«آدم ها را مسکن های موقت نبینید ، اول درد را آرام کنید و بعد وارد رابطه ی بعدی شوید.»
صفحه ۹۰ · ۳
۲۰۱ جمله ثبتشده
«آدم ها را مسکن های موقت نبینید ، اول درد را آرام کنید و بعد وارد رابطه ی بعدی شوید.»
صفحه ۹۰ · ۳
«با انتخاب درد دیگری ، درد قبلی موقتا فراموش می شود. فقط موقتا. رابطه ای که تمام شده ، هنوز سوگواریمان تمام نشده و دردش باقی است که رابطه ی دیگری را شروع می کنیم.»
«یعنی درست زمانی که فرد حس می کند ، لذت هایش در رابطه ، در زندگی ، در موفقیت هایش و… زیادتر می شود ، احساس غم می کند. این احساس غم در واقع یک رفتار دفاعی است. به بیان ساده تر در واقع این غم ، ترس هایی را می پوشاند که همراه با لذت و شادی در فرد بیدار می شوند.»
صفحه ۸۸ · ۳
«ترس از دست دادن فقط به آدم ها محدود نمی شود ، بلکه بسیاری از مواقع ما لذت ها را قبل از اینکه اتفاق بیفتند برای خودمان حرام می کنیم ، چون می ترسیم که شاید در آینده آن لذت را از دست بدهیم. این ترس به گذشته ی ما بر می گردد ، اینکه زمان هایی بسیار لذت برده ایم و ورود اتفاق های جدید را با هیجان در آغوش کشیده ایم اما بعدتر ها با از دست دادن آن لذت و اتفاق ها ، احساس نا امیدی کرده ایم. حالا بزرگتر شده ایم و برای اینکه توی ذوقمان نخورد ( چه به وسیله ی آدم ها و چه جریان زندگی ) به دست خودمان هیجان و لذت را از بین می بریم.»
صفحه ۸۶ · ۳
«در سالگردها و ماه های مشخصی که در آن اتفاق های تلخی رخ داده ما اندوه و اضطراب را دوباره تجربه خواهیم کرد. چون بدن حتی به صورت ناهشیار نزدیک شدن تداعی زمانی خاص را متوجه می شود ، نزدیک شدن به سالروزی تلخ. به همین علت در نزدیک شدن به سالگرد های تلخ از حضور اندوه نا امید نشوید. غم و اضطراب می آید و بعد از چند روز می رود و هر سال این اندوه قابل تحمل تر می شود.»
«در واقع ما در اوج حس کردن صمیمیت ، اوج ترسیدن را هم حس می کنیم. شاید کمی عجیب باشد اما عمیق ترین لحظه های صمیمیت ، ترسناک ترین هم است. چون ما نمی دانیم بعد از آن چه اتفاقی خواهد افتاد ، و رابطه به چه سمتی خواهد رفت. صمیمیت نوعی اعتماد کردن به جریانی است که خیلی قابل پیش بینی نیست. معلوم نیست بعد از تحربه ی صمیمیت چه کار می کنیم. آیا در رابطه می مانیم؟! آیا امن باقی خواهیم ماند؟! معلوم نیست. به هر حال در هر صمیمیتی ، ریسک هم وجود دارد. آدم ها ممکن است قابل پیش بینی نباشند. ما هم قابل پیش بینی نیستیم. آدم صمیمی دیروز ، امروز می تواند سردترین باشد. اما ارزشش را دارد.»
«اگر جرات داشته باشیم و بتوانیم ویژگی های ناخوشایند خود را ببینیم ، دوست داشتن خودمان شروع می شود.»
«ما از ویژگی هایی در آدم ها متنفریم که به نوعی از همان ویژگی ها رنج می بریم ( یا با آن ویژگی ها زخمی شده ایم و یا با همان ویژگی با دیگران رفتار می کنیم و متوجه نیستیم ) اما تمام سعی خود را می کنیم که آن ها را نبینیم و تا زمانی که تمام تلاشمان را میکنیم تا دیگران در خشم ها و تحلیل های ما مقصر ، گناهکار و تنفرآمیز باشند نمی توانیم از رنج های درونمان خلاص شویم.»
«شناخت درون هیچ گاه ساده نبوده و نیست. چون مجبوریم بخش هایی از خودمان را ببینیم که به احتمال زیاد دوستشان نداریم و برای ندیدنش ، آن ویژگی را به صورت افراطی در دیگران می بینیم و واکنش نشان می دهیم.»
«اما شما وقتی عاشق هستید ، آرامش را نمی توانید تجربه کنید. وقتی بدنتان بر روی موج غم یا عشق سوار است نمی تواند آرام بگیرد و آسوده باشد. در تمام تجربه های احساسی و هیجانی ، بدن برانگیخته است و اتفاقا اگر دقیق به خودمان و خاطراتمان نگاه کنیم آرامش دقیقا زمانی حس شده که یا تجربه ی احساس ها تمام شده و یا هیچ احساس خاصی بد بدنمان نبوده است.»
«اگر صادق باشی ، سرت کلاه می گذارند ، اما صادق باش. اگر مهربان باشی ، از سر خودخواهی متهمت می کنند ، اما مهربان باش. تمام خوبی های امروزت فردا به دست فراموشی سپرده می شود ، اما خوبی کن.»
«جاهایی مثل اینجا چشم امیدشان به جوانانشان است ، چون تنها آن ها هستند که به یاد ندارند اوضاع قبلا بهتر بود.»
«به آدمی که تو زندگیش چیزی رو نداره که بی دلیل عاشقش باشه اعتماد نکن.»
«شهر های کوچک اگر می خواهند شانسی در این دنیا داشته باشند ، نیاز دارند به یک برگ برنده.»
«در واقع آن قدر دوستت داشتم که تو را وادار به انجام هیچ کاری نمی کردم.»
«- دیدن آن دست و همچنین دیدن چشم های غمگین و آن زخم روی پیشانی تان متاثر کننده است اما مهم تر از همه این است که یک نفر ، با وجود همه ی این ها ، باز هم شما را دوست دارد.»
این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
«خدمتگاران می گفتند تا به حال هیچ کس را به آن اندازه عاشق و شیفته ندیده بودند. او دائما به دنبال آن خانم بود. هیچ کس مثل او آن خانم را زیبا نمی دانست.»
«آه ، یعنی می توانم او را ببینم؟! حتی شده برای یک لحظه؟! یعنی ممکن است در آن لحظه به سویش بدوم و او را در آغوش بگیرم؟! نمی دانم ، نمی دانم چه عکس العملی نشان خواهم داد. اما چه عیبی دارد اگر این کار را بکنم؟! مگر با این کار به کسی آسیبی می رسانم؟!»
«قلب او همچون صخره ای که به آن تکیه داده ، سرد و سخت است و هیچ احساسی نسبت به من ندارد. تحسین و ستایش او از من ، همچون تحسین یک سرباز از سلاح خویش است.»