خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های تینا

۶۳ جمله ثبت‌شده

تینا

@tinab · ۳ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «نان آن سال ها»

«آنچه را که درک می‌کردم و می‌شناختم هرگز برایم به اندازه‌ی آنچه که می‌دانستم و نمی‌شناختم، جذاب نبود.»

تینا

@tinab · ۳۱ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «نان آن سال ها»

«خداوند واژه‌ای بزرگ بود که با آن بزرگترها سعی می‌کردند روی همه چیز پرده بکشند و خود را راحت کنند.»

تینا

@tinab · ۲۵ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مغازه ی خودکشی»

«زندگی همینه که هست. اگه سخت بگیری اونم بهت سخت میگذرونه. این ماییم که بهش ارزش میدیم. با همه‌ی کمبودهایی که این دنیا داره، زیبایی های خودش رو هم داره. نباید از زندگی زیاد انتظار داشته باشیم، نمیشه باهاش جنگید.»

تینا

@tinab · ۲۵ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مغازه ی خودکشی»

«مشکل اینه که مردم به قدری تنهان که حتی وقتی این موجودات زهردار رو هم به اون‌ها میفروشیم باز جذبشون میشن. عجیب این‌که این موجودات هم همون حس رو دارند و نیش‌شون نمی‌زنند.»

تینا

@tinab · ۲۳ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «گربه ای که ذن یاد می داد»

«بهتره سفر رو شروع کنی، یه اشتباه هایی هم بکنی و مسیرت رو اصلاح کنی، به جای اینکه منتظر بشینی تا همه چی عالی بشه و هیچ وقت شروع نکنی.»

تینا

@tinab · ۱۸ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مرگ ایوان ایلیچ»

«اگر من با یقین به تباه کردن نعمت هایی که به من داده شده بود از دنیا بروم و هیچ راهی برای اصلاح این حال نباشد، آن وقت چه؟»

تینا

@tinab · ۱۸ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مرگ و دختر جوان»

«شکنجه‌گران و شکنجه‌دیدگان چگونه می‌توانند در یک سرزمین کنار هم زندگی کنند؟ چگونه می‌توان جراحات کشوری را التیام بخشید که سخت از سرکوب آسیب دیده و ترس از بی‌پرده سخن گفتن بر همه‌ جای آن سایه افکنده است؟ آن‌گاه که دروغگویی به عادت تبدیل شده، چگونه می‌توان به حقیقت دست یافت؟ چگونه می‌توانیم گذشته را زنده نگه داریم، بی‌آن‌که اسیر آن باشیم؟ و چگونه آن را به فراموشی بسپاریم، بی‌آن‌که بیم تکرارش درآینده وجود داشته باشد؟»

تینا

@tinab · ۱۸ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مرگ و دختر جوان»

«اگر نقابی که بر چهره داریم سرانجام با چهرهٔ خودمان یکی شود، حقیقت را چگونه بیان خواهیم کرد؟ خاطرهٔ چگونه فریبمان می‌دهد، نجاتمان می‌دهد و هدایتمان می‌کند؟ چگونه می‌توانیم معصوم بمانیم وقتی طعم پلیدی را چشیده‌ایم؟»

تینا

@tinab · ۱۶ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سفر پاندای بزرگ و اژدهای کوچک»

«ذهن یه جورایی خیلی شبیه باغه؛ نیاز به مراقبت و توجه داره، زحمت داره. اگه به حال خودش رها بشه، خیلی زود پر از علف هرز می‌شه، و جایی که علف هرز زیاد باشه گُل‌ها نمی‌تون رشد کنن.»

تینا

@tinab · ۱۵ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «پاندای بزرگ و اژدهای کوچک»

«اژدهای کوچک پرسید: «اگه بعضی‌ها از من یا کارهام خوششون نیاد چی؟» پاندا‌ی بزرگ گفت: «تو باید راه خودت رو بری. بهتره اون‌ها رو از دست بدی تا خودت رو.»»