
ارنست همینگوی
بعضی وقتها یه داستان ساده میتونه حرفهای زیادی برای گفتن داشته باشه
۱۴ نظر ثبتشده

ارنست همینگوی
بعضی وقتها یه داستان ساده میتونه حرفهای زیادی برای گفتن داشته باشه

آلبر کامو، تی جی نیومن، تی. جی نیومن
این حجم از حرف زدنِ یکنفره گاهی اذیتم می کرد، ولی حرفهاش انقدر درگیرکننده بود که نتونستم بیتفاوت از کنارش بگذرم

دیل کارنگی
همیشه برام عجیب بود چرا اسم این کتاب رو «آیین زندگی» گذاشتن. توی ایران این اسم آدم رو یاد کتابهای دانشگاهی با محتوای دینی میندازه و ممکنه خیلیها به اشتباه سراغش نرن. کاش اسم دقیقتری انتخاب میکردن تا افراد بیشتری این کتاب رو میخوندن. اسم اصلی کتاب: How to Stop Worrying and Start Living (چگونه از نگرانی دست برداریم و زندگی کنیم)

دوری کلارک
برای من کتاب نسبتاً سختخوانی بود، ولی حرفها و ایدههاش تأملبرانگیز بود و ارزش فکر کردن داشت.

وون پیونگ سون، ون پیونگ سون، سون وون پیونگ
کتابی که بیشتر از آنکه تأثیرگذار باشه ، تلاش میکرد تأثیرگذار به نظر برسه .

ژوزه ساراماگو
در مورد لایههای زیرین کتاب میشه ساعتها بحث کرد و همزمان از داستان روی سطح، مثل تماشای یه فیلم سینمایی، لذت برد

فئودور داستایفسکی، فیودور داستایوسکی، فئودور داستایوسکی
من معمولاً ناخودآگاه پیچشهای داستانی رو، درست یا غلط، قبل از اینکه بهشون برسم حدس میزنم؛ ولی توی این کتاب دقیقاً جایی که انتظارشو نداشتم، داستان پیچید. و چه پیچشی! اونم وسط یه داستان ساده و عاشقانه.

فرانتس کافکا
مسخ رو سه بار خوندم. بار اول، وقتی سنم کمتر بود، واقعاً با خودم گفتم این دیگه چه داستان مسخرهایه! اما سالها بعد که دوباره خوندمش، تازه فهمیدم کافکا اصلاً دربارهی حشره شدن یک آدم حرف نمیزنه؛ دربارهی آدمیه که وقتی دیگه نتونه مفید باشه، کمکم برای دیگران از انسان بودن میافته. داستان گرگور بیچاره رو هر بار که خوندمش، برام غمگینتر شد. شاید بعضی کتابها رو نمیشه با سن کم فهمید؛ باید یه مقدار از زندگی رو زندگی کرده باشی تا بفهمی کافکا دقیقاً کجای آدم رو نشونه گرفته

آلبر کامو
نمیدونم چرا اینقدر با مورسو احساس نزدیکی کردم. شاید چون خیلی وقتها منم مثل اون نمیفهمم چرا باید برای چیزهایی که واقعاً حسشون نمیکنم، وانمود کنم. مورسو برای من بیاحساس نبود، فقط حاضر نبود برای رضایت بقیه نقش بازی کنه. بیگانه یکی از عجیبترین تجربه هایی بود که از خوندن یک کتاب داشتم؛ انگار یه نفر، بخشی از خودم رو گذاشته بود جلوم و مجبورم کرده بود نگاهش کنم.

ویلیام اچ مک ریون
راستش تنها چیزی که از این کتاب به دردم خورد، خودِ اسمش بود! بقیهاش پره از حرفهای بدیهی و کلیشهای، خاطرات نظامی نویسنده و البته مقدار زیادی تعریف از خودش و موفقیتهاش. حس میکردم بیشتر از اینکه بخواد چیزی یادم بده، داره برای خودش رزومه میخونه! چند تا توصیهی ساده رو هم کش داده تا شده ۱۴۰ صفحه. برای من واقعاً چیز خاصی نداشت.

لئو تولستوی، لیو تالستوی، لیف تالستوی
همهچیز از یک اتفاق کاملاً معمولی شروع شد، یک ضربهی ساده، چیزی که احتمالاً هرکسی ممکنه در طول زندگی تجربهاش کنه. اما همون اتفاق کوچیک، آرامآرام تبدیل شد به چیزی که تمام زندگی ایوان رو زیر سؤال برد. شاید ترسناکترین بخش کتاب همین بود ؛ اینکه گاهی مرز بین ادامهی عادی زندگی و پایان همهچیز ، همینقدر کوچیکه

مت هیگ
ایدهی کتاب جذابه و شروعش هم خیلی خوب بود، ولی هرچی جلوتر رفتم حس کردم پیام اصلیش زیادی تکرار میشه و داستان کمکم قابلپیشبینی میشه. با این حال بعضی قسمتهاش واقعاً دوستداشتنی و تأملبرانگیز بود. در مجموع از خوندنش پشیمون نیستم

دینو بوتزاتی
این کتاب برای من واقعاً ترسناک بود. انگار یه پنجره رو به زندگی خودم باز کرد و از منظرهای که پشتش دیدم ترسیدم. عجیب اینه که بعد از تموم شدن کتاب، برای من تازه شروع شد. من کجای زندگیمم؟ آیا دارم پاسبانی میدم؟ منتظر چیام؟ تاتارها میان؟ اصلاً مهمه بیان؟ من چرا اینجام؟ انتخاب کردم یا عادت !؟ و از کجا معلوم درست جایی ایستادم که باید؟