«- خیلی وحشتناکه. ما نمیخوایم روی زمین شما سکونت کنیم. + چی وحشتناکه جینی؟! - زمین ، دود ، جنایت ، هوای مسموم ، آب مسموم ، غذای مسموم ، نفرت ، نومیدی. همه چیز. تنها چیز زیبای زمین حیواناتشن که اون ها هم دارن قتل عام میشن. همه شون به زودی نابود میشن، به جز موش های دست آموز و اسب های مسابقه. خیلی ناراحت کنندست، تعجب نداره که تو این قدر مشروب میخوری. + آره جینی. سلاح های اتمی رو هم فراموش نکن. هم احتمال داره دو روزه از بین بریم ، هم احتمال داره که هزاران سال دیگه زندگی کنیم. نمیدونیم کدومشون قراره اتفاق بیافته. برای همین هم برای مردم خیلی سخت شده که چیزی براشون مهم باشه.»
همه جملههای - یکتا -
۲۰۱ جمله ثبتشده
«یک جور خل. هیچ راهی نبود که آدم بتواند از این جور آدم ها دوری کند. بیشتر آدم های دنیا دیوانه بودند. آن بخشی هم که دیوانه نبودند، عصبی بودند. آن بخش هم که دیوانه یا عصبی نبودند، احمق بودند.»
«همه چیز برایش خیلی کوچک بود. لباسش، دنیا، ذهنش.»
«من در مورد سرنوشت حرف نمی زنم. به تقدیر یا نیمه ی گمشده یا ماوراء الطبیعه یا چیزهایی از این دست اعتقاد ندارم. فقط منظورم این است که همدیگر را درک می کردیم. از هر جهت.»
«واقعیت دارد که احمق ها را تحمل نمیکنم.»
«شروع کردم به شمردن احمق هایی که از کنارم رد میشدند. توی دو دقیقه و نیم پنجاه تایشان را شمردم و رفتم توی بار بعدی.»
«- همیشه یک نفر هست که روز آدم را خراب کند. البته اگر به قصد نابودی کل زندگی ات نیامده باشد.»
«تاریخ را برنده ها می نویسند.»
«اگر به اندازه ی کافی پافشاری می کردی معمولا شانس هم به دنبالش می آمد. خیلی از آدم ها نمی توانند منتظر شانس بمانند، پس تسلیم می شوند.»
«چیزها وقتی برعکس حرکت میکنند راه را درست می روند.»
«هنوز نمرده بودم، ولی داشتم به سرعت می گندیدم. کی توی این وضعیت نبود؟! همه مان مسافر این کشتی سوراخ بودیم و دلمان هم خوش بود که زنده ایم.»
«اگر این خواب را برای روان پزشک تعریف کنی چیز وحشتناکی ازش می سازد. چون داری پول زیادی به او می دهی باید حتما مطمعن شود که حالت را به اندازه ی کافی بد کرده.»
«تصمیم گرفتم تا ظهر توی رخت خواب بمانم. شاید تا آن موقع نصف آدم های دنیا بمیرند و مجبور باشم فقط نصف دیگرشان را تحمل کنم. شاید اگر ظهر بیدار بشوم قیافه ام بهتر شود ، حالم بهتر شود.»
«از بیرون صدای شلیک گلوله شنیدم و فهمبدم که اوضاع همه چیر در دنیا رو به راه است.»
«- تو به عنوان یک کارآگاه سه تا چیز کم داری. + مثالا؟! - انگیزه ، مسیر و هدف.»
«- قدیما زندگی شخصی نویسنده ها از نوشته هاشون جالب تر بود. امروزه روز نه زندگی هاشون جذابه نه نوشته هاشون.»
«- وقتی آدمی رو فراموش میکنی یادت میره که اون رو یادت رفته؟! + نه ، یک وقت هایی یادم میمونه که یادم رفته. بدترین نوع فراموشی همینه. مثل اینکه توی توفان گیر کرده باشی. بعدش بیشتر سعی میکنم که یادم بیاد. اونقدر شدید که تمام این میدون به لرزه میافته.»
«- یه نکته مثبت فراموشی اینه که چیزایی که آزارت میدن رو فراموش میکنی. + چه حسی داره؟! - مثل اینه که همیشه پی چیزی توی جیبت بگردی. اول چیزای کوچیک رو گم میکنی و بعد چیزای بزرگ رو. با کلید شروع میشه و به آدما ختم میشه.»
«- من عصبانی ام چون به عقیده تو همه چی شانسی اتفاق افتاد . ولی میلیارد ها آدم روی زمین هست و من تو رو این وسط پیدا کردم. اگه به نظر تو احتمال داشت من عاشق هرکس دیگه ای بشم! پس من اصلا نمیتوتم ریاضیات کوفتی تو رو تحمل کنم!»
«همه ی آدم بزرگا پر از حسرت خداحافظی هایی هستن که آرزو میکنن کاش میتونستن برگردن و بهتر اداش کنن.»
