«دیدم نمی خواهد به سوال جواب بدهد، اصرار کردم: وقتی دهان بسته می شود، حرف مهمی برای گفتن وجود دارد.»
همه جملههای Fa
۴۳ جمله ثبتشده
«دنیا فضایی عظیم است، اما فضایی که ترا در خود جای بدهد - و لازم نیست زیاد بزرگ باشد- هیچ جا پیدا نمی شود.»
«باهوش باشی یا ابله، بخوانی یا نتوانی، سایه داشته باشی یا نداشته باشی، وقتش رسید همه میمیرند.»
«اگر سعی کنی برای فکر کردن در مورد چیز ها از سرت استفاده کنی، مردم نمی خواهند با تو هیچ کاری داشته باشند.»
«گفتم: "یکبار دیگر لیست های حقوق را نگاه کن، لیست هایی را که تو می نوشتی- بلند و آن گونه که آدم شعر های مذهبی را می خواند با احساس - اسم آن ها را با صدای بلند بخوان و بعد از هر اسم بگو: مرا ببخش. بعدا اسم ها را جمع بزن، تعداد اسم ها را ضربدر هزاران نان بکن؛ نتیجه را دوباره در هزار ضرب کن. آنوقت از تعداد نفرین ها و فحش هایی که توی حساب بانکی پدرت جمع شده اند، اطلاع پیدا خواهی کرد. واحد محاسبات نان است، نان سالهایی که در ذهنم همچون مه غلیظی سایه افکنده است: سوپ بی مزه و گسی که به ما می دادند تنها شکم پرکن بود و شبها وقتی با تراموا در راه خانه تکان می خوردیم، مزه ی ترش و داغ آن را توی گلویمان حس می کردیم. بادگلویی که از روی ناتوانی و ناچاری می زدیم، و تنها تفریحی که داشتیم نفرت بود - نفرت "»
«من کتاب ها را بدون انتخاب بر می داشتم، معیار انتخاب من تنها قطر آنها بود؛ پدر من آنقدر کتاب زیاد داشت که فکر می کردم کسی متوجه نخواهد شد. تازه بعدا فهمیدم که او تک تک کتاب هایش را همچون چوپانی که گله ی گوسفندانش را می شناسد، می شناخت - و یکی از این کتاب ها خیلی کوچک و کهنه و زشت بود - من آن را به قیمت یک قوطی کبریت فروختم. اما بعدا اطلاع پیدا کردم که ارزش آن به اندازه ی یک واگن پر از نان بوده است. بعد ها پدرم از من تقاضا کرد که برنامه ی فروش کتاب ها را به او واگذار کنم ، او با گفتن این جمله از شرم صورتش سرخ شد، و به این ترتیب خودش کتاب ها را می فروخت و پول را برایم پست می کرد و من با آن برای خودم نان می خریدم...»
«تنها یک چیز بدتر از پسری است که از شما متنفر است؛ پسری که شما را دوست دارد.»
«اگر مردم همه یک جورند، چرا نمی تونند با هم بسازند؟ اگر همه با هم مساوی اند، چرا فکر و ذکرشون فقط اینه که همدیگر رو تحقیر کنند؟»
«راننده موجودی بودبد ادا و بدخلق و نادرست. در حیرت بودم که چرا باید چنین آدمی زنده بماند و هزاران هزار نفر سراسر زمین از طاعون سرخ بمیرند. گویا بر خلاف مزخرفات اخلاقی و فلسفی، چیزی که در دنیا وجود ندارد عدالت است و بس ...»
«گاهی برای نجات جمع، فرد باید قربانی شود.»
«اغلب مردم به اشتباه گمان می کنند که قانون همه چیز را پیش بینی کرده است و هر جرمی عادلانه مجازات می شود. این مسئله خیال همه را راحت می کند. مردم مایل نیستند دادگاهی را تصور کنند که قادر به مجازات برخی قتل ها نیست.»
«وقتی خودت درگیر نباشی راحت است بگویی "زمان حلال مشکلات است. این هم می گذرد. مردم فراموش می کنند." و حرف هایی از این قبیل ولی زمانی که خودت درگیر باشی زمان از حرکت می ایستند، مردم فراموش نمی کنند و آدم در میانه ماجرایی است که تمامی ندارد.»
«ولی لذت همیشه مفید است و قدرت بی امان و بی حد ، ولو بر مگسی، خالی از لذت نیست. آدمیزاد ذاتا جابر است و شکنجه کردن را دوست دارد.»
«نه، چشم ها هرگز اشتباه نمی کنند، فرقی ندارد فاصله چقدر باشد. به هر حال چشم ها بسیار با ارزش هستند. مانند هوا سنج، چشم ها همه چیز را فاش می کنند و می گویند چه کسی بی رحم است، چه کسی اگر زیر دستش بیفتی دنده هایت را خورد می کند و چه کسی از شما می ترسد.»
«نابودی در فکر و ذهن انسان هاست. برای همین است که وقتی شعار دهندگان فریاد می زنند که "مرگ بر نابودی" خنده ام می گیرد.»
«می دونید تو اینجا ما مجبور بودیم جنگ رو تو خیالمون مجسم کنیم و گمان می کردیم جنگ رو آدمایی هم سن و سال خودمون می کنند. ولی ما فراموش کرده بودیم که این جنگ جهانی رو کودکان می کنند. وقتی اون صورت های تازه اصلاح شده رو دیدم، به شدت جا خوردم و به خودم گفتم: "خدای من، خدای من این که جنگ صلیبی کودکان است."»
«از چیزهایی که زمینی ها، در صورت تلاش کافی می توانند بیاموزند این است که "لحظه های زشت را نادیده بگیرند و همه ی ذهن خود را روی لحظه های زیبا متمرکز کنند."»
«ـ ایگنیشس! اونجا فقط کورها و عقب افتاده ها رو استخدام می کنند تا جارو و از اینجور چیزها درست کنند. ـ مطمئنم اون ها همکارای خوشایندتری هستند.»
«بزرگتر از احساساتت باش. این را من از تو نمی خواهم- زندگی می خواهد. وگرنه احساسات مثل سیل تو را از جا می کنه و می بره. تو را به دریا می ریزه و دیگه اصری هم از تو دیده نخواهد شد. احساسات می تونه بزرگترین مسئله زندگی باشه. احساسات می تونه وحشتناک ترین نیرنگ ها را بازی کنه.»
«اصرار ما برای ایجاد ظاهری خوب در مقابل نگاه دیگران به قدری قدرتمند است که بعضی از زندانیان هنگام اجرای حکم اعدام بهترین لباس هایشان را می پوشند و ژست می گیرند. نظر دیگران توهم و تصوری است که ممکن است هر لحظه تغییر کند. این نظریات به تار مویی بند است و ما را بنده و اسیر افکار و نظرات دیگران یا بدتر از آن بنده و اسیر نظراتی می کند که دیگران ممکن است داشته باشند، چون ما هرگز نخواهیم فهمید که "واقعا" در ذهن آن ها چه می گذرد.»
