خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های تینا

۶۳ جمله ثبت‌شده

تینا

@tinab · ۱۴ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «خاطرات یک آدمکش»

«اگر می‌دانستی شیفتگی چه قدر خطرناک است، دهانت را می‌بستی. غرق کاری شدن خطرناک است، و رو همین حساب، لذت‌بخش.»

تینا

@tinab · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «نازنین»

«کتاب‌هایی که داشتم خودشان به احتمال زیاد می‌توانستند شاهدان خوبی باشند که به نفع من گواهی بدهند.»

فصل دوم

تینا

@tinab · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «نازنین»

«هیچ چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد...»

فصل دوم

تینا

@tinab · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «نازنین»

«شما طردم کرده بودید، شما آدم‌ها با آن سکوت تحقیرآمیزتان مرا راندید. درست در برهه‌ای که پرشورترین احساساتم را نثارتان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم.»

فصل اول

تینا

@tinab · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «نازنین»

«من استاد حرف زدن در سکوت‌ام! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.»

فصل اول

تینا

@tinab · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «نازنین»

«مضحک است که آدم با خودش هم بخواهد در لفافه و با عبارات رمزآلود حرف بزند.»

فصل اول

تینا

@tinab · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سوگ مادر»

«آدمیزاد یک بار به دنیا می‌آید اما در هر جدایی یک بار تازه می‌میرد. مرگ دردی است که درمانش را با خود دارد، چون وقتی برسد دیگر دردی نمی‌ماند تا درمانی بخواهد اما: دردیست غیر مُردن، کان را دَوا نباشد پس من چگونه گویم کاین دَرد را دَوا کن»

تینا

@tinab · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سوگ مادر»

«وقتی آدم می‌بیند که چه کسان نازنینی چه دردهای ناسزاواری داشته‌اند از ناله‌های خودش خجالت می‌کشد و کمی آرام می‌گیرد.»

تینا

@tinab · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سوگ مادر»

«چقدر دل گرفته و غمناکم و چقدر جای او در دل من خالیست. نمی‌خواهم بر این اندوه غلبه کنم. آخر تا کی آدم می‌تواند هر چیز را که نشانه انسانیتی است در خود بکشد...»

تینا

@tinab · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سوگ مادر»

«همیشه از خود پرسیده‌ام که چگونه باید زیست، اما خود زیستن سؤال ندارد باید زیست چون باید زیست.»

تینا

@tinab · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سوگ مادر»

«من در تن مادرم زندگی کردم و اکنون او در اندیشه من زندگی می‌کند. من باید بمانم تا او بتواند زندگی کند؛ تا روزی که نوبت من نیز فرا رسد به نیروی تمام و با جان‌سختی می‌مانم. امانت او به من سپرده شده است؛ دیگر بر زمین نیستم، خود زمینم و به یاری آن دانه‌ای که مرگ در من پنهانش کرده است باید بکوشم تا بارور باشم...»

تینا

@tinab · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سوگ مادر»

«هر قدم که در راه زندگی برمی‌داریم به پیشباز مرگ می‌رویم و از همان لحظه که به دنیا می‌آییم برای مردنیم.»

تینا

@tinab · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سوگ مادر»

«مرگ هرچند به اندازه زندگی طبیعی و عادی است ولی با این همه پدیده عجیبی است؛ همه چیز را دگرگون می کند و از همه بیش‌تر عادی بودن زندگی را.»

تینا

@tinab · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سوگ مادر»

«باری روزهای سیاه و سخت به سراغ من هم آمده‌اند و من طعم تلخ اندوه را چشیده‌ام؛ اما روزهای اخیر نه سیاه بود و نه سخت؛ این چیز دیگری است. خدا می‌داند که هرگز روح من این همه دردناک و بیچاره نبوده ولی خدا نمی‌داند! اگر می‌دانست محال بود که بتواند چنین ظلمی بکند! اگر می‌دانست نمی‌توانست...»

تینا

@tinab · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سوگ مادر»

«هر کس که چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن داشته باشد از رنج و شادی بی نصیب نیست. آن وقت که انسان هیچ رنجی احساس نکند جای آن دارد که در انسانیت خود شک کند. و البته کسی که به چنان حالی برسد از چنین تردیدی بسیار به دور است...»