«بهم گفت : تاحالا شکار رفتی؟ گفتم "نه" گفت: من قبلا میرفتم ، ولی دیگه نمیرم.. اخرین باری که شکار رفتم ، شکار گوزن بود. خیلی گشتم تا ی گوزن پیدا کردم. من بهش شلیک کردم ، درست زدم به پاش. وقتی رسیدم بالا سرش هنوز جون داشت. نفس میکشید و با چشماش التماس میکرد... زیباییش گیجم کرده بود ، حس کردم که میتونه دوست خوبی واسم باشه. میتونستم ی جای دنج واسش درست کنم. ولی یکم که فکر کردم ٬فهمیدم' که اینجوری اون گوزن واسه همیشه لنگ میزنه و هروقت که منو ببینه یاد اون بلایی که سرش اوردم میوفته. از نگاهش فهمیدم بزرگ ترین لطفی که میتونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم. بعدش گفت: تو هیچ وقت نمیتونی با کسی که بد جور زخمیش کردی دوست باشی.»

جملههای ماندگار کتاب
جملههای ماندگار قهوه ی سرد آقای نویسنده
اینجا میتونی جملهها، نقلقولها و بخشهای مهم کتاب قهوه ی سرد آقای نویسنده رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.
«فکر میکنم که خدا سه چیز را با ذوق بیشتری آفریده، زن، هنر و عشق. اما در عجبم که تو را با چه شور و حالی آفریده، زنِ هنرمندِ عاشق!»
«خیلی از رفتهها دیگه برنمیگردن حتا اگه چیزی رو جا گذاشته باشن.»
«من انگار هزار سال زندگی کردهام. شاید هم حافظهم یه بار پاک شده. من کلیهم سالمه، خداروشکر سنگ نمیسازه. ذهنمه که مریضه، داستان میسازه. باید یه جوری داستانها رو دفع کنم. واسه همینه که مینویسم....»
صفحه ۷۸ · پنجم
«"از دست دادن چیزی که قبلاً داشتی سخت تر از چیزیه که هیچ وقت نداشتی"»
صفحه ۵۷
«آدمها جدا از عطری که به خودشون میزنن، عطر دیگری هم دارن که اتفاقاً تاثیرگذارتر هم هست، عطر چشمهاشون، عطر حرفهاشون، عطری که فقط مختص شخصیت اونهاست و متاسفانه توی هیچ مغازهی عطر فروشی پیدا نمیشه.»
«زندگی کردن با یه نویسنده، مثل زندگی کردن با یه زن پا به ماه با هوسهای عجیب و غریب میمونه.»
««درسته که توی دیوونه خونه هستم اما احمق نیستم. کسی که از زیاد نوشتن بین انگشتهاش فاصله افتاده و ذهنی قوی هم داره، قطعاً سبزی فروش نیست!»»
«بعضی آدمها را نمیشود فراموش کرد، حتی اگر دیگر نباشند»
«+میدونی مردم به آدمهای بیش از اندازه باهوش چی میگن؟ -دیوونه، میگن دیوونه. اینجا کجاست؟ +پناهگاه زیرزمینی، اینجا جامون امنه. بعضیها به اینجا میگن دیوونهخونه!»
صفحه ۸۳ · ششم
