«در دلم آشوب و غوغایی بود؛ انگار میخواستم همه چیز را درهم بریزم و خراب کنم. گاه گاه گرفتار این حالت می شوم. میل به ویرانی مثل سیل بر من غلبه میکند و در چنین حالی میخواهم این اجتماع و محیط گرداگرد را که مثل باتلاق اندک اندک مرا میبلعد و خفه میکند درهم بریزم و خودم را بیرون بکشم...»
همه جملههای تینا
۶۳ جمله ثبتشده
«بگو ببینم بازای بشریت چه در تو هست که در پدرت نبود یا چه ها در او بود که در تو نیست؟ وجوه تشابه را رها کن، وجوه امتیاز را ببین. اگر هم تشابه میبود که لازم نبود تو از مادر بزایی؛ پدرت بجای تو هشتاد سال پیش از مادری دیگر زاده بود... عبث که نیست این دوام خلقت و این تکرار تولدها. هر تولدی دنیایی است؛ عین ستارهای. تو ورای پدرت زادهای؛ او زاد و مرد؛ ستارهاش از آسمان افتاد؛ اما تو هنوز نمردهای و ستارهات هنوز کورسو میزند... درست است که از پدر چیزها در تو است ولی ببینم آیا تو فقط گوری هستی بر پدری؟»
فصل پنجم
«یا باید زندگی کرد یا فکر؛ دوتایی با هم نمیشود.»
فصل پنجم
