«احساس میکنم این باران برای من میبارد. تو هم به خاطر من این این همه قشنگ شدهای. درختها هم به خاطر من جوانه زدهاند. ولی نمیدانم من برای چی زندهام.»
صفحه ۲۲۳ · موومان سوم
۶۳ جمله ثبتشده
«احساس میکنم این باران برای من میبارد. تو هم به خاطر من این این همه قشنگ شدهای. درختها هم به خاطر من جوانه زدهاند. ولی نمیدانم من برای چی زندهام.»
صفحه ۲۲۳ · موومان سوم
«من دنبال خودم در گذشتهها میگردم. ما چیزهایی در گذشته داشتهایم که حالا نداریم.»
صفحه ۲۱۱ · موومان دوم
«تنهایی و غم غربت در جانش چنگ انداخت، غربتی که در میان شهر آشنا گریبانش را گرفته بود. چقدر انسان تنهاست. مثل پر کاه در هوای طوفانی.»
صفحه ۱۷۷ · موومان دوم
«سیاست یعنی حرامزادگی.»
صفحه ۱۰۸ · موومان دوم
«دکتر گفت: «چهاش هست؟» گفتم: «توی سرش بازار مسگرهاست، توی دلش رخت میشورند، توی پاهاش سیم میکشند.» دکتر گفت: «ببرش دیوانه خانه.»»
صفحه ۷۶ · موومان یکم
«حضورش برایم اهمیتی نداشت اما غیبتش خیلی آزاردهنده بود.»
صفحه ۵۰ · موومان یکم
«آدم چایی را میخورد که به شاشیدنش بیرزد.»
صفحه ۳۰ · موومان یکم
«همه جای دنیا سیاستمدارها اهل کثافتکاریاند، اما توی این مملکت دیگر تا خرخره توی کثافت فرو رفتهاند. باور کن کثیفتر از اینها هیچ جای دنیا پیدا نمیکنی. نمیدانم شاید چون خون آن صدهزار تا کشته را مکیدهاند اینقدر کثیف شدهاند. شاید هم تغذیه از رنج و سیاه روزی آن صدهزار مرده اینطور هارشان کرده. به خدا به عمرم سیاستمدارانی تا این اندازه غرق در جهل و خرافه ندیدهام. انگار عامدانه در برابر دانستن مقاومت میکنند. هر کس یک جو سواد داشته باشد فوراً میفهمد سواد این جماعت ته کشیده، چون به محض اینکه دهنشان را باز میکنند خودشان را لو میدهند و حالیات میکنند که مدتهاست چهار خط کتاب نخواندهاند.»
صفحه ۱۷
«تقدیر عجب شوخیهای هولناکی با آدم میکند.»
صفحه ۱۱
«از تشییع جنازه متنفرم. از اینکه بیایند بهم تسلیت بگویند حالم به هم میخورد. نمیدانم چی جوابشان را بدهم. آخر این چه رسمی است که وقتی یکی از کسانت میمیرد یک مشت غریبه میآیند بغلت میکنند و ادای دوستهای صمیمی را در میآورند؟ کاش هیچ کدامشان نمیآمدند. چرا باید با کسانی که اصلاً نمیشناسی دوستانه رفتار کنی؟ آن هم کسانی که بعداً هم هیچ وقت قرار نیست ببینیشان. اما به هر حال باید قیافهٔ سپاسگزار و شرمنده به خودت بگیری، طوری که خیال کنند از اینکه برای عرض تسلیت آمدهاند از صمیم قلب ممنونشان هستی. نه که آدم اینجور وقتها خیلی حال و حوصله محبت کردن به غریبهها را دارد!»
صفحه ۱۰
«میدونم مُرده خیال میکنی حواسم نیست؟ ولی هنوزم میتونم دوسش داشته باشم نمیتونم؟ چون یکی مُرده دلیل نمیشه که دیگه دوسش نداشته باشی... مخصوصاً اگه هزار بار از جماعت زنده بهتر باشه :)»
فصل بیست و دوم
«لازم نیست حتماً آدم بدی باشی تا کسی رو ناراحت کنی. گاهی میتونی آدم خوبی باشی و دیگرونو ناراحت کنی.»
فصل بیست و دوم
«خدا کند وقتی مُردم بندازنم تو رودخانهای جایی. اصلاً هرجا، هرجا غیر از قبرستان. دوست ندارم مردم یکشنبهها بیایند رو قبرم گل بگذارند و اشک بریزند. وقتی مُردی گل به چه کارت میآید؟ به هیچ کارت.»
فصل بیستم
«ایراد آدم روشنفکرها همین است. تا خودشان حال نکنند باهات حرف جدی نمیزنند.»
فصل نوزدهم
«مشکل من وقتیه که یکی تو داستان میمیره، خیلی کفری میشم. مخصوصا اگر طرف خیلی باهوش باشه و سرگرمت کنه. تازه اگر گناهی هم نداشته باشه که دیگه هیچی.»
فصل پانزدهم
«همهی احمقها از اینکه بهشان بگویی احمق زورشان میگیرد.»
فصل ششم
«گاهی زیادی آدمها را دست میاندازم تا حوصلهی خودم سر نرود.»
فصل سوم
«آره پسر جون زندگی بازیه. یه بازی که باید بر اساس قواعدش پیش بری.»
فصل دوم
«میدانستم که دلم نمیخواهد به جلو گام بردارم، دوست داشتم بازگردم، نمیدانستم به کجا، اما میخواستم باز گردم.»
«آدم میبیند اسبی که میخواسته رویش هزار مارک شرط ببندد، چگونه از خط پایان مسابقه میگذرد. آدم حتی برگهی شرط بندی پر نشده در دستش است، پرگهی سفیدی که اگر رویش شرط بسته میشد میتوانست ثروت هنگفتی را با خود به ارمغان بیاورد، اما شرط بسته نشده است و برگه بیارزش است، و نگهداری از آن به عنوان یادبود و خاطره بیهوده است.»