«- حتی آسمون هم اونقد که من دوست دارم بزرگ نیس.»
همه جملههای - یکتا -
۲۰۱ جمله ثبتشده
«فقط زمانی شکست خورده محسوب میشی که دست از تلاش برداری.»
«در آن روز ها من دیگر نمیتوانستم خدا را ببینم، زیرا از بنده اش برای خود بتی ساخته بودم.»
«- به نظرتان من یک هیولا هستم؟! یعنی انقدر بعید است که آقای راچستر آدمی مثل من را دوست داشته باشد؟!»
«خیلی او را دوست داشتم؛ بیش تر از آن که کلمات بتوانند توصیفش کنند.»
«در چشم من تو زیبا هستی ، قلبم چنین می گوید. من تمام دنیا را مجبور میکنم به زیبایی تو پی ببرند.»
«انسان هیچوقت نمیتواند در این دنیا برای همیشه شاد و خوشحال باشد و من هم ازین قاعده مستثنی نیستم. این که خوشبختی به سراغم بیاید، برایم همچون یک رویا است.»
«- مشکل من خود سفر نیست آقا ، مشکل فاصله است. دریا مانعی میان.. + میان چی، جین؟! - میان من و انگلستان و ثورنفیلد و.. + خب؟! - و شما خواهد بود.»
این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
«- جین ، تو که جادوگر هستی به من بگو ، آیا هیچ راهی وجود ندارد که مرا به یک مرد خوش قیافه تبدیل کنی؟! + نه آقا ، حتی جادو هم نمی تواند از پس چنین کاری بر بیاید. و در دل اضافه کردم: تنها چیزی که احتیاج دارید ، یک جفت چشم عاشق است تا به شما خیره شود و زیبایی تان را درک کند.»
«ترجیح میدهم به جای با وقار بودن، همیشه خوشحال باشم…»
«مایه ی خوشبختی است که زمان می تواند حس نفرت و انتقام را التیام بخشد؛ من این زن را با نفرت و خشم ترک کرده بودم اما الان که نزد او بازگشته ام، احساسی جز ترحم نسبت به او ندارم.»
«قبلا تلاش میکردم تمام جنبه های شخصیتش را بررسی کنم و بدی ها و خوبی هایش را با هم در نظر بگیرم اما الان دیگر هیچ بدی ای در او نمی دیدم. آن لحن خشن و طعنه آمیزش که زمانی مرا وحشت زده کرده بود ، اکنون برایم همچون ادویه غذا بود که اگرچه تند و تیز بود اما بدون آن زندگی برایم هیچ طعم و مزه ای نداشت.»
«به خودت احترام بگذار و قلب و روحت را به کسی که خواستار آن نیست ، تحمیل نکن.»
این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
«می دانم که تا ابد از او جدا خواهم بود و با این حال نمی توانم جلوی خودم را بگیرم که او را دوست نداشته باشم.»
«برایم بسیار موجب شگفتی بود که آن ها نسبت به لبخندی که آنقدر مرا شیفته ی خود کرده بود ، هیچ عکس العملی نشان نمی دهند.»
«اصلا قصد نداشتم عاشق او شوم ؛ اما در آن لحظه ، با دیدنش همه ی زحماتم به هدر رفت. او بی آنکه به من نگاه کند ، مرا عاشق خود کرده بود.»
این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
«کنترلی بر روی چشم هایم نداشتم، مدام چشم هایم به سمت او می چرخید و بر روی صورتش ثابت می شد و در نهایت ، من تسلیمشان شدم؛ نگاهش کردم، آن هم با لذت! لذتی گرانبها اما در عین حال تند و سوزان. همچون سوزنی از طلای ناب که نوک تیزش پوست را می سوزاند و یا همچون فرد تشنه ای که به برکه یی پر از آب می رسد و با این که می داند آب آن برکه فاسد است ، خم می شود و جرعه جرعه از آن نعمت خدادادی می نوشد.»
