خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های qazal

۲۵ جمله ثبت‌شده

qazal

@qazal.r · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «وقتی نیچه گریست»

«سر را به تندی تکان داد تا افکار بیمارگونه را از ذهن بزداید. آنها از کجا می‌آمدند؟ آیا پیامد حرف‌هایی بودند که نیچه در مورد مرگ می‌زد؟ نه، نیچه آن افکار را نه تنها به ذهن او وارد نکرده، بلکه حتی بسیاری از آنها را از ذهن او رانده بود. آن افکار را همیشه داشت. از مدتی پیش، به آنها توجه نشان می‌داد، ولی آگاهی نداشت که هرگاه آن افکار را کنار می‌زند، کجا می‌روند و جمع می‌شوند.»

qazal

@qazal.r · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «وقتی نیچه گریست»

««حقیقت، مقصد نیست، کار مقدس، تلاش برای یافتن حقیقت است! از خودشناسی مقصد، کاری می‌شناسید؟ کارهای فلسفی من، به نوعی از ماسه ساخته شده‌اند. مدام افکار خود را تغییر می‌دهم. با این حال، یکی از جملات پایدار خود را بر زبان می‌آورم: کسی باش که باید بشوی، انسان چگونه می‌تواند بدون در نظر گرفتن حقیقت، بفهمد کیست و چیست؟»»

qazal

@qazal.r · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «وقتی نیچه گریست»

«زندگی من تبديل به سفر شده، احساس مى كنم تنها خانه و مكان آشنايى كه هميشه بايد به آن برگردم، بيمارى است.»

qazal

@qazal.r · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «وقتی نیچه گریست»

«او لذت مورد توجه قرار گرفتن را بسيار زياد مى دانست، زيرا رنج حاصل از پيرى، مشاهده داغ عزيزان و عمر بيشتر از افرادى كه مورد علاقه انسان هستند، به دليل ترس از ادامه زندگى به گونه اى است كه انسان دوست دارد مورد توجه قرار گیرد.»

qazal

@qazal.r · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «وقتی نیچه گریست»

«مى خواهم كتابهاى تو را مطالعه كنم، فرستادن اين طلاعات به مغز از روزنه سه ميليمترى ميان عنبيه، رنجى ابدى است!»

qazal

@qazal.r · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «وقتی نیچه گریست»

«من هم به اینده امید زیادی داشتم و میدانستم موفق میشوم،لازم بود موفق بشوم ، همه از من چنین انتظاری داشتند.»

qazal

@qazal.r · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «لاشه لطیف»

«سرش را بالا می‌برد تا آب روی صورتش بریزد. دلش می‌خواهد قطرات آب شست‌وشوی پاک‌کننده‌اش باشند، اما می‌داند خاطرات آن‌جاست، همیشه خواهد بود.»

qazal

@qazal.r · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «آخرین روز یک محکوم»

«After death, what good willall this do me? Nothing, neither the sun, nor spring, nor the fields full of flowers and the birds that wake up early in the morning,nor the clouds, nor the trees, nor nature, nor freedom, nor life, none of this will be mine anymore! Oh, it is I who must be saved!»

qazal

@qazal.r · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «رمان مصور 1984»

«وینستون نوشت: ((اگر امیدی است ان هم در وجود رنجبران نهفته است.))»

فصل هفتم( ازادی)

qazal

@qazal.r · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «رمان مصور 1984»

«اگر گذشته جایی زنده باشد ، در اشیا جامد همانند گوی بلورین است نه در کلماتی که به انها چسبیده است.»

qazal

@qazal.r · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «رمان مصور 1984»

«ان ها نمیتوانستند احساساتت را تغییر دهند، به همین دلیل تو نمی‌توانستی خودت را تغییر دهی، حتی اگر بخواهی. آن‌ها می‌توانستند هر کاری که می‌کردی یا هر چیزی را که می‌گفتی با جزئیات آشکار کنند اما نمی‌توانستند به قلب رسوخ کنند چرا که برای خودت هم رمزآلود بود.»

qazal

@qazal.r · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «رمان مصور 1984»

«او هرگز با دشمن بیرونی نمی‌جنگید بلکه همیشه با جسم خودش می‌جنگید. با اینکه نوشیدنی خورده بود اما درد شکمش، فکر او را از کار انداخته بود. او با خودش فکر کرد که در شرایط قهرمانی همیشه اوضاع به همین منوال بوده است. در میدان نبرد، در اتاق شکنجه، در کشتی در حال غرق همیشه موضوعاتی که به‌خاطر آن می‌جنگی به فراموشی سپرده می‌شود. چرا که بدن آن‌قدر باد می‌کند تا کل جهان را فرا بگیرد و سپس آن هنگام که با جنگ یا فریاد از درد فلج نمی‌شوی، دنیا لحظه‌به‌لحظه با گرسنگی، سرما، بی‌خوابی، دندان‌درد، ترش کردن معده در حال جنگ است.»