«سایهی ترس از مرگ هم بدتر است.»
صفحه ۱۰۱
۴۱ جمله ثبتشده
«سایهی ترس از مرگ هم بدتر است.»
صفحه ۱۰۱
«-خاک بر سر آدمهایی که نمیدانند سر چی دارند میجنگند. +چرا، جناب رئیس، بهخاطر قدرت. -با دار و تفنگ که نمیشود بر مردم حکومت کرد، باید به دادشان رسید.»
صفحه ۱۰۱
این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
صفحه ۸۸
«وقتی سر قدرت دعوا دارند، با همهچیز مردم بازی میکنند.»
صفحه ۸۳
«چرا هر بادی از هر جایی میزند، بنیاد ما را میکند؟»
صفحه ۸۱
«بچه که بودم خیال میکردم همهچیز مال من است، دنیا را آفریدهاند که من سرم گرم باشد، آسمان، زمین، پدر، مادر، درختها، اسبها، کالسکهها و حتی آن گنجشکها برای سرگرمی من به وجود آمدهاند. بعدها یکییکی همهچیز را ازم گرفتند.»
صفحه ۶۷
«گاهی احساس میکردم دنیا براساس عقل و منطق مردانه میگردد که مردها شوهر زنها بشوند و صورتشان را چروکیده کنند، اگر توانستند بچه به دامنشان بیندازند و اگر نتوانستند اشکشان را در بیاورند. زن موجودی است معلول و بیاراده که همهی جرئت و شهامتش را میکشند تا بتوانند برتریشان را به اثبات برسانند. مسابقهی مهمی بود و مرد باید برنده میشد.»
صفحه ۶۳
«کاش آدم بتواند دنیا را بالا بیاورد و این همه دروغ و ریا نبیند. دنیا به دست دروغگوها و پشتهماندازها و حقهبازها اداره میشود، مردهشورش را ببرند.»
صفحه ۶۲
«نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید. همینجوری دو تا نگاه در هم گره میخورد و آدم دیگر نمیتواند در بدن خودش زندگی کند، میخواهد پر بکشد.»
صفحه ۴۸
«-سال و ماه بههم ریخته، علتش این است که آدمها به حق خودشان قانع نیستند. ظهر داشتیم از گرما خفه میشدیم، حالا از سرما نمیتوانیم بخوابیم. +اینها مال ظلم است، آه مظلوم خورشید را میکشد.»
صفحه ۴۷
«او گفت که پیغمبر در لحظهی آخر زندگی به اطرافیانش نگاه کرد. عرض کردند بعد از شما چه میشود؟ فرمود یومالبدتر، یومالبدتر. برای همین دنیا روزبهروز بدتر میشود، یومالبدتر. یکلحظه واژهاش را در ذهنم مرور کردم. یومش عربی بود و بدترش فارسی. آقای یغمایی دبیر ادبیاتمان میگفت که بدتر صفت تفضیلی است. دانستم که این هم باید از حقهبازیهای امثال رزمآرا باشد که حرفهای خودشان را از قول بزرگان نقل میکنند، یاس و ناامیدی را در دلها میکارند و بعد میگویند حالا ما آمدهایم که بهترش کنیم، قبلهتان را صاف کنیم، و آنچه ما میگوییم راه رستگاری است.»
صفحه ۳۶
«جهان کوهیست وهمآلود که به هر صدایی پاسخ میدهد.»
صفحه ۳۳
«درونم ویرانه است، خانهای پر از درخت که سقف اتاقهایش ریخته است، تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه میکشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر میکند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.»
صفحه ۱۱
«چرا آدمها در یاد من زندگی میکنند و من در یاد هیچکس نیستم؟»
صفحه ۱۰
«کاش انسان عاقبت کار امروز را پیش از فرا رسیدنش میدانست. اما همین خود بس که روز به سر خواهد رسید و آنگاه عاقبت کار معلوم است.»
صفحه ۱۰۶
«وقتی که گدایان میمیرند ستارگان دنبالهدار نمایان نمیشود، مرگ شاهزادگان را آسمانها خود به علائم آتشین مینمایند.»
صفحه ۴۲
«نه برج و باروی سنگی، نه دیوارهایی از برنج پتکخورده، نه سیاهچالهای بیهوا و نه زنجیرهای محکم آهنین هیچیک نمیتواند روح قوی را در بند نگاه دارد. اما وقتی که زندگی از قیدهای دنیوی خسته شود، هرگز از آزاد کردن خویش عاجز نیست.»
صفحه ۲۲
«انسان گاهی بر تقدیر خود حاکم است، تقصیر از ستارهی بخت ما نیست بلکه از خود ماست که زیردست شدهایم.»
صفحه ۱۲
«-به من بگو، آیا تو میتوانی صورت خود را ببینی؟ +نه، زیرا که چشم خود را نمیبیند مگر آنکه به وسیلهی چیزهای دیگر منعکس شود. -همین است، و هزار افسوس که تو چنین آینهای نداری که ارزش نهفتهی تو را در چشمانت منعکس کند تا بتوانی عکس خود را ببینی.»
صفحه ۹
«اگر نگاه من در حجاب است از آن روست که رنجهای نهانی را که اثر آن در چهرهام آشکار است همه در خود نگاه میدارم. مدتی است که احساسات متضاد و افکاری که فقط مربوط به من است و شاید رفتار مرا تیره میکند مرا آزار میدهد. اما دوستان خوب من نباید به این علت غمگین باشند و نباید غفلت مرا به چیزی جز این تعبیر کنند که این بیچاره چون با نفس خود در جنگ است مهر ورزیدن به دیگران را فراموش میکند.»
صفحه ۹