بحث 10
⚔️ فریدون؛ آنچه از نهفت برآمد
خجسته فریدون ز مادر بزاد / جهان را یکی دیگر آمد نهاد ببالید برسان سرو سهی / همی تافت زو فر شاهنشهی درود بر همراهان 🌿 در بحث پیشین، کاوه از بارگاه ضحاک برون شد؛ خروش او در ایوان شاه نماند و چون به بازار رسید، مردمان را گرد خویش آورد و آنان را به سوی فریدون خواند. نام فریدون را پیش از این هم شنیده بودیم؛ نامی که بیم آن، آرام از ضحاک گرفته بود و خواب از چشمش میربود. کنون فردوسی ما را به سرگذشت همان جوان میبرد؛ به روزگاری که فریدون هنوز کودکی شیرخوار بود و از چشم ضحاک دور نگه داشته میشد. «برآمد برین روزگار دراز / کشید اژدهافش به تنگی فراز» آبتین، پدر فریدون، از بیم ضحاک روزگار میگذراند؛ تا آنکه روزبانان او را یافتند و نزد ضحاک بردند و ضحاک جان او را به بیداد ستاند. فرانک، چون از جان فرزند بیمناک شد، کودک را برگرفت و آهنگ مرغزار کرد؛ جایی که گاوی نامدار به نام برمایه بود: «همان گاو کش نام برمایه بود / ز گاوان ورا برترین پایه بود» فرانک کودک شیرخوار را به نگهبان مرغزار سپرد و از او خواست که فریدون را پدروار نگاه دارد: «به پیش نگهبان آن مرغزار / خروشید و بارید خون بر کنار بدو گفت کاین کودک شیرخوار / ز من روزگاری بزنهار دار پدروارش از مادر اندر پذیر» فریدون سه سال نزد برمایه بود و از شیر او پرورش یافت؛ لیک جستوجوی ضحاک همچنان ادامه داشت. چون بیم آن رفت که نهانگاه فریدون آشکار شود، فرانک فرزند را از آنجا برون برد و آهنگ البرز کرد. در البرز، فریدون دور از چشم ضحاک بالید و سالها بر او گذشت؛ تا آنکه شانزده سال از عمرش برآمد: «چو بگذشت از آن بر فریدون دو هشت / ز البرز کوه اندر آمد به دشت» فریدون از کوه فرود آمد و نزد مادر رفت. سالها رازی در سینهی فرانک مانده بود و اکنون فرزند از او خواست که آن را بازگوید: «بر مادر آمد پژوهید و گفت / که بگشای بر من نهان از نهفت بگو مر مرا تا که بودم پدر؟ / کیم من؟ ز تخم کدامین گهر؟ چه گویم کیم بر سر انجمن؟ / یکی دانشی داستانم بزن» فرانک این بار پرده از گذشته برداشت؛ از آبتین گفت، از مردی که از تخم کیان بود و نژادش به طهمورث میرسید: «تو بشناس کز مرز ایران زمین / یکی مرد بد نام او آبتین ز تخم کیان بود و بیدار بود / خردمند و گرد و بیآزار بود ز طهمورث گرد بودش نژاد / پدر بر پدر بر همی داشت یاد» آنچه سالها از فریدون پنهان مانده بود، اکنون آشکار شد. دانست که پدرش آبتین بوده و به دست ضحاک از میان رفته است. «فریدون چو بشنید بگشاد گوش / ز گفتار مادر برآمد به جوش دلش گشت پر درد و سر پر ز کین / به ابرو ز خشم اندر آورد چین» از آن پس، فریدون را دیگر آن آرام پیشین نبود؛ گذشتهی خویش را شناخته بود و کینِ پدر را نیز با خود داشت. هنوز زمانه، زمانهی ضحاک بود و آنچه در دل فریدون برخاسته بود، میبایست روزی در کردار او آشکار شود. خروش کاوه هم در راه او بود. کاوه میدانست فریدون کجاست. پس آهنگ او کرد: «بدانست خود کافریدون کجاست / سر اندر کشید و همی رفت راست بیامد به درگاه سالار نو / بدیدندش آن جا و برخاست غو» چرم آهنگری کاوه که در بحث پیشین بر سر نیزه رفت، به دست فریدون آراسته شد و سرخ و زرد و بنفش بر آن آویختند: «بیاراست آن را به دیبای روم / ز گوهر بر و پیکر از زر بوم فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش / همی خواندش کاویانی درفش» آن چرم که پیشتر نشان پیشهی یک آهنگر بود، درفشی شد و پیشاپیش فریدون به راه افتاد؛ خروشی که از کاوه برخاسته بود، این بار با فریدون آهنگ کارزار کرد. فریدون را دو برادر نیز بودند، کیانوش و پرمایه: «برادر دو بودش دو فرخ همال / ازو هر دو آزاده مهتر به سال یکی بود ازیشان کیانوش نام / دگر نام پرمایهٔ شادکام» و چون فریدون گیتی را زیر فرمان ضحاک دید، آهنگ کارزار کرد: «فریدون چو گیتی بر آن گونه دید / جهان پیش ضحاک وارونه دید سوی مادر آمد کمر بر میان / به سر بر نهاده کلاه کیان که من رفتنیام سوی کارزار / تو را جز نیایش مباد ایچ کار» فریدون از البرز فرود آمده بود؛ گذشتهی خویش را شناخته بود، کینِ آبتین در دلش نشسته بود و درفش کاویانی نیز همراه او شده بود. درنگ در سرگذشت فریدون، نهفتگی فقط پنهان ماندن یک نام و یک تبار نیست. سالهایی از زندگی او در پرده گذشت تا از گزند ضحاک در امان بماند. اما وقتی آن پرده کنار رفت، گذشتهی پنهانش همراه با کینِ پدر به او رسید. فریدون خودش خواست بداند کیست و پدرش که بوده است. فرانک میتوانست همچنان آن گذشته را در سینه نگه دارد، اما فریدون دیگر نمیخواست در ناآگاهی بماند. پیش از آنکه بداند فرزند آبتین است و از چه تباری برخاسته، فریدون چه کسی بود؟ و بعد از آنکه گذشتهاش را شناخت، چه چیزی در او دگرگون شد؟ آیا آنچه در وجودش بود، با شناخت گذشته آشکار شد؛ یا دانستن گذشته، راهی تازه پیش پای او گذاشت؟ و شاید پیوند کاوه و فریدون هم در همینجا درخور درنگ باشد. کاوه خروش کرد، مردم را گرد آورد و درفشی به دست فریدون رسید. اما از اینجا به بعد، این فریدون است که باید راه خود را برود. آیا خروش کاوه فقط راه را برای فریدون گشود، یا آنچه از کاوه به فریدون رسید، به دست او ادامه پیدا کرد و در کردار فریدون شکل دیگری گرفت؟ 🌿
ساختهشده توسط Yusof
این بخش فقط برای اعضای حلقه فعاله.
برای دیدن پاسخها، نوشتن نظر و شرکت در بحث، اول وارد حساب کاربری شو و عضو این حلقه شو.

