«اژدهای کوچک گفت: «نمیتونم احساسم رو توضیح بدم.» پاندای بزرگ لبخند زد و گفت: «عیبی نداره. کلمهها برای همه چی کافی نیستن.»»
همه جملههای تینا
۶۳ جمله ثبتشده
«بستندم به تخت و چون تنم در بند بود، ذهنم بال و پر گرفت.»
«اگر میدانستی شیفتگی چه قدر خطرناک است، دهانت را میبستی. غرق کاری شدن خطرناک است، و رو همین حساب، لذتبخش.»
«از خوبیهای پیر بودن یکی این که آدمها خیال میکنند بیآزارید.»
«انسانها! حتی وقتی که به مرگ هم فکر میکنند، در پی سود بردن از آن هستند!»
«درد این جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست.»
فصل دوم
«کتابهایی که داشتم خودشان به احتمال زیاد میتوانستند شاهدان خوبی باشند که به نفع من گواهی بدهند.»
فصل دوم
«هیچ چیز آزاردهندهتر و تحملناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که میتوانست نیفتد...»
فصل دوم
«شما طردم کرده بودید، شما آدمها با آن سکوت تحقیرآمیزتان مرا راندید. درست در برههای که پرشورترین احساساتم را نثارتان میکردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم.»
فصل اول
«من استاد حرف زدن در سکوتام! کل زندگیام در سکوت حرف زدهام و در سکوت تراژدیهای زیادی را با خودم زندگی کردهام.»
فصل اول
«مضحک است که آدم با خودش هم بخواهد در لفافه و با عبارات رمزآلود حرف بزند.»
فصل اول
«آدمیزاد یک بار به دنیا میآید اما در هر جدایی یک بار تازه میمیرد. مرگ دردی است که درمانش را با خود دارد، چون وقتی برسد دیگر دردی نمیماند تا درمانی بخواهد اما: دردیست غیر مُردن، کان را دَوا نباشد پس من چگونه گویم کاین دَرد را دَوا کن»
«وقتی آدم میبیند که چه کسان نازنینی چه دردهای ناسزاواری داشتهاند از نالههای خودش خجالت میکشد و کمی آرام میگیرد.»
«چقدر دل گرفته و غمناکم و چقدر جای او در دل من خالیست. نمیخواهم بر این اندوه غلبه کنم. آخر تا کی آدم میتواند هر چیز را که نشانه انسانیتی است در خود بکشد...»
«همیشه از خود پرسیدهام که چگونه باید زیست، اما خود زیستن سؤال ندارد باید زیست چون باید زیست.»
«من در تن مادرم زندگی کردم و اکنون او در اندیشه من زندگی میکند. من باید بمانم تا او بتواند زندگی کند؛ تا روزی که نوبت من نیز فرا رسد به نیروی تمام و با جانسختی میمانم. امانت او به من سپرده شده است؛ دیگر بر زمین نیستم، خود زمینم و به یاری آن دانهای که مرگ در من پنهانش کرده است باید بکوشم تا بارور باشم...»
«هر قدم که در راه زندگی برمیداریم به پیشباز مرگ میرویم و از همان لحظه که به دنیا میآییم برای مردنیم.»
«مرگ هرچند به اندازه زندگی طبیعی و عادی است ولی با این همه پدیده عجیبی است؛ همه چیز را دگرگون می کند و از همه بیشتر عادی بودن زندگی را.»
«باری روزهای سیاه و سخت به سراغ من هم آمدهاند و من طعم تلخ اندوه را چشیدهام؛ اما روزهای اخیر نه سیاه بود و نه سخت؛ این چیز دیگری است. خدا میداند که هرگز روح من این همه دردناک و بیچاره نبوده ولی خدا نمیداند! اگر میدانست محال بود که بتواند چنین ظلمی بکند! اگر میدانست نمیتوانست...»
«هر کس که چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن داشته باشد از رنج و شادی بی نصیب نیست. آن وقت که انسان هیچ رنجی احساس نکند جای آن دارد که در انسانیت خود شک کند. و البته کسی که به چنان حالی برسد از چنین تردیدی بسیار به دور است...»
