زوربای یونانی
Zorba the Greek
معرفی کتاب زوربای یونانی
«زوربای یونانی» رمانی است درباره برخورد دو جهان: ذهنی وسواسی، اندیشمند و درونگرا در برابر مردی سرشار از غریزه، زندگیدوستی و آزادی. نیکوس کازانتزاکیس در این اثر، رابطهی راوی و زوربا را بهانه میکند تا از معنای زیستن، رنج، لذت، کار، عشق و رهایی حرف بزند؛ رمانی که هم داستان دارد و هم تأملی عمیق درباره انسان. فضای کتاب، گرم و خاکی و در عین حال اندوهناک است؛ در دل جزیرهای یونانی، معدن، دریا، مردم ساده و لحظههای روزمره، کمکم به صحنهی کشمکشهای بزرگتر درونی تبدیل میشوند. زوربا با زبان و رفتار پرشورش، نظم و احتیاط را به چالش میکشد و راوی را مدام وادار میکند به فاصلهی میان «فکر کردن» و «زیستن» نگاه کند. این رمان بیش از آنکه بر حادثههای پرشتاب تکیه داشته باشد، بر شخصیتها و نگاهشان به جهان استوار است. اگر به کتابهایی علاقه دارید که هم روایتمحور باشند و هم لایهای فلسفی و انسانی داشته باشند، «زوربای یونانی» انتخابی ماندگار است؛ اثری درباره آزادی، تناقضهای انسان و شوق زندگی در دل تلخیها.
مشخصات این نسخه
نسخهها و ترجمههای دیگر

سال انتشار: ۱۴۰۴
مترجم: محمد قاضی
ناشر: خوارزمی
نوع جلد: جلد سخت
محل دسترسی: فروشگاه
غیرقابل خرید

سال انتشار: ۱۴۰۵
مترجم: محمود مصاحب
ناشر: نگاه
نوع جلد: جلد سخت
محل دسترسی: فروشگاه
غیرقابل خرید

سال انتشار: ۱۴۰۴
مترجم: محمد قاضی
ناشر: گستره
نوع جلد: جلد سخت
محل دسترسی: فروشگاه
غیرقابل خرید

سال انتشار: ۱۴۰۳
مترجم: تیمور صفری
ناشر: جامی
نوع جلد: شومیز
محل دسترسی: فروشگاه
غیرقابل خرید
جملههای ماندگار
نقلقولهای زوربای یونانی
به این کتاب امتیاز بده
ثبت نظر درباره این کتاب
نظر کاربران درباره کتاب زوربای یونانی
۱۴۰۵/۵/۲۳
دیدگاه فوق العاده ای در رابطه با اگزیستنسیالیست و زندگی در لحظه بهتون میده حتما پیشنهادش میکنم فوق العادس ✨🤌🏻
۱۴۰۵/۶/۴
زوربای یونانی؛ رقصی برای پیروزی نیست نیکوس کازانتزاکیس اگر قرار باشد «زوربای یونانی» را فقط داستان مردی بدانیم که به یک روشنفکر یاد میدهد زندگی کند، بخش مهمی از رمان را از دست دادهایم. چیزی که برای من بعد از خواندن کتاب بیشتر از خود زوربا باقی ماند، این سؤال بود: آیا زوربا واقعاً آزاد است، یا ما شیفتهی تصویری هستیم که از آزادی ساختهایم؟ زوربا آدمی است که تقریباً هیچچیز را نیمهکاره تجربه نمیکند. اگر عاشق میشود، اگر کار میکند، اگر خشمگین میشود، اگر میرقصد، همهچیز را با تمام وجود انجام میدهد. در نگاه اول، همین ویژگی او را به نماد آزادی تبدیل میکند؛ مردی که خودش را در چهارچوبهای اخلاقی، اجتماعی و فکری دیگران حبس نکرده است. اما کمی که بیشتر به او نگاه کنیم، تصویر سادهی «مرد آزاد» ترک برمیدارد. زوربا گاهی آزاد است، اما گاهی فقط اسیر میل خودش است. میتواند از قضاوت دیگران عبور کند، اما همیشه از پیامد انتخابهای خودش عبور نکرده است. نگاه او به عشق و زنان هم جایی میان شور، میل، تجربه و خودخواهی حرکت میکند و نمیشود همهی آن را با واژهی «آزادی» توجیه کرد. شاید به همین دلیل زوربا برای من بیشتر از آنکه نماد آزادی باشد، وسوسهی آزادی است. راوی مجذوب اوست، چون چیزی را در زوربا میبیند که خودش ندارد. اما این مجذوب شدن لزوماً به معنای برتری زوربا نیست. راوی با ذهنش زندگی را بیش از حد کنترل میکند و زوربا با میل و بدنش. یکی بیش از اندازه میاندیشد و دیگری گاهی کمتر از اندازه میاندیشد. اگر قرار باشد یکی را انتخاب کنیم، احتمالاً در هر دو حالت چیزی را از دست میدهیم. اینجاست که کازانتزاکیس برای من جالبتر میشود: او زوربا را به یک نسخهی بینقص از انسان تبدیل نمیکند. زوربا میتواند بخندد، اما همیشه خردمند نیست. میتواند آزاد باشد، اما همیشه مسئول نیست. میتواند حقیقتی را لمس کند که راوی در کتابها پیدا نکرده، اما خودش هم از تناقضهای انسانی بیرون نرفته است. و شاید همین نقصهاست که او را زنده میکند. حتی رابطهی او با راوی هم بیشتر از یک رابطهی استاد و شاگرد است. اگر قرار بود زوربا فقط معلم زندگی باشد، راوی باید در پایان به نسخهی دیگری از او تبدیل میشد. اما چنین اتفاقی نمیافتد. راوی فقط نگاهش تغییر میکند. انگار زوربا یک پاسخ به او نمیدهد؛ بلکه قفل چند سؤال را باز میکند. و بعد به پایان میرسیم؛ جایی که همهچیز آنطور که باید پیش نرفته است. اگر رقص پایانی را فقط نماد «پیروزی زندگی بر شکست» بدانیم، به نظرم کمی بیش از حد آن را ساده کردهایم. چه چیزی در پایان واقعاً پیروز شده است؟ نقشهها شکست خوردهاند، آدمها آسیب دیدهاند، امیدهایی فرو ریختهاند و چیزی که قرار بود ساخته شود، آنطور که تصور میشد شکل نگرفته است. پس چرا رقص؟ شاید چون رقص در آن لحظه دیگر جشن پیروزی نیست. رقص، واکنش انسان به شکست است؛ وقتی دیگر کاری از دستش برنمیآید جز اینکه هنوز زنده باشد. و این تفاوت بزرگی است. زوربا نمیرقصد چون شکست نخورده. میرقصد چون شکست خورده و هنوز میتواند حرکت کند. شاید همینجا رمان از یک داستان دربارهی «چطور زندگی کنیم» فاصله میگیرد و به چیز تلختری میرسد: ما همیشه نمیتوانیم زندگی را درست کنیم. بعضی اتفاقها جبران نمیشوند، بعضی آدمها برنمیگردند و بعضی تلاشها به نتیجه نمیرسند. اما شاید انسان بتواند نسبت خودش را با شکست تغییر دهد. از این منظر، زوربا قهرمان پیروز داستان نیست. او مردی است که بلد است بعد از شکست، هنوز خودش را به زندگی وصل نگه دارد. و شاید دلیل ماندگاری او هم همین باشد. نه به این خاطر که جواب درست زندگی را پیدا کرده، بلکه چون حاضر نیست منتظر بماند تا زندگی اول برایش قابل فهم شود و بعد شروع به زیستن کند. اما این هم به معنای آن نیست که باید زوربا شویم. شاید بهترین چیزی که میتوان از او گرفت، نه بیقیدیاش، نه سبک زندگیاش و نه حتی آزادیاش باشد؛ بلکه توانایی او برای مواجهه با لحظهای است که دیگر هیچ نظریهای جواب نمیدهد. گاهی زندگی چیزی برای توضیح دادن ندارد. فقط اتفاق میافتد. و بعد، اگر هنوز توانش را داشته باشیم، باید ببینیم میتوانیم دوباره حرکت کنیم یا نه. شاید رقص آخر زوربا دقیقاً از همینجا میآید؛ نه از پیروزی بر زندگی، بلکه از پذیرفتن اینکه زندگی همیشه قرار نیست به ما اجازهی پیروزی بدهد.
۱۴۰۵/۵/۲۴
کتاب خیلی جذابی نیست. به نظرم کمی هم جنسیت زده است. مخصوصا خود شخصیت زوربا که در خصوص زنان خیلی مثبت فکر نمی کند و نویسنده به کرات این موضوع رو در کتاب بیان می کنه. حالا این که از روی عمد هست یا نه معلوم نیست. من ترجمه آقای مصاحب از نشر نگاه رو خوندم که خوب بود ولی چیزی که نمی فهمم طراحی جلد کتاب توسط نگاه هست!!!! خیلی بی معنی و بی ربطه!
۱۴۰۵/۵/۳۰
در پاسخ به Fa
موافقم نگاهش درخصوص زنان نسبت به عصر حاضر خیلی متفاوته و کلا هرچیزی که باعث وابستگی بشه رو زوربا رد میکنه ولی متاسفانه گاها توصیفاتش از زن مناسب نیست. ولی مفهومش واقعا گیراست شاید صرفا برای من. طراحی جلد هم رقص معروف زورباست که درکتاب زیاد بهش رجوع و پرداخته میشه
۱۴۰۵/۴/۲۲
برای من خیلی سنگین بود. در حدی که تصمیم گرفتم رهاش کنم. اگر اهل کتاب های سنگین و فلسفی هستید، شاید براتون مناسب باشه ولی در غیر این صورت، نیاز نیست هر کتاب معروفی رو بخونیم 😂
۱۴۰۵/۵/۲۶
این کتاب فوق العادست، اگر خوانشش سنگینه نسخه صوتی کتاب هم موجوده و واقعا ارزش خواندن یا شنیدن داره
۱۴۰۵/۵/۲۴
قبل از خوندن این کتاب، تصورم این بود که با این همه تعریف و تفاسیر دوستان قطعا کتاب شاهکاری رو قراره بخونم و لذت ببرم ولی حقیقت امر اینه که نه تنها لذتی نبردم بلکه بسی اذیت شدم!!! تو تمامی فصول مطالب ضدزن دیده میشه و انقدر توصیفات چندش آوری رو میخوندم که دلم میخواست کتاب رو همونجا ببندم و دیگه سراغش نرم! از فصل ۴-۵ به بعد انتظار اتفاقات جدید و نو داشتم که یکم هیجان و غافلگیری به روند داستان اضافه کنه ولی خبری نبود، یه سیر عادی رو از اول طی میکنید و بیشتر با زندگی و نحوه تفکرات زوربا آشنا میشید!(تفکراتش برای من جالب و عجیب نبود!) بین ۲۶ فصلی که از این کتاب خوندم شاید فقط ۲ فصلش برای من عجیب و غافلگیرکننده بود. شاید اگه تعریف برخی دوستان رو راجع به این کتاب نشنیده یا نخونده بودم انقدر ازش ناامید نمیشدم:)















