«آن موقع ها تابستان ها مثل همان قدیم بود و زمستان ها همیشه برف سنگینی میآمد و همهجا یخ میبست. اما این روزها حتی هوا هم رمق گذشته را ندارد و انگار فقط ریزش برگ درختان خبر از تغییر فصل میدهد.»
صفحه ۲۰ · بخش اول
Our Spoons Came from Woolworths
«قاشقهایمان را از فروشگاه وولورت خریدیم» رمانی صمیمی، تلخ و بسیار انسانی از باربارا کامینز است که روایت زندگی زنی جوان را در لندنِ سالهای میاندوجنگ دنبال میکند. نثر ساده و بیپیرایهی کتاب، در دل خود نوعی صداقت آزاردهنده و در عین حال جذاب دارد؛ صداقتی که خواننده را بیدرنگ وارد جهان شخصیت اصلی میکند. در مرکز داستان، ازدواجی شتابزده، فشارهای اقتصادی، محدودیتهای اجتماعی و تجربهی زیستن در شهری قرار دارد که برای یک زن جوان، هم میتواند وعدهی آزادی باشد و هم میدان فرسایش. کامینز با جزئینگری ظریف، از روزمرگیها، تنگناها و شکستهای آرام شخصیتها تصویری میسازد که هم تلخ است و هم بهطرزی عجیب زنده و نزدیک. این رمان بیش از آنکه بر حادثههای بزرگ تکیه کند، بر حالوهوا، نگاه شخصیتها و لغزشهای کوچک زندگی تمرکز دارد؛ همین ویژگی باعث میشود خواندنش شبیه همراه شدن با خاطرهای صادقانه و بیپیرایه باشد. اگر به رمانهای کلاسیک انگلیسی با لحن شخصی، فضای واقعگرایانه و تمرکز بر تجربهی زنانه علاقه دارید، این کتاب انتخابی ماندگار است.
جملههای ماندگار
«آن موقع ها تابستان ها مثل همان قدیم بود و زمستان ها همیشه برف سنگینی میآمد و همهجا یخ میبست. اما این روزها حتی هوا هم رمق گذشته را ندارد و انگار فقط ریزش برگ درختان خبر از تغییر فصل میدهد.»
صفحه ۲۰ · بخش اول
«دارم میمیرم و هر روز و هر لحظه پیش خدا خواهم بود. خدا را پیرمردی خرفت و عصبانی با موهای آشفته تصور می کردم که پتویی راه راه دور خودش پیچیده است. یادم می آمد انگار قبلا توی کتاب مقدس خوانده ام که پاهایی از جنس برنز دارد. پیش خودم فکر می کردم بهشت جای راحتی نیست و از تختخواب، آتش، خورشید کتاب و غذا خبری نیست؛ آنجا همه چیز در حال سکون است و برگ درختها با وزش باد تکان نمیخورد؛ موسی هم آنجاست و آن پاهای ترسناک برنزی. خطاب به خدا گفتم: «لطفاً من رو نبر به بهشت. بذار توی قبرم بمونم و آرامش داشته باشم.» اما می دانستم چنین چیزی را قبول نمیکند باید به خاطر همه گناهانی که مرتکب شده بودم مجازات میشدم، این بار گفتم: «خدایا لطفاً بذار زنده بمونم و توی همین دنیا تاوان کارهام رو بدم. بعدش هم وارد بهشت نشم و همون جا توی قبرم آروم بخوابم.»»
صفحه ۲۰۴ · بخش ۳۰
«دیگر خوب یا بد بودن چیزی برایم مهم نبود؛هرچیزی در هر صورتی بد بود.»
صفحه ۱۹۲ · بخش ۲۸
۰ نفر این کتاب رو توی لیست مطالعه دارن
هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.