خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های Narges

۱۱ جمله ثبت‌شده

Narges

@narcissus · ۲۸ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «به دنبال ماه»

«آمایا گفت: «اینجا خیلی جادوییه وقتی مامانم چنین جاهایی رو می‌دید، شعر یا ترانه‌ای می‌نوشت. فکر کردم که من هم همین کار رو بکنم ولی استعدادش رو ندارم.» گرگ پرسید: «اگه تا حالا انجامش ندادی، از کجا میدونی؟»»

صفحه ۶۶ · سپیده‌دم

Narges

@narcissus · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «آن قدر سرد که برف ببارد»

«همان موقع دوربین را درآوردم و نوردهی را تنظیم کردم و چشم از منظره یاب برداشتم. مادرم، که متوجه شده بود از او فاصله گرفته ام، برگشت و دید که دارم با دوربین ور می‌روم. بلافاصله رو به من ژستی کلیشه ای گرفت؛ پاها را جفت کرده سیخ ایستاد و دستها را قلاب کرد. پرسید حالتم خوب است یا آن طرف تر نزدیک درخت بایستم. راستش می خواستم عکس متفاوت تری بگیرم، دوست داشتم از صورتش در حالت عادی، وقتی توی فکر رفته، عکاسی کنم. با این حال، گفتم خوب به نظر میرسی و عکسم را گرفتم.»

صفحه ۲۱

Narges

@narcissus · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «آن قدر سرد که برف ببارد»

«یک بار هم برق رفت و یک چراغ بزرگ پیدا کردیم و تعدادی شمع داخل جعبه ای که هنوز باز نشده بود. بیرون طوفان شده بود و شمع ها را جاهای مختلف خانه چیدیم. همین که شمع ها را داخل آشپزخانه روشن کردم، لحظه ای بوی کیک تولد خورد زیر دماغم. یادم است که شام مختصری پختم، گوجه فرنگی ها را در تاریکی پوست گرفتم، چشمم چیز چندانی نمی‌دید و غریزی این کار را می کردم. لاری گرامافون را روشن کرد و پیش چشم گربه، که با عصبانیت از روی تشکچه روی زمین نگاهش می‌کرد، با ریتمی آهسته بنا کرد به جنباندن خودش. غذای روی میز را درست نمی‌دیدیم و به شکل و بافت سبزیجات داخل کاسه ها دقت می‌کردیم. لباس های شسته شده را آورده بودم داخل و ملافه ها را روی قفسه و نردبان و درِ شیشه ای آویزان کرده بودم. از بیرون صدای باد می آمد که با شدت می وزید، ولی داخل اوضاع همچنان آرام بود. یادم است که موقع غذا خوردن داشتم به این فکر می‌کردم که می‌شود با چیزهای کوچک هم خوش بود.»

صفحه ۱۰۴

Narges

@narcissus · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «آن قدر سرد که برف ببارد»

«آثار این اتفاق در صورتش پیدا بود، ولی او هیچ تلاشی نمی‌کرد تا غمش را پنهان کند، غمی که غم پدرش هم بود، و این برایم خیلی عجیب بود، اینکه غمش را بروز می‌داد، که از این بابت شرمسار نبود و خودش را ملامت نمی‌کرد، چیزی که در خانواده من کاملاً متفاوت بود. او به احساس خشم و اندوهش میدان می داد و با آن کنار آمده بود، مثل آنکه بدانی لباس تنت از پوست حیو‌انی است که تازه سلاخی اش کرده ای.»

صفحه ۵۰

Narges

@narcissus · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سال بلوا»

«- شما خیلی شادابید همیشه جوان و شادابید. چه حرف ها! خبر از دل آدم که ندارند، نمی دانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است. پوسته ظاهری چه اهمیت دارد؟ درونم ویرانه است، خانه ای پر از درخت که سقف اتاق هاش ریخته است، تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه می‌کشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر می‌کند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.»

صفحه ۱۱ · شب یکم

Narges

@narcissus · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «چیزهای کوچکی مثل اینها»

«دخترهایش با آن موهای مشکی و چشم های نافذشان گاهی شبیه جادوگرهای جوان می‌شدند. راحت می‌شد فهمید که چرا زن ها از مردها و نیروی جسمانی و شهوت و قدرت اجتماعی شان می‌ترسیدند، اما زن ها، با آن حس ششم قویشان، خیلی تودارتر و آب زیرکاه‌تر بودند: آنها می توانستند چیزی را خیلی قبل تر از آنکه اتفاق بیفتد پیش بینی کنند، شب رویایش را ببینند و ذهن آدم را بخوانند. در زندگی زناشویی‌اش لحظه هایی بود که کم و بیش از آیلین ترسیده و به شهامت و غرایز نیرومندش غبطه خورده بود.»

صفحه ۳۹ · بخش ۳

Narges

@narcissus · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «چیزهای کوچکی مثل اینها»

«آن بالا چقدر ساکت بود اما چرا هیچ وقت به آدم آرامش نمی‌داد؟ هوا هنوز روشن نشده بود و فرلانگ نگاهی به رودخانه انداخت که آن پایین می‌درخشید و نور چراغ های قسمت های روشن شهر را منعکس می‌کرد. خیلی از چیزها، وقتی چندان نزدیک نبودند، به نوعی زیباتر به نظر می آمدند فرلانگ نمی‌توانست بگوید کدام را ترجیح می دهد: منظره شهر یا انعکاسش در آب رودخانه.»

صفحه ۷۰ · بخش ۵

Narges

@narcissus · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «قاشق هایمان را از فروشگاه وولورت خریدیم»

«آن موقع ها تابستان ها مثل همان قدیم بود و زمستان ها همیشه برف سنگینی می‌آمد و همه‌جا یخ می‌بست. اما این روزها حتی هوا هم رمق گذشته را ندارد و انگار فقط ریزش برگ درختان خبر از تغییر فصل می‌دهد.»

صفحه ۲۰ · بخش اول

Narges

@narcissus · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «قاشق هایمان را از فروشگاه وولورت خریدیم»

«دارم می‌میرم و هر روز و هر لحظه پیش خدا خواهم بود. خدا را پیرمردی خرفت و عصبانی با موهای آشفته تصور می کردم که پتویی راه راه دور خودش پیچیده است. یادم می آمد انگار قبلا توی کتاب مقدس خوانده ام که پاهایی از جنس برنز دارد. پیش خودم فکر می کردم بهشت جای راحتی نیست و از تختخواب، آتش، خورشید کتاب و غذا خبری نیست؛ آنجا همه چیز در حال سکون است و برگ درختها با وزش باد تکان نمی‌خورد؛ موسی هم آنجاست و آن پاهای ترسناک برنزی. خطاب به خدا گفتم: «لطفاً من رو نبر به بهشت. بذار توی قبرم بمونم و آرامش داشته باشم.» اما می دانستم چنین چیزی را قبول نمی‌کند باید به خاطر همه گناهانی که مرتکب شده بودم مجازات می‌شدم، این بار گفتم: «خدایا لطفاً بذار زنده بمونم و توی همین دنیا تاوان کارهام رو بدم. بعدش هم وارد بهشت نشم و همون جا توی قبرم آروم بخوابم.»»

صفحه ۲۰۴ · بخش ۳۰

Narges

@narcissus · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «عامه پسند»

«روز بعد باز دوباره برگشته بودم دفتر. احساس بیهودگی می کردم و اگر بخواهم رک حرف بزنم حالم از همه چیز به هم میخورد. نه من قرار بود به جایی برسم نه کل دنیا. همه مان فقط ول می‌گشتیم و منتظر مرگ بودیم. در این فاصله هم کارهای کوچکی می‌کردیم تا فضاهای خالی را پر کنیم. بعضی از ما حتا این کارهای کوچک را هم نمی کردیم. ما جزء نباتات بودیم. من هم همین طور. فقط نمی دانم چه جور گیاهی بودم. احساس می‌کردم شلغمم. سیگاری روشن کردم، دودش را تو دادم و تظاهر کردم که... به جهنم.»

صفحه ۱۶۷ · بخش ۴۵