خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های Mika

۱۴ جمله ثبت‌شده

Mika

@melika4774 · ۳۱ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «عقاید یک دلقک»

«من فکر می‌کنم، برعکسِ اعتقاد مسیحی‌ها و کاتولیک‌ها، خیلی از انسان‌های زنده در واقع مُرده‌اند و آن‌ها که جان باخته‌اند زندگی می‌کنند. در نظر من، حوانی مثل این گئورگ که خودش را با یک بازوکا به کشتن داد زنده‌تر از مادر من است.»

صفحه ۲۱

Mika

@melika4774 · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «پاییز فصل آخر سال است»

«ما دخترهای ناقص‌الخلقه‌ای هستیم شبانه. از زندگی مادرهای‌مان در‌آمده‌ایم و به زندگی دخترهای‌مان نرسیده‌ایم. قلب‌مان مال گذشته است و مغزمان مال آینده و هر کدام آن‌قدر ما را از دو طرف می‌کشند تا دو تکه می‌شویم.»

صفحه ۱۵۵

Mika

@melika4774 · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «پاییز فصل آخر سال است»

«اصلا لازمش نداشتم. لعنتش می‌کردم که آمده بود و کاری کرده بود که دیگر نمیتوانستم بدون او زندگی کنم. یک‌بار او را لعنت می‌کردم و صدبار خودم را. هم بودن ارسلان برایم سخت بود، هم نبودنش.»

صفحه ۱۳۸

Mika

@melika4774 · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «پاییز فصل آخر سال است»

«همیشه ترسیده‌ام از این‌که هر کس را دوست نداشته باشم باد بیاید و او را با خود ببرد. انگار دوست داشتن سنگ ‌می‌شود به پای آدم‌ها و سنگین‌شان می‌کند و نمی‌گذارد از روی زمین تکان بخورند.»

صفحه ۱۳۹

Mika

@melika4774 · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «پاییز فصل آخر سال است»

«همیشه ترسیده‌ام از این‌که هر کس را دوست نداشته باشم باد بیاید و او را با خود ببرد. انگار دوست داشتن سنگ ‌می‌شود به پای آدم‌ها و سنگین‌شان می‌کند و نمی‌گذارد از روی زمین تکان بخورند.»

صفحه ۱۳۹

Mika

@melika4774 · ۲۶ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مجموعه ملکه ی سرخ»

«عروسکی‌ست که می‌تواند هر شکلی به خودش بگیرد، جز ظاهر واقعی خودش.»

صفحه ۴۸۲ · جلد دوم - شمشیر شیشه‌ای

Mika

@melika4774 · ۲۶ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مجموعه ملکه ی سرخ»

«تصمیم گرفتند به جای باور آوردن به حقیقت، به آن چیزی اعتماد کنند که درکش می‌کردند.»

صفحه ۴۰۷ · جلد دوم - شمشیر شیشه‌ای

Mika

@melika4774 · ۲۶ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مجموعه ملکه ی سرخ»

«این چیزی نیست که کنترلش دست خودت باشه، مر. ما کسی که عاشقش می‌شیم رو انتخاب نمی‌کنیم. بیشتر از هر چیزی توی این دنیا آرزو می‌کنم که این انتخاب با خودمون بود.»

صفحه ۳۴۶ · جلد دوم - شمشیر شیشه‌ای

Mika

@melika4774 · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «پاییز فصل آخر سال است»

«بیست و هشت‌ساله‌ام، اما هنوز وقتی کسی سرم داد می‌زند، آن‌قدر کوچک می‌شوم که می‌توانم در خودم قایم شوم‌.»

صفحه ۶۴

Mika

@melika4774 · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «پاییز فصل آخر سال است»

«خیلی وقت است داریم ادا درمی‌آوریم. ادای خوشبختی ساده‌ای که در این بدبختی محتوم ابدی گمش کرده‌ایم. از کِی شروع شد؟ کجا، کدام روز؟»

صفحه ۴۷