خانه کتاب بی
برگشت به حلقه‌های باهم‌خوانی
باهم خوانی بیگانه
حلقه کتاب‌خوانیعمومیبیگانه

باهم خوانی بیگانه

قراره دورهم این کتاب رو بخونیم و نظر و دیدگاه خودمون رو راجع به این کتاب مطرح کنیم.

اعضا

15

بحث‌ها

3

میزبان

Albatross_TST

بحث‌های حلقه

هر پرامپت یه بحث متمرکزه تا اعضا درباره کتاب نظر بدن.

بحث 3

بخش دوم سوالات

آیا ممکن است یک آدم کار بدی انجام دهد ولی آدم بدی نباشد؟ برعکس این موضوع چطور؟ آیا مورسو واقعاً تصمیم به قتل گرفت یا اتفاق در یک لحظه و تحت تأثیر شرایط اتفاق افتاد؟ نقش آفتاب و گرما در صحنه‌ی قتل را چطور می‌بینید؟ اگر مورسو اون روز اسلحه نداشت، آیا فکر می‌کنید قتل اتفاق می‌افتاد؟

ساخته‌شده توسط Albatross_TST

این بخش فقط برای اعضای حلقه فعاله.

برای دیدن پاسخ‌ها، نوشتن نظر و شرکت در بحث، اول وارد حساب کاربری شو و عضو این حلقه شو.

بحث 2

چند سوال

اولین احساسی که نسبت به مورسو داشتید چی بود؟ دوستش داشتید؟ از او بدتان آمد؟ دلتون براش سوخت؟ یا اصلاً نتونستید باهاش ارتباط بگیرید؟ آیا میشه گفت مورسو آدم بدی نیست، اما توانایی یا تمایل زندگی کردن مطابق قواعد اخلاقی جامعه رو نداره؟ اگر شما عضو هیئت منصفه بودین، آیا رفتار مرسو در مراسم خاکسپاری مادرش در قضاوتتون درباره‌ی قتل تأثیر داشت؟

ساخته‌شده توسط Albatross_TST

این بخش فقط برای اعضای حلقه فعاله.

برای دیدن پاسخ‌ها، نوشتن نظر و شرکت در بحث، اول وارد حساب کاربری شو و عضو این حلقه شو.

بحث 1

نظر و دیدگاه

اولین چیزی که احتمالاً درباره‌ی مورسو به ذهن میاد اینه که این آدم هیچ احساسی نداره. اما من فکر می‌کنم این برداشت کمی سطحیه. مورسو احساس داره، ولی الزاماً احساساتش رو مطابق قراردادهای اجتماعی اجرا نمی‌کنه. مثلاً در مراسم خاکسپاری مادرش، جامعه انتظار داره گریه کنه، ناراحت باشه، درباره‌ی مادرش حرف‌های عاطفی بزنه و عزادار به نظر برسه. اما مرسو بیشتر از گرما، خستگی، نور، قهوه و سیگار حرف می‌زنه. مسئله این نیست که ما ثابت کنیم مورسو مادرش رو دوست داشت یا نداشت. مسئله جالب‌تر اینه که آیا جامعه حق داره تعیین کنه که غم واقعی باید چه شکلی داشته باشه؟ عنوان کتاب هم خیلی مهمه . مورسو فقط با آدم‌های اطرافش بیگانه نیست. اون انگار با عرف اجتماعی ، مفهوم عشق، مفهوم خانواده، مذهب و حتی معنایی که دیگران برای زندگی ساختن بیگانه هست. مثلاً وقتی ماری ازش می پرسه که اون رو دوست داره یا نه، جوابش تقریباً چیزی تو این مایه‌هاست که براش تفاوت چندانی نداره. و وقتی درباره‌ی ازدواج حرف می‌زنن باز هم میگه اگر تو می‌خوای، برای من فرقی نمی‌کنه. این خیلی مهمه چون مورسو لزوماً نمی‌گه هیچ‌چیز معنا نداره. اون بیشتر می‌گه من نمی‌تونم وانمود کنم چیزی برام معنا داره وقتی واقعاً چنین نیست. و در بخش دوم و توی دادگاه، انگار مراسم خاکسپاری مادر مورسو از خود قتل مهم تره . جامعه از این رفتارها نتیجه می‌گیره که اون آدم بدیه و اینجا کامو یک سؤال خیلی جدی می‌پرسه. آیا ممکنه جامعه کسی رو نه به خاطر کاری که انجام داده، بلکه به خاطر اینکه مطابق انتظار جامعه احساس نکرده محکوم کنه؟ و اینکه آیا خود ما هم همین کار رو با آدم‌ها نمی‌کنیم؟ نیمه‌ی اول بیشتر به ما مورسو را نشان می‌دهد. نیمه‌ی دوم به ما نشان می‌دهد جامعه با مورسو چه رفتاری داره. و اینجا یک تغییر جالب اتفاق می‌افته: در ابتدای کتاب، ما داریم مورسو رو قضاوت می‌کنیم. اما در دادگاه، کم‌کم متوجه می‌شیم که دادگاه هم داره خودش رو نشون می‌ده. قاضی، وکیل، دادستان، کشیش و حتی مردم، هرکدوم تصویری از «انسان درست» دارن. مورسو چون حاضر نیست اون نقش رو بازی کنه تبدیل به یک تهدید می‌شه. بدون اینکه بخوام یک تفسیر قطعی تحمیل کنم، پایان رمان رو میشه از این زاویه دید: مورسو در نهایت با چیزی روبه‌رو می‌شه که از ابتدا از اون فرار نمی‌کرد، بلکه شاید اصلاً درباره‌اش فکر نکرده بود: مرگ. و اینجا کم‌کم به نوعی پذیرش می‌رسه. اینکه، جهان برای اون توضیح اخلاقی یا معنای از پیش تعیین‌شده‌ای نداره. جهان هست، زندگی هست، مرگ هم هست. و انسان مجبوره در برابر این واقعیت زندگی کنه.

ساخته‌شده توسط Albatross_TST

این بخش فقط برای اعضای حلقه فعاله.

برای دیدن پاسخ‌ها، نوشتن نظر و شرکت در بحث، اول وارد حساب کاربری شو و عضو این حلقه شو.