
امیلی ین ملفتو
در سرزمین بارانهای بی وقفه، پس از جنگی طولانی، سرهنگیست که خواب و آرامش به چشمانش نمیآید، چرا که مدام خاطرات کشتهها و آنها که شکنجهشان دادهاست جلوی چشمانش است. خاطرات «انسانماهیها»،او را تنها نمیگذارند. او زیر بار وظیفه انسانها را که دیگر برای او«چیز» هستند میکشد و خود نیز میمیرد. اما آیا شکنجه گر میتواند لحظهای خواب و آرامش را تجربه کند؟



















