستجوی مگر تا یکی چاره سازد نهان / که پردخته گردد ز مردم جهان پیمانی که به بهای خون پدر، ضحاک را به شهریاری رسانده بود، اکنون بهای دیگری از او میخواست. نخست جان یک تن و اینک جان مردمان. سایه‌ای که بر گیتی افتاده بود، آرام‌آرام گسترده‌تر میشد. و در این میان، پرسشی برجای میماند: آیا ضحاک در هر گام هنوز اختیار راه خویش را داشت، یا نخستین گامی که از مرز خویش گذراند، راه گام‌های پسین را نیز بر او گشود؟ 🌿

ساخته‌شده توسط Yusof

این بخش فقط برای اعضای حلقه فعاله.

برای دیدن پاسخ‌ها، نوشتن نظر و شرکت در بحث، اول وارد حساب کاربری شو و عضو این حلقه شو.

بحث 6

⚔️ ضحاک؛ بر سر دو راهی

درود بر همراهان 🌿 در پایان گفتار مرداس، نامی آمد و گذشت؛ نامِ ضحاک. کنون همان نام را پیش چشم مینهیم و به نخستین ابیاتی بازمیگردیم که فردوسی در شناساندن او آورده است: پسر بد مر این پاکدل را یکی / کش از مهر بهره نبود اندکی جهانجوی را نام ضحّاک بود / دلیر و سبکسار و ناپاک بود فردوسی ضحاک را چنین میشناساند؛ «دلیر»، «سبکسار» و «ناپاک». از فرجام او سخنی نیست و فردوسی بیش از همین، پرده از چهره‌ی او برنمیدارد. لیک دیری نمیگذرد که ابلیس به سراغ او میآید: چنان بد که ابلیس روزی پگاه / بیامد به سان یکی نیک‌خواه دل مهتر از راه نیکی ببرد / جوان گوش گفتار او را سپرد سخن از پیمان آغاز میشود و آنگاه راه به تخت و شهریاری میبرد؛ و آنچه ابلیس در برابر ضحاک مینهد، خون پدر است: بدو گفت جز تو کسی کدخدای / چه باید همی با تو اندر سرای چه باید پدرکش پسر چون تو بود / یکی پندت از من بباید شنود زمانه برین خواجهٔ سالخورد / همی دیر ماند تو اندر نورد بگیر این سر مایه‌ور جاه او / تو را زیبد اندر جهان گاه او لیک ضحاک در برابر این سخن، نخست سر باز میزند: چو ضحاک بشنید اندیشه کرد / ز خون پدر شد دلش پر ز درد به ابلیس گفت این سزاوار نیست / دگر گوی کاین از در کار نیست اینجا درنگی درخور است. ضحاک هنوز مرزی را میشناسد که پای از آن نتوان فراتر نهاد؛ خون پدر را سزاوار نمیداند و این فرمان را نمیپذیرد. لیک پیمان، چون بندی بر جان او مینهد، سخن دگرگون میشود: بدو گفت گر بگذری زین سخن / بتابی ز سوگند و پیمان من بماند به گردنت سوگند و بند / شوی خوار و ماند پدرت ارجمند و آنگاه: بپرسید کاین چاره با من بگوی / نتابم ز رای تو من هیچ روی و از پس آن، فردوسی فرجام این گام را چنین مینماید: چنان بدگهر شوخ فرزند او / بگشت از ره داد و پیوند او به خون پدر گشت همداستان / ز دانا شنیدم من این داستان سرانجام: فرومایه ضحاک بیدادگر / بدین چاره بگرفت جای پدر به سر بر نهاد افسر تازیان / بر ایشان ببخشید سود و زیان بدین‌گونه، نخستین برگ از کار ضحاک به پایان میرسد؛ برگِ جوانی که در آغاز، خون پدر را «سزاوار» نمیداند و سرانجام بدان همداستان میشود. پس در این نخستین گام، درنگی باید کرد: آیا ضحاک با سرشتی تباه پای در این راه نهاد، یا آنچه او را به اینجا رساند، از نخستین لغزش‌ها آغاز شد؟ مرز میان این دو کجاست؟ 🌿

ساخته‌شده توسط Yusof

این بخش فقط برای اعضای حلقه فعاله.

برای دیدن پاسخ‌ها، نوشتن نظر و شرکت در بحث، اول وارد حساب کاربری شو و عضو این حلقه شو.

بحث 5

⚔️مرداس؛ نخستین پدرکشی

درود بر همراهان 🌿 کنون برگ دیگری از دفتر شاهنامه را میگشاییم و پای در روزگاری دیگر مینهیم؛ روزگارِ مرداس. مرداس، شهریاری است که نامش چندان دراز در شاهنامه نمیپاید؛ داستان کوتاهش با رخدادی بزرگ و هراس‌انگیز گره خورده است؛ رخدادی که راه را برای روزگاری دیگر در این دفتر میگشاید. فردوسی نخست مرداس را پیش چشم ما میآورد؛ نه با جنگ و کشورگشایی، که با داد و دهش: یکی مرد بود اندر آن روزگار / ز دشت سواران نیزه‌گذار گرانمایه هم شاه و هم نیک‌مرد / ز ترس جهاندار با باد سرد که مرداس نام گرانمایه بود / به داد و دهش برترین پایه بود مرداس شهریاری توانگر و نیک‌مرد است؛ در داد و دهش دستی گشاده دارد و در میان مردمان به نیکی نامبردار است. چهارپایان بسیار دارد و از شیر آنان، مردمان نیازمند را بهره میرساند: به شیر آن کسی را که بودی نیاز / بدان خواسته دست بردی فراز در جهان مرداس، توانگری تنها برای خویشتن نیست؛ آنچه دارد، مایه‌ی بخشش و آسایش دیگران نیز هست. شاید از همین روست که فردوسی پیش از هر چیز، نام او را با داد و دهش همراه میکند. در کنار این مردِ نیک‌مرد، پسری نیز هست: ضحاک فرزند مرداس پسر بد مر این پاکدل را یکی / کش از مهر بهره نبود اندکی جهانجوی را نام ضحّاک بود / دلیر و سبکسار و ناپاک بود و شب هنگامی که مرداس، مهتر تازیان، آهنگ باغ خویش کرد، روزگار او را به پایان خویش نزدیک آورده بود. چنین بود که واپسین برگ زندگی این شهریار نیز به ناگاه ورق خورد: سر تازیان مهتر نامجوی / شب آمد سوی باغ بنهاد روی به چاه اندر افتاد و بشکست پست / شد آن نیک‌دل مرد یزدان‌پرست و چنین، مرداس از گیتی رخت بربست؛ شهریاری که فردوسی پیش از آنکه از مرگش سخن بگوید، نام او را با داد و دهش و نیک‌مردی در دفتر خویش ماندگار کرده بود. داستان مرداس کوتاه بود، لیک نامش به کوتاهیِ داستانش نیست. او در همان اندک بیتی که فردوسی از او یاد میکند، چنان پیش چشم ما میایستد که گویی سال‌ها بر تخت خویش زیسته و مردمان بسیار از خوان و بخشش او بهره برده‌اند. مرداس رفت، و آنچه از او برجای ماند، تاج و گنج نبود؛ نامی بود آمیخته با داد و دهش. کنون در همین‌جا درنگ کنیم؛ که با رفتن مرداس، دفتر شاهنامه ما را به روزگاری دیگر خواهد برد... 🌿 یک پرسش از همراهان چند برگ از این دفتر را با هم ورق زده‌ایم. در اینجا نظر خودتان را درباره‌ی شیوه‌ی خواندن و پیش بردن این حلقه بدانم. به نظر شما، شیوه‌ای که در این حلقه برای خواندن شاهنامه در پیش گرفته‌ایم، تا چه اندازه توانسته میان خواندن داستان و درنگ در لایه‌های آن پیوندی ایجاد کند؟ در این چند بحث، کدام بخش از این شیوه برای شما ماندگارتر بوده است؟ و برای ادامه‌ی این راه، چه پیشنهادی دارید؟ 🌱

ساخته‌شده توسط Yusof

این بخش فقط برای اعضای حلقه فعاله.

برای دیدن پاسخ‌ها، نوشتن نظر و شرکت در بحث، اول وارد حساب کاربری شو و عضو این حلقه شو.

بحث 4

👑 جمشید؛ در هنگامه‌ی «منم»

درود به همراهان 🌿 در سه داستان نخست، جهان شاهنامه هر بار گامی دیگر برداشت. کیومرث سوگ سیامک را بر دوش کشید؛ سوگی که او را درهم شکست، اما پایان راه نبود و از دل آن، دوباره برخاستن و ادامه دادن پدید آمد. پس از او، هوشنگ آتش را شناخت و آن شناخت را به آبادانی و زندگی آدمیان پیوند زد. طهمورث نیز به نبرد دیوان رفت و از دل آن نبرد، دانشی تازه به جهان آدمیان راه یافت. اکنون جمشید بر تخت می‌نشیند؛ و گویی جهان، پس از آن سه گام، به جایی رسیده است که آدمی تنها به شناختن و آموختن بسنده نمی‌کند، بلکه می‌کوشد جهان را به سامان آورد و چهره‌ی آن را دگرگون سازد. جمشید تنها شهریاری نیست که بر مردمان فرمان می‌راند؛ در پی آن است که جهان را بیاراید و زندگانی آدمیان را سامان دهد. پیشه‌ها را از یکدیگر بازمی‌شناسد، ابزارها را پدید می‌آورد، مردمان را به کارهای گوناگون می‌گمارد و هر آنچه را مایه‌ی آسایش و آبادانی جهان است، به جای خویش می‌نشاند. آنچه در روزگار هوشنگ با شناخت آتش آغاز شده بود و در روزگار طهمورث به هنر نوشتن رسید، اکنون در روزگار جمشید گسترده‌تر می‌شود و جهان آدمیان صورتی دیگر به خود می‌گیرد؛ آراسته‌تر و سامان‌یافته‌تر. شکوه جمشید نیز همراه با این آبادانی فزونی می‌یابد؛ تا آنجا که خود در سخن خویش می‌گوید: «منم گفت با فرّهٔ ایزدی همم شهریاری همم موبدی» اما در همین «منم» نکته‌ای نهفته است. جمشید تا اینجا جهان را بیش از پیش به سامان آورده است؛ اما اکنون گویی میان آنچه به یاری فرّه و بخت ایزدی به دست آورده و خویشتنِ خویش، فاصله‌ای نمی‌بیند. فرّه، که تا پیش از این بخششی ایزدی بود، اندک‌اندک در نگاه او به چیزی از آنِ خویش بدل می‌شود؛ گویی آنچه به او سپرده شده، با خود او یکی گشته است. اما این «من» رفته‌رفته بر سخن او چیره می‌شود: «هنر در جهان از من آمد پدید چو من نامور تخت شاهی ندید» و سپس: «جهان را به خوبی من آراستم چنان است گیتی کجا خواستم» جمشید دیگر تنها از کرده‌های خویش سخن نمی‌گوید؛ خویشتن را با جهانی که به سامان آورده است یکی می‌بیند. «منی چون بپیوست با کردگار شکست اندر آورد و برگشت کار» فرّه از جمشید روی می‌گرداند و آن شکوه که او را به چنین بلندی رسانده بود، از او بازگرفته می‌شود. جمشید از آغاز شهریاری ناتوان یا تباه نیست. برعکس، آنچه به دست آورده، بسیار و ارجمند است؛ و شاید همین است که مرز میان بزرگیِ کردار و بزرگ‌پنداریِ خویش را باریک می‌کند. آدمی هنگامی که کاری بزرگ به انجام می‌رساند، چگونه از آن سربلند نباشد؟ دانشی که آموخته، شهری که آباد کرده، هنری که پدید آورده یا اثری که بر جهان نهاده، همه می‌توانند مایه‌ی سرافرازی او باشند. اما مرز این سرافرازی با «منی» کجاست؟ شاید آنجا که آدمی دیگر تنها به بزرگیِ آنچه کرده نمی‌نگرد، بلکه خویشتن را سرچشمه‌ی آن بزرگی می‌پندارد؛ آنجا که میان دستاورد خویش و خویشتنِ خویش، جدایی نمی‌گذارد. جمشید در آغاز، دارنده‌ی فرّه است؛ اما سرانجام چنان می‌شود که گویی فرّه را از آنِ خویش می‌داند. از اینجا، پرسش جمشید چنین پیش می‌آید: این «منی» از آغاز در جمشید بوده و شکوه تنها مجال آشکار شدنش را فراهم کرده است، یا قدرت و کامیابی در گذر سالیان او را دگرگون ساخته‌اند؟ و آیا میان بزرگیِ آدمی و بزرگ‌پنداریِ او مرزی روشن می‌توان یافت؟

ساخته‌شده توسط Yusof

این بخش فقط برای اعضای حلقه فعاله.

برای دیدن پاسخ‌ها، نوشتن نظر و شرکت در بحث، اول وارد حساب کاربری شو و عضو این حلقه شو.

بحث 3

⚔️ دیوبند؛ از نبرد تا دانش

پس از هوشنگ، طهمورث بر تخت می‌نشیند؛ شهریاری که فردوسی او را دیو‌بند می‌خواند. طهمورث آهنگ آن دارد که جهان را از بدی و تباهی دور کند: جهان از بدی‌ها بشویم به رای / پس آنگه کنم در جهان کدخدای و در پی آن، به رویارویی با دیوان می‌رود: ز هر جای کوته کنم دست دیو / که من بود خواهم جهان را خدیو نبرد درمی‌گیرد و طهمورث بر دیوان چیره می‌شود و آنان را به بند می‌آورد. اما داستان، درست از همین‌جا روی دیگری از خود را نشان می‌دهد. دیوان که خود را در بند می‌بینند، زنهار می‌خواهند و در برابر رهایی خویش، هنری نو را به شاه پیشکش می‌کنند: که ما را مکش تا یکی نو هنر / بیاموزی از ما کت آید به بر طهمورث آنان را زنهار می‌دهد و دیوان نیز آن دانش را به او می‌آموزند: نبشتن به خسرو بیاموختند / دلش را به دانش برافروختند و فردوسی از گسترش این هنر چنین یاد می‌کند: نبشتن یکی نه، که نزدیک سی / چه رومی، چه تازی و چه پارسی پس رویارویی طهمورث با دیوان، تنها به شکست و بند کردن آنان پایان نمی‌یابد؛ از دل این رویارویی، دانشی به جهان آدمیان راه پیدا می‌کند و برای مردمان به یادگار می‌ماند. اینجا برای من جای درنگ است. طهمورث می‌توانست پس از چیرگی بر دیوان، کار را تمام‌شده بداند؛ اما آنچه از این رویارویی به دست می‌آورد، تنها پیروزی بر دشمن نیست. به گمان شما، بزرگی طهمورث بیشتر در چیرگی بر دیوان آشکار می‌شود، یا در آنچه پس از این چیرگی از دل رویارویی با آنان به دست می‌آورد؟ و شاید پرسش دیگری هم بتوان از این داستان بیرون کشید: آیا هر آنچه در برابر ما می‌ایستد، تنها برای شکست دادن است؛ یا گاهی خودِ رویارویی می‌تواند راهی برای شناختن، آموختن و رسیدن به دانشی تازه باشد؟

ساخته‌شده توسط Yusof

این بخش فقط برای اعضای حلقه فعاله.

برای دیدن پاسخ‌ها، نوشتن نظر و شرکت در بحث، اول وارد حساب کاربری شو و عضو این حلقه شو.

بحث 2

🔥 نخستین فروغ

درود به همراهان 🌿 چون روزگارِ کیومرث به سر آمد، هوشنگ بر جای نیای خویش نشست و تاج بر سر نهاد: جهاندار هوشنگ با رای و داد / به جای نیا تاج بر سر نهاد بگشت از برش چرخ سالی چهل / پر از هوش مغز و پر از رای دل چهل سال بر او گذشت و جهان در روزگار او آبادان شد. تا روزی که شاه با چند تن از یاران به کوه رفت و ماری سهمگین پدیدار گشت: یکی روز شاه جهان سوی کوه / گذر کرد با چند کس هم‌گروه پدید آمد از دور چیزی دراز / سیه‌رنگ و تیره‌تن و تیزتاز دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون / ز دود دهانش جهان تیره‌گون هوشنگ سنگی برگرفت و بر آن مار افکند؛ مار از گزند او برست، اما سنگ بر سنگ آمد: نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ / گرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگ به زور کیانی رهانید دست / جهان‌سوز مار از جهان‌جوی جست بر آمد به سنگ گران سنگ خرد / همان و همین سنگ بشکست گرد فروغی پدید آمد از هر دو سنگ / دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ نشد مار کشته ولیکن ز راز / از این طبع سنگ آتش آمد فراز مار کشته نشد؛ اما از آن برخورد، فروغ آتش پدیدار شد. هوشنگ پیشگاه جهان‌آفرین را نیایش کرد و آن فروغ را گرامی داشت: جهاندار پیش جهان‌آفرین / نیایش همی کرد و خواند آفرین که او را فروغی چنین هدیه داد / همین آتش آنگاه قبله نهاد بگفتا فروغی است این ایزدی / پرستید باید اگر بخردی شب فرارسید و آتش برفروخت. شاه و گروهش گرد آن فراهم آمدند: شب آمد بر افروخت آتش چو کوه / همان شاه در گرد او با گروه یکی جشن کرد آن شب و باده خورد / سده نام آن جشن فرخنده کرد ز هوشنگ ماند این سده یادگار / بسی باد چون او دگر شهریار کز آباد کردن جهان شاد کرد / جهانی به نیکی از او یاد کرد از اینجا نام سده در دل شاهنامه می‌ماند؛ جشنی که فردوسی آن را یادگار هوشنگ می‌خواند. اما کار هوشنگ تنها به آتش و جشن پایان نمی‌گیرد. آنچه شناخته بود، به کار مردمان آمد: چو بشناخت آهنگری پیشه کرد / از آهنگری ارّه و تیشه کرد چو این کرده شد چارهٔ آب ساخت / ز دریای‌ها رودها را بتاخت به جوی و به رود آب‌ها راه کرد / به فرخندگی رنج کوتاه کرد چراگاه مردم بدان برفزود / پراگند پس تخم و کشت و درود آتش، آهن را به کار آورد؛ آهن، ارّه و تیشه را؛ آب به جوی و رود راه یافت و زمین روی به کشت و چراگاه نهاد. هوشنگ رفت، اما آنچه از او ماند، تخت و تاج نبود: برفت و به جز نام نیکی نبرد / بسی رنج برد اندر آن روزگار به افسون و اندیشهٔ بی‌شمار و سرانجام، چرخ روزگار او را نیز از تخت فرود آورد: زمانه ندادش زمانی درنگ / شد آن هوش هوشنگ با فرّ و سنگ نه پیوست خواهد جهان با تو مهر / نه نیز آشکارا نمایدت چهر هوشنگ از میان رفت؛ اما آتش ماند، سده ماند، آهن و ابزار ماند، آبادانی ماند و نام نیک او. به گمان شما، بزرگی هوشنگ در کدام جای این داستان بیشتر آشکار می‌شود؟ آن هنگام که سنگ را بر مار می‌افکند، آن هنگام که فروغ پدیدآمده را می‌شناسد و به کار می‌بندد، یا در آنچه از این شناخت برای مردمان به یادگار می‌گذارد؟

ساخته‌شده توسط Yusof

این بخش فقط برای اعضای حلقه فعاله.

برای دیدن پاسخ‌ها، نوشتن نظر و شرکت در بحث، اول وارد حساب کاربری شو و عضو این حلقه شو.

بحث 1

⚔️ نخستین برخاستن

درود به همراهان 🌿 نخستین برگ‌های این دفتر کهن را با هم می‌گشاییم؛ از آنجا که فردوسی سخن از کیومرث آغاز می‌کند، نخستین شهریار و نخستین پایه‌گذار فرمانروایی در گیتی: «چنین گفت کآیین تخت و کلاه ، کیومرث آورد و او بود شاه چو آمد به برج حَمَل آفتاب ، جهان گشت با فرّ و آیین و آب» در همین آغاز، فرّ و فرمانروایی با کردار آدمی درهم می‌آمیزد و داستان، آرام‌آرام روی دیگر جهان خویش را آشکار می‌کند. کیومرث در کوه جای می‌گیرد، آیین زندگی را بنیاد می‌نهد و سیامک، فرزند دلبند او، مایه‌ی دل‌بستگی و شادی اوست. اما این آرامش دیر نمی‌پاید. اهریمن که چشم به جایگاه کیومرث دارد، فرزند خویش را به آوردگاه می‌فرستد و سیامک، بی‌آنکه جوشنی در کار باشد، تن به رزم می‌سپارد: «بپوشید تن را به چرم پلنگ ، که جوشن نبود و نه آیین جنگ پذیره شدش دیوِ جنگجوی ، سپه را چو روی اندر آمد به روی» سیامک کشته می‌شود و ناگهان آن گیتیِ تازه و آرام، با مرگ و سوگ روبه‌رو می‌شود. کیومرث در سوگ فرزند می‌شکند؛ اما داستان در سوگ نمی‌ماند. سروش از راه می‌رسد و او را به برخاستن فرامی‌خواند؛ سپاه باید گرد آید و برابر دشمن بایستد. از همین‌جا، شاید نخستین پرسش بزرگ شاهنامه سر برآورد: آدمی در برابر رنج چه می‌کند؟ آیا پهلوان آن کسی است که هرگز نمی‌ترسد و نمی‌شکند؟ یا آن‌کس که ترس و اندوه را با خود دارد، اما نمی‌گذارد این دو او را از پای بیندازند؟ در داستان کیومرث، سوگ پایان راه نیست؛ سوگ، آغاز برخاستن است. و فردوسی اندکی بعد، هوشنگ را در جایگاه سالار می‌نشاند: «چو بنهاد دل کینه و جنگ را ، بخواند آن گرانمایه هوشنگ را همه گفتنی‌ها بدو بازگفت ، همه رازها بر گشاد از نهفت» از اینجا، پرسش پهلوانی بار دیگر پیش روی ماست؛ پهلوانی در بازوست یا در دل و کردار آدمی؟ حالا پرسش را با شما در میان می‌گذارم: به گمان شما، پهلوانی از کجا آغاز می‌شود؟ از نترسیدن، یا از آن لحظه‌ای که آدمی با همه‌ی ترس و اندوه خویش، باز هم برمی‌خیزد و در برابر آنچه نابایست می‌داند، پای پس نمی‌کشد؟

ساخته‌شده توسط Yusof

این بخش فقط برای اعضای حلقه فعاله.

برای دیدن پاسخ‌ها، نوشتن نظر و شرکت در بحث، اول وارد حساب کاربری شو و عضو این حلقه شو.