خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های Nahal

۱۱ جمله ثبت‌شده

Nahal

@inahal · ۱۵ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سال بلوا»

«کاش تولدمن هم می‌ماند برای بعد، به کجای دنیا برمی‌خورد؟»

صفحه ۶۷

Nahal

@inahal · ۱۵ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سال بلوا»

«بچه که بودم خیال می‌کردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریده‌اند که من سرم گرم باشد، آسمان، زمین، پدر، مادر، درخت‌ها، اسب‌ها، کالسکه‌ها و حتی آن گنجشک‌ها برای سرگرمی من به وجود آمده‌اند‌.بعدها یکی یکی همه چیز را از من گرفتند.»

صفحه ۶۷

Nahal

@inahal · ۱۲ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سال بلوا»

«گفت: مرا یادت هست؟ دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدم‌ها در یاد من زندگی می‌کنند و من در یاد هیچکس نیستم؟»

صفحه ۱۰

Nahal

@inahal · ۱۱ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «هنر زندگی کردن»

«با نگرش به در هم بودگی، بینشی که نشان می‌دهد ما با یکدیگر و با تمام زندگی در ارتباط هستیم، نیازی نیست منتظر بمانیم تا روزی در بهشت با عزیزانمان ملاقات کنیم. آنها همین حالا در کنار ما حضور دارند.»

Nahal

@inahal · ۹ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «همنت»

«من می‌میرم؛ تو زنده می‌مانی؛ ... به اکراه دم برآور، تا داستان مرا بازگو کنی. هملت، پرده پنجم، صحنه دوم»

Nahal

@inahal · ۲۶ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «آن سوی رودخانه، زیر درختان»

«- هیچ تصور نمی‌کردم دلت بخواد جواهر هدیه بگیری. - دلم نمی‌خواد. فقط فکر هدیه گرفتن رو دوست دارم و اینکه وقتی هدیه‌ها کهنه می‌شن، آدم نگاهشون کنه و بهشون فکر کنه.»

صفحه ۱۲۱ · فصل ۱۰

Nahal

@inahal · ۲۶ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «غول مدفون»

«شاید خداوند آنقدر از ما و اعمال ما متاسف است که می‌خواهد آن را نادیده بگیرد و همانجور که غریبه به آیوِر گفته، وقتی خود خداوند نادیده بگیرد، چه جای تعجب که ما هم‌ نگیریم.»

صفحه ۸۱ · فصل سوم

Nahal

@inahal · ۲۰ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «رویای دویدن»

«نمی‌دانم اگر سالها بعد به گذشته‌ام نگاه کنم، چه می‌بینم. نمیدانم این زمستان برایم چقدر طول خواهد کشید. تا کی باید تنها کورسویی از روشنایی را حس کنم. نمی‌دانم آیا تنها کافی است تلاش کنم و یخبندان را از بین ببرم یا این یخ برای مدتی نرم می‌شود و دوباره سفت و سخت برمی‌گردد سر جای اولش.»

صفحه ۲۳۵ · فصل ۷

Nahal

@inahal · ۱۴ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «رویای دویدن»

«همیشه من قوی‌تر بودم. ولی خب چه باید به او بگویم؟ به بقیه چه باید بگویم؟ پشت هم بگویم چیزی نیست، نگران نباشید من حالم خوب است؟ ولی بیشتر دلم میخواهد داد بزنم و از آنها بپرسم: چرا من؟ چرا من؟»

صفحه ۲۸ · فصل نهم

Nahal

@inahal · ۱۴ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «وقتی همه چیز از هم می پاشد: توصیه هایی قلبی برای زمان های سخت»

«از هم پاشیدن همه چیز نوعی آزمایش و همچنین نوعی شفاست. خیال می‌کنم هدف، گذشتن از این آزمایش یا حل کردن مسئله است، اما حقیقت این است که مسائل واقعا حل نمی‌شوند. در کنار هم قرار می‌گیرند و از هم می‌پاشند. سپس دوباره در کنار هم قرار می‌گیرند و دوباره از هم می‌پاشند. فقط همین است. شفا آنجا حاصل می‌شود که برای اتفاق افتادن همه‌ی این‌ها جا باز کنیم: جا برای اندوه، برای تسکین، برای بیچارگی و برای خوشی.»

صفحه ۲۱ · فصل دوم

Nahal

@inahal · ۱۳ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «زندگی در پیش رو»

«در آدمیزاد مهمترین قسمت ها قلب و سر هستند و خرج اینها از همه بیشتر است. اگر قلب از حرکت بایستد، دیگر نمی‌شود مثل گذشته به زندگی ادامه داد و اگر سر از همه چیز ببرد و دیگر درست و حسابی نچرخد، شخص از خصوصیات خودش دور می‌افتد و نمی‌تواند از زندگی استفاده‌ای بکند. فکر می‌کنم آدم برای زندگی کردن باید از زمان جوانی دست‌به‌کار شود، چون بعد تمام ارزش‌هایش را از دست می‌دهد و هیچکس هم در حقش لطفی نمی‌کند.»

صفحه ۷۶