
عطیه عطارزاده
یک دادم چون صفر نمیشد داد. کلافهکننده، یکنواخت و عذابآور است که تمام کردنش واقعا حوصله میخواهد. بزرگترین ضعف کتاب به ناآگاهی نویسنده از فضای بیمارستان روانی برمیگردد. داستانی پر از کلیشههای سطحی که مشخص است نویسنده نه آن را حس کرده و نه حتی درکش کرده است. روایت تا نیمههای داستان گنگ و بیسر و ته پیش میرود و در نیمه دوم هم با هیچ اتفاق خاص یا غافلگیری جالبی این کمبود را جبران نمیکند، بلکه فقط یک روند کند، تکراری و پیشبینیپذیر را ادامه میدهد. مرز مبهم وهم و واقعیت هم بهجای اینکه جذاب باشد، بیشتر ضعف پردازش داستان را پشت خودش پنهان کرده است. بخش پایانی شاید کمی نسبت به بقیه متن بهتر باشد، اما فقط به این دلیل که سطح توقع مخاطب تا حد ممکن پایین آمده است. در نهایت، ابتدا و انتهای کتاب هیچ تفاوتی در سیر داستان یا نگرش خواننده ایجاد نمیکند و اثر رسماً تجربهای ضعیف است که تنها فایدهاش، درک بهتر صفات یک رمان واقعا بد است.







