«سر را به تندی تکان داد تا افکار بیمارگونه را از ذهن بزداید. آنها از کجا میآمدند؟ آیا پیامد حرفهایی بودند که نیچه در مورد مرگ میزد؟ نه، نیچه آن افکار را نه تنها به ذهن او وارد نکرده، بلکه حتی بسیاری از آنها را از ذهن او رانده بود. آن افکار را همیشه داشت. از مدتی پیش، به آنها توجه نشان میداد، ولی آگاهی نداشت که هرگاه آن افکار را کنار میزند، کجا میروند و جمع میشوند.»
همه جملههای qazal
۲۵ جمله ثبتشده
«اخرین پاداش یک مرده، این است که دیگر نخواهد مرد.»
«اطلاع از اخرین مصیبت ،امید است»
««حقیقت، مقصد نیست، کار مقدس، تلاش برای یافتن حقیقت است! از خودشناسی مقصد، کاری میشناسید؟ کارهای فلسفی من، به نوعی از ماسه ساخته شدهاند. مدام افکار خود را تغییر میدهم. با این حال، یکی از جملات پایدار خود را بر زبان میآورم: کسی باش که باید بشوی، انسان چگونه میتواند بدون در نظر گرفتن حقیقت، بفهمد کیست و چیست؟»»
«زندگی من تبديل به سفر شده، احساس مى كنم تنها خانه و مكان آشنايى كه هميشه بايد به آن برگردم، بيمارى است.»
«او لذت مورد توجه قرار گرفتن را بسيار زياد مى دانست، زيرا رنج حاصل از پيرى، مشاهده داغ عزيزان و عمر بيشتر از افرادى كه مورد علاقه انسان هستند، به دليل ترس از ادامه زندگى به گونه اى است كه انسان دوست دارد مورد توجه قرار گیرد.»
«ولى يوزف، بيمارى عشق، مربوط به علم پزشكى نيست.»
«کاش انسان میتوانست با چشم ببلعد!هميشه هنگام مطالعه مؤثر، احساس خستگى میکنم.»
«مى خواهم كتابهاى تو را مطالعه كنم، فرستادن اين طلاعات به مغز از روزنه سه ميليمترى ميان عنبيه، رنجى ابدى است!»
«من هم به اینده امید زیادی داشتم و میدانستم موفق میشوم،لازم بود موفق بشوم ، همه از من چنین انتظاری داشتند.»
«سرش را بالا میبرد تا آب روی صورتش بریزد. دلش میخواهد قطرات آب شستوشوی پاککنندهاش باشند، اما میداند خاطرات آنجاست، همیشه خواهد بود.»
«((تو هم از ریدیوهد خوشت میاد؟)) ((کیه که خوشش نیاد؟))»
«After death, what good willall this do me? Nothing, neither the sun, nor spring, nor the fields full of flowers and the birds that wake up early in the morning,nor the clouds, nor the trees, nor nature, nor freedom, nor life, none of this will be mine anymore! Oh, it is I who must be saved!»
«انها تا اگاه نشوند شورش نخواهند کرد و تا شورش نکنند ، نمیتوانند اگاه شوند.»
«وینستون نوشت: ((اگر امیدی است ان هم در وجود رنجبران نهفته است.))»
فصل هفتم( ازادی)
«انها در حالی میمردند که دست از اعتقادشان برنداشته بودند.»
«اگر گذشته جایی زنده باشد ، در اشیا جامد همانند گوی بلورین است نه در کلماتی که به انها چسبیده است.»
«ان ها نمیتوانستند احساساتت را تغییر دهند، به همین دلیل تو نمیتوانستی خودت را تغییر دهی، حتی اگر بخواهی. آنها میتوانستند هر کاری که میکردی یا هر چیزی را که میگفتی با جزئیات آشکار کنند اما نمیتوانستند به قلب رسوخ کنند چرا که برای خودت هم رمزآلود بود.»
«وینستون گفت:(( ما مرده ایم ؟)) جولیا یا وظسفه شناسی گفت:((ما از مردگانیم.))»
«او هرگز با دشمن بیرونی نمیجنگید بلکه همیشه با جسم خودش میجنگید. با اینکه نوشیدنی خورده بود اما درد شکمش، فکر او را از کار انداخته بود. او با خودش فکر کرد که در شرایط قهرمانی همیشه اوضاع به همین منوال بوده است. در میدان نبرد، در اتاق شکنجه، در کشتی در حال غرق همیشه موضوعاتی که بهخاطر آن میجنگی به فراموشی سپرده میشود. چرا که بدن آنقدر باد میکند تا کل جهان را فرا بگیرد و سپس آن هنگام که با جنگ یا فریاد از درد فلج نمیشوی، دنیا لحظهبهلحظه با گرسنگی، سرما، بیخوابی، دنداندرد، ترش کردن معده در حال جنگ است.»
