
ویلیام اچ مک ریون
اتفاقاتی که باعث تغییر زندگی میشن ، نیاز نیست حتما یه اتفاق مهم و یا اتفاقی مرتبط با اون شرایط خاص زندگی ما باشه. هر اتفاق و هر سختی که در زندگی داریم میتونه باعث روشن شدن یک چراغ و یک تغییر توی مسیر زندگی ما بشه.
۹ نظر ثبتشده

ویلیام اچ مک ریون
اتفاقاتی که باعث تغییر زندگی میشن ، نیاز نیست حتما یه اتفاق مهم و یا اتفاقی مرتبط با اون شرایط خاص زندگی ما باشه. هر اتفاق و هر سختی که در زندگی داریم میتونه باعث روشن شدن یک چراغ و یک تغییر توی مسیر زندگی ما بشه.

جومپا لاهیری
دیدن جزئیات زندگی آدمها یکی از مهم ترین ویژگیهای قلم این نویسنده هستش. توصیفات و نگاهی که به اتفاقات ساده زندگی داره و اهمیت پشت این اتفاقات، باعث میشه که از خوندن کتاب خسته نشی.

سروش صحت
هر لحظه از زندگی میتونه یه قصه باشه. قصه ای که یا بخشی از گذشته ما بوده یا بخشی از آینده ما رو میسازه.

فئودور داستایفسکی
به نظرم نازنین یکی از اون داستانهایی که ترسناکیاش بیشتر از اون اتفاقی که افتاده، از رابطهای میاد که قبل از اون ساخته شده. چیزی که برای من خیلی جالب بود اینه که داستایوفسکی تقریباً همهچیز رو از زاویه دید شوهر تعریف میکنه. مردی که بعد از مرگ همسرش تازه شروع میکنه به مرور رابطهشون و توضیح دادن رفتار خودش. ولی هرچی بیشتر حرف میزنه، بیشتر حس میکنی شاید خودش هم دقیقا نمیدونه چه بلایی سر این رابطه آورده. به نظرم مسئلهی اصلی داستان فقط خودکشی نازنین نیست. مسئله ناتوانی دو آدم در فهمیدن و شنیدن واقعی همدیگهست. شوهر به همسرش علاقه داره، ولی علاقهاش با غرور، مالکیت و نیاز به کنترل قاطی شده. از طرف دیگه نازنین هم بیشتر سکوت میکنه و همین سکوت، فاصلهی بینشون رو بیشتر میکنه. چیزی که داستان رو تلختر میکنه اینه که بعد از مرگ همسر، شوهر تازه شروع میکنه به فهمیدن چیزهایی که شاید اگر زودتر میفهمید، سرنوشت رابطهشون عوض میشد. و شاید مهمترین سؤال کتاب برای من اینه: آیا ما واقعاً آدمی رو که دوست داریم میبینیم، یا فقط تصویری رو که خودمون از اون آدم ساختهایم دوست داریم؟ و به زبان ساده ، به نظرم نازنین بیشتر از اینکه داستان یک خودکشی باشه، داستانِ یک رابطهی شکستخورده و آدمهاییه که خیلی دیر متوجه میشن چقدر از هم دور بودن.

آلبر کامو
اولین چیزی که احتمالاً دربارهی مورسو به ذهن میاد اینه که این آدم هیچ احساسی نداره. اما من فکر میکنم این برداشت کمی سطحیه. مورسو احساس داره، ولی الزاماً احساساتش رو مطابق قراردادهای اجتماعی اجرا نمیکنه. مثلاً در مراسم خاکسپاری مادرش، جامعه انتظار داره گریه کنه، ناراحت باشه، دربارهی مادرش حرفهای عاطفی بزنه و عزادار به نظر برسه. اما مرسو بیشتر از گرما، خستگی، نور، قهوه و سیگار حرف میزنه. مسئله این نیست که ما ثابت کنیم مورسو مادرش رو دوست داشت یا نداشت. مسئله جالبتر اینه که آیا جامعه حق داره تعیین کنه که غم واقعی باید چه شکلی داشته باشه؟ عنوان کتاب هم خیلی مهمه . مورسو فقط با آدمهای اطرافش بیگانه نیست. اون انگار با عرف اجتماعی ، مفهوم عشق، مفهوم خانواده، مذهب و حتی معنایی که دیگران برای زندگی ساختن بیگانه هست. مثلاً وقتی ماری ازش می پرسه که اون رو دوست داره یا نه، جوابش تقریباً چیزی تو این مایههاست که براش تفاوت چندانی نداره. و وقتی دربارهی ازدواج حرف میزنن باز هم میگه اگر تو میخوای، برای من فرقی نمیکنه. این خیلی مهمه چون مورسو لزوماً نمیگه هیچچیز معنا نداره. اون بیشتر میگه من نمیتونم وانمود کنم چیزی برام معنا داره وقتی واقعاً چنین نیست. و در بخش دوم و توی دادگاه، انگار مراسم خاکسپاری مادر مورسو از خود قتل مهم تره . جامعه از این رفتارها نتیجه میگیره که اون آدم بدیه و اینجا کامو یک سؤال خیلی جدی میپرسه. آیا ممکنه جامعه کسی رو نه به خاطر کاری که انجام داده، بلکه به خاطر اینکه مطابق انتظار جامعه احساس نکرده محکوم کنه؟ و اینکه آیا خود ما هم همین کار رو با آدمها نمیکنیم؟ نیمهی اول بیشتر به ما مورسو را نشان میدهد. نیمهی دوم به ما نشان میدهد جامعه با مورسو چه رفتاری داره. و اینجا یک تغییر جالب اتفاق میافته: در ابتدای کتاب، ما داریم مورسو رو قضاوت میکنیم. اما در دادگاه، کمکم متوجه میشیم که دادگاه هم داره خودش رو نشون میده. قاضی، وکیل، دادستان، کشیش و حتی مردم، هرکدوم تصویری از «انسان درست» دارن. مورسو چون حاضر نیست اون نقش رو بازی کنه تبدیل به یک تهدید میشه. بدون اینکه بخوام یک تفسیر قطعی تحمیل کنم، پایان رمان رو میشه از این زاویه دید: مورسو در نهایت با چیزی روبهرو میشه که از ابتدا از اون فرار نمیکرد، بلکه شاید اصلاً دربارهاش فکر نکرده بود: مرگ. و اینجا کمکم به نوعی پذیرش میرسه. اینکه، جهان برای اون توضیح اخلاقی یا معنای از پیش تعیینشدهای نداره. جهان هست، زندگی هست، مرگ هم هست. و انسان مجبوره در برابر این واقعیت زندگی کنه.

جومپا لاهیری
یکی از جذابیت های داستان کوتاه اینه که با کمترین کلمات، مهم ترین مواردی رو که ما در زندگی توجهی به اونها نداریم رو به ما نشون میدن. ما خیلی وقت ها فکر میکنم که اتفاقات خارج از چهارچوب زندگی ما، تاثیری روی ما یا شیوه زندگی ما یا حتی تفکر ما نداره، درحالی که ما خواسته یا ناخواسته به این جهان متصل هستیم.

ان اچ کلاین بام
کتاب هایی که باعث بشن به مسیر زندگی خودت فکر کنی خیلی ارزشمند هستن. محدودیت در زمینه های مختلف رو همه ما تجربه کردیم و خارج شدن از اون محدودیت یکی از مهم ترین آرزوهای همه ماست . چنین کتاب ها و فیلم هایی باعث میشن که اون جرات و امیدواری رو توی وجود خودمون زنده نگه داریم.

لئو تولستوی، لیو تالستوی، لیف تالستوی
از اون کتاب هایی هست که بعد از خوندنش با اراده با بدون اراده خودت ، شروع میکنی به نگاه کردن و فکر کردن به مسیر زندگی خودت و از خودت میپرسی که آیا اشتباه زندگی کردم ؟

جان اشتاین بک، جان استاین بک
جدا از داستان جذاب، یکی از جالب ترین پایان بندی ها رو داشت