جایگاه کاربر در کتاب بی
نشانها و افتخارها
گفتوگوساز
silver۳۰ پاسخ در حلقهها ثبت کردی.
کتابخوان جدی
silverبه ۷۰۰ امتیاز رسیدی.
منتقد جدی
silver۱۰ نظر برای کتابها نوشتی.
راهبر حلقهها
gold۵ حلقه کتابخوانی ساختی.
عضو حلقهها
silverعضو ۵ حلقه کتابخوانی شدی.
عضو فعال
bronzeبه ۳۰۰ امتیاز رسیدی.
میزبان حلقه
bronzeاولین حلقه کتابخوانی خودت رو ساختی.
منتقد تازهکار
bronze۳ نظر برای کتابها نوشتی.
شروع جدی
bronzeبه ۱۰۰ امتیاز رسیدی.
اهل گفتوگو
bronzeوارد اولین حلقه کتابخوانی شدی.
حلقههای کتابخوانی
صاحب حلقهترند یا انتخاب
۳ عضو
صاحب حلقهآثار جین آستن
۱ عضو
صاحب حلقهباهم خوانی قصر آبی
قصر آبی
۴ عضو
صاحب حلقهتحلیل ناطوردشت
ناطور دشت
۵ عضو
صاحب حلقهباهم خوانی
مغازه ی خودکشی
۱۴ عضو
صاحب حلقهکتاب خوب یا کتاب مورد علاقه؟
۱۳ عضو
عضو حلقه🔥 اعترافات یک کتابخوان🙂 کتابهایی که دوست نداشتیم، شخصیتهایی که تحملشان نکردیم!
۱۰ عضو
عضو حلقه🎭 اگر جای او بودی؟ 📚 اگر جای شخصیت کتاب ها بودی؟
۷ عضو
عضو حلقهجایی برای فیلم بازهای بی بوک...
۱۸ عضو
عضو حلقهانجمن ادبیات گمشده
۱۲ عضو
عضو حلقهباهم خوانی کتاب نازنین
نازنین
۹ عضو
عضو حلقهپادکست بازی
۲۲ عضو
حلقههای ساختهشده زودتر نمایش داده شدهاند؛ سپس تازهترین حلقههایی که این کاربر عضو آنهاست.
در حال بارگذاری آمار مطالعه...
لیست مطالعه
کتابهای خواندهشده

مغازه ی خودکشی
ژان تولی

ناطور دشت
جی دی سلینجر، جی. دی. سلینجر، جروم دیوید سلینجر

شازده کوچولو
آنتوان دو سنت اگزوپری، آنتوان دوسنت اگزوپری، آنتوانت دوسنت اگزوپری

کتابخانه نیمه شب
مت هیگ

بامداد خمار
فتانه حاج سیدجوادی

بلندی های بادگیر
امیلی برونته

دن کیشوت
میگل سروانتس، میگوئل دو سروانتس

شب های روشن
فئودور داستایفسکی، فیودور داستایوسکی، فئودور داستایوسکی

من پیش از تو
جوجو مویز

هزار و یک شب
ابراهیم اقلیدی، ّ

سنگ کاغذ قیچی
آلیس فینی

دزیره 1
آن ماری سلینکو

برباد رفته
مارگارت میچل

مرگ ایوان ایلیچ
لئو تولستوی، لیو تالستوی، لیف تالستوی

نورثنگر ابی
جین آستین

غرور و تعصب
جین آستین

بینوایان
ویکتور هوگو

کنت مونت کریستو
الکساندر دوما، آلکساندر دوما
آخرین نظرها و امتیازها

کتاب در بستر یکی از مهم ترین پیچ های تاریخی فرانسه روایت میشه. تنها موردی که خیلی منو اذیت میکرد انتخاب ها و تصمیمات خود دزیره بود.

مارگارت میچل شخصیتهایی ساخته که نه کاملاً دوستداشتنیاند و نه کاملاً قابلسرزنش؛ آدمهایی خاکستری، سرسخت و واقعی.

شاید بتوان بینوایان را یکی از عظیمترین آثار تاریخ ادبیات دانست؛ اثری که ویکتور هوگو نزدیک به هفده سال از زندگیاش را، با وقفهای طولانی میان دو دورهی نگارش، صرف خلق و پرورش آن کرد. داستانی از رنج، عشق، بیعدالتی، تنهایی و در نهایت رستگاری. بینوایان تصویری از دردهایی است که در یک جامعهی ناعادلانه بر انسان تحمیل میشود؛ جامعهای که گاهی انسان را به خاطر گذشتهاش قضاوت میکند و فرصت تغییر را از او میگیرد. اما در میان تمام این تاریکیها، ژان والژان معنای دیگری به رنج میدهد. چند نفر میتوانند مثل او از میان درد شکوفا شوند؟ آسیب ببینند اما آسیب نزنند؟ تحقیر شوند اما دیگری را تحقیر نکنند؟ شاید مهمترین پیام بینوایان همین باشد: اینکه انسان، با وجود تمام زخمهایی که خورده، هنوز میتواند انتخاب کند ادامهدهندهی رنج و تاریکی نباشد. و شاید ژان والژان، بیش از آنکه فقط یک شخصیت باشد، یادآور این حقیقت است که هیچ گذشتهای لزوماً سرنوشت انسان را تعیین نمیکند.

شاید یکی از مهمترین حرفهای کتاب همین باشد: زندگی نه سیاهی مطلق است و نه سفیدی مطلق. ممکن است شادی در کنار غم وجود داشته باشد، امید در کنار ناامیدی، و حتی کسی که به دیگران میل به زندگی میدهد، خودش روزی نتواند ادامه بدهد. برای من، «مغازه خودکشی» در نهایت کتابی دربارهی خودکشی نیست؛ کتابی دربارهی پیچیدگی زندگی است. دربارهی اینکه هیچ احساسی، هیچ آدمی و هیچ اتفاقی را نمیتوان در یک بُعد خلاصه کرد. شاید آلن نیامده بود که برای همیشه تاریکی را از بین ببرد؛ آمده بود تا نشان بدهد غیر از تاریکی، امکان دیگری هم وجود دارد. زندگی خاکستری است؛ مجموعهای از شادی و اندوه، امید و ناامیدی، آمدن و رفتن. هیچکدام دیگری را بهطور کامل حذف نمیکند. به همین دلیل است که با وجود پایان تلخ کتاب، من نمیتوانم آن را یک پایان شکستخورده ببینم. آلن شکست نخورد؛ چون زندگی هیچگاه یک مسیر یکبعدی نیست.

کتابیه که نمیشه دستت بگیری و یهو به خودت بیای و ببینی چندین صفحه رو خوندی… باید کم کم خونده باشه. اما اونقدری که باید یک کتاب پاییندم کنه جذبم نکرد و خیلی خیلی روند مطالعه این کتاب برام فرسایشی شده. تا جایی که خوندمش میتونم این نظر رو داشته باشم که تمامی مسائل کتاب برای اکثر ما پیش اومده. اما سؤال من اینه: آیا میشه تا این حد تک بعدی تمامی بحران هایی که در زندگی بوجود میآیند رو پیش پا افتاده دید و ساده انگاری کرد؟

ناطور دشت بیشتر شبیه پرترهای از یک ذهن ناآرام است تا یک رمان پرحادثه. اگر با انتظار داستانی پرکشش سراغش برویم، احتمالاً ناامیدکننده خواهد بود؛ اما اگر آن را مطالعهای روی ذهن یک نوجوان در آستانهی فروپاشی ببینیم، میتواند تجربهای قابل تأمل باشد.
آخرین جملهها

«چرا بعضی از دخترها باید همه چیز گیرشان میآمد و بعضی دیگر هیچی؟ عادلانه نبود!»

«وقتی نمیتوانی طعمه به قُلاب کنی، رفتن پی ماهیگیری بیفایده است.»

«ما يكبار ناخواسته اشتباه مى كنيم و بار ديگر تصميم مى گیریم و با آگاهی اشتباه راتكرار مى كنيم.»

«نشان آدم ناپخته اين است كه مى خواهد در راه یک آرمان، شرافتمندانه بميرد و نشان آدم پخته اينكه مى خواهد در راه يک آرمان، خاضعانه زندگی كند.»

«از هر چيز بگذریم، تاريخ جهان از سرنوشت تمام افراد بشر تشكيل شده. اينطور نيست؟ نه تنها مردانى كه حكم اعدام امضاء مى نمايند و يا آنکه توپ هاى سنگین براى شكست ملتها به كار مى برند تاريخ جهان را بنا مى كنند، بلكه گمان مى كنم اشخاص ديگر و آنهايى كه سر خود را باخته و يا تيرباران شده اند بنيان تاريخ جهان را ريخته اند. وهر مرد و زنى كه زنده است اميد دارد، عشق مى ورزد و مى ميرد تاريخ جهان رابه وجود مىآورد.»

«خيلى از آدمها، مخصوصاً همين يارو روانكاوى كه اين جاست، مدام از من مى پرسند سپتامبر بعد، وقتى كه رفتم مدرسه تن به كارمى دهم و درست وحسابى درس مىخوانم يا نه. آخر اين چه سؤالى است كه از آدم مى كنند؟ منظورم اين است كه آدم تاوقتى كارى را نكرده، ازكجا بداند كه آن را چطور انجام مىدهد؟»









