رمانی که از همان ابتدا روح و روان تو را درگیر می کند . برای من جذاب نبود اما جزء رمان های قابل تامل و خواندنی است .
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
باورنکردنی اما پر کشش . تصور اینکه با تمام موقعیت های اجتماعی تبدیل به موجودی شوی که حتی خانواده از درک و تماشای تو عاجز بوده و زندگی انسانی خود را به زندگی دیگری تغییر یافته ببینی .
خوندن بلادونا برای من پر از غافلگیری بود و حقیقت ماجرا این هست که فکر نمیکردم انقدر ازش خوشم بیاد! اوایل کتاب برای من حوصله سر بر بود و احساس میکردم به سختی قراره تمومش کنم اما هرچی بیشتر جلو میرفتم جذابیتش برام بیشتر میشد:) از مهمونی بالماسکه به بعد واقعا فضای خیلی جذاب و هیجان انگیزی رو قراره تجربه کنید؛ من به شخصه به سختی کتاب رو میتونستم کنار بذارم و زودی خوندم و تمومش کردم… در طول داستان شک و تردیدها از یک شخص به شخص دیگه تغییر میکنه و یه جاهایی آدم گیج میشه که مظنون واقعی کیه دقیقا، ولی خب در انتها یکی از اشخاصی که حدس میزدم گناهکار از آب دراومدن:)) کلمات روباه و پنجره برای مطمئن شدن از حدس و گمانم کمک کننده بودن😁
اصلا و ابدا از جلد آخر راضی نبودم و حتی ۱۰۰ صفحه اخر رو به زور تموم کردم😭 انتظارم از این جلد خیلی بالاتر بود چون یه جورایی اوج سرنوشت دو خواهر و از اون مهمتر کشور و تاج و تختشون بود ولی خیلی ضعیف توصیف شد و از خلاقیت خبری نبود حتی بنظرم نویسنده فقط سعی کرده بود یه چیزایی سرهم کنه تا این مجموعه رو به یه پایانی برسونه.
نوجوون بودم که این کتاب رو خوندم و یادمه انگار دور سرم یک ابر سیاه بود تا چند روز درگیر این بودم که بفهمم چی شد. دوست دارم دوباره بخونمش
رمانی بسیار دلنشین از عشقی ممنوعه . جوانی روستایی که مناسبات عشق را نمی داند و زمانی که پا در این راه می گذارد ، هوس و لذات زود گذر اجازه نمی دهد که تفاوت زیبایی و حرمت عشق را از خیانت تشخیص دهد . حتما حتما توصیه می کنم برای خواندنش
داستایفسکی عزیزم متاسفم که به این کتابت همچین امتیازی دادم :)😬 حقیقت ماجرا اینه که موضوع این کتاب زیاد منو جذب نکرد، شاید تو زمان و حال و هوای درستی نخوندمش که نتونستم جذبش بشم ولی خب این کتاب برای من یه کتاب معمولی بود و اصلا انگار نه انگار اثر داستایفسکی رو دارم مطالعه میکنم… کوتاه بودنش باعث شد کمتر باهاش ارتباط بگیرم و دغدغههای اشخاص کتاب زیاد برام قابل درک نباشه… این کتاب، مردی رو به تصویر میکشه که یه جورایی تنهاییش فراتر از حد تصوره و به دنبال ذرهای ارتباط و صمیمیت هست؛ با ناستنکای عزیزش آشنا میشه، بی توجه به وضعیتی که ناستنکا دچارشه، عاشق میشه و درست زمانی که فکر میکنه به خوشبختی دست پیدا کرده، میفهمه هیچ راه فراری از تنهایی وجود نداره…
تو خط به خط این کتاب و پیرو توصیفات و توضیحات ارائه شده از نویسنده، شما دائم سعی در شناختن پرنس دارید ولی دقیقا اونجایی که احساس کردید با خلقیات و اخلاقیاتش آشنا شدید یهو با یه وجه دیگه از شخصیتش مواجه میشید؛ انگار این فرد رو دارید از نگاه و دید تک تک شخصیتهای این کتاب بررسی میکنید، یه جورایی مثال بارز “هرکسی از ظن خود شد یار من” :) بخش اول این کتاب برای من لذت بخش ترین بود، خاصیت ابله برای من این بود که تا میومدم از روند داستان دلسرد بشم یهو یه اتفاقی میفتاد که منو کنجکاو میکرد ادامه بدم و جذبش میشدم. از طرفی بعضی رفتارها و حرفها از بقیه شخصیتها میخوندم که واقعا با خودم میگفتم احتمالا موضوع داستان، توصیف زندگی جمعی از ابلهان باشه نه یک ابله!!! درواقع تا اواسط کتاب من پرنس رو زیاد ابله درنظر نمیگرفتم بلکه شخصیت برجستهای میدونستمش که صاحب طرز تفکر خاصیه و حرفها و نظرات قشنگی داره اما خب اخرای داستان ورق برمیگرده و تحت تاثیر اتفاقات پیش اومده پرنس ما هم تغییر میکنه… بیشتر از این نمینویسم که یه موقع اسپویل نکنم:))
“میگویند خورشید همه چیز را جان دوباره میدهد، حالا ببینید خورشید را؟ انگار خودش نیز مرده، مگر نه؟ همه چیز مرده، هرجا را نگاه کنی جز نعش نمیبینی، فقط یک مشت آدم ماندهاند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست! این است دنیا…” این اولین کتابی هست که من از داستایفسکی میخونم و واقعاااا به معنای کلمه عاشقش شدم… خیلی وقت بود موقع خوندن هیچی کتابی این حس بهم دست نداده بودید🥲 دیدید وقتی یه اثر خیلییی به دلتون میشینه احساس میکنید هرچی قبلش خوندید تباه بوده و ارزش ستاره دادن نداشته؟! من الان تو این وضعیتم😭💔 چه توصیفاتی…محشر بود محشر… صفحات پایان میخکوبتون میکنه، با تمام توصیفات خودآزارگرایانه ای که میخونید دلتون تیکه تیکه میشه🥲🥲 این جزو یکی از بهتریییییین کتابهایی شد که خوندم😩😭😍 ۵ ستاره کمشه بیشتر از این لیاقتشه🥲❤️
قبل از خوندن این کتاب، تصورم این بود که با این همه تعریف و تفاسیر دوستان قطعا کتاب شاهکاری رو قراره بخونم و لذت ببرم ولی حقیقت امر اینه که نه تنها لذتی نبردم بلکه بسی اذیت شدم!!! تو تمامی فصول مطالب ضدزن دیده میشه و انقدر توصیفات چندش آوری رو میخوندم که دلم میخواست کتاب رو همونجا ببندم و دیگه سراغش نرم! از فصل ۴-۵ به بعد انتظار اتفاقات جدید و نو داشتم که یکم هیجان و غافلگیری به روند داستان اضافه کنه ولی خبری نبود، یه سیر عادی رو از اول طی میکنید و بیشتر با زندگی و نحوه تفکرات زوربا آشنا میشید!(تفکراتش برای من جالب و عجیب نبود!) بین ۲۶ فصلی که از این کتاب خوندم شاید فقط ۲ فصلش برای من عجیب و غافلگیرکننده بود. شاید اگه تعریف برخی دوستان رو راجع به این کتاب نشنیده یا نخونده بودم انقدر ازش ناامید نمیشدم:)
این کتاب ترسیم کننده جهانی است در محاصره دیکتاتور ها و فضای شبیه روزگار مردم کره شمالی یا روسیه در دوره استالین را ترسیم می کند . ترسناک و گزنده
عجب عجب عجب… این چی بود من خوندم وای🤯 یه مشت روانی که دور هم تشکیل اجتماع داخل این کتاب رو دادند🤐 خیلییییییی کتاب باحالی بووود یعنی شما وقتی کتاب رو دست میگیرید دیگه زمین گذاشتنش دست خودتون نیست و فقط میخواید ببینید تهش چی میشه… من به یکی دیگه شک داشتم که مسئول قتل بوده باشه ولی خب در کمال تعجب اون کسی که حتی حدس هم نمیزدم مسئول از آب دراومد😶 اصلا از فصل ۴۵ به بعد یه اتفاقاتی میفته دهنتووون باااز میمونه😁 بسی پیشنهاد میشه بخونیدش
میتونم بگم چند فصل اول رو که خوندم کم کم میدونستم اخرش قراره به کجا ختم بشه:) کتاب متوسطی بود یعنی جوری نبود که از روندش شوکه و هیجانی بشم ولی دوسش داشتم… کاملا میتونستم حس و حال نورا رو درک کنم و زندگی به زندگی حسرتاشو تجربه کنم؛ کاش مدل زندگی واقعی هم اینطوری بود که اگر حسرتات زیاده، اگر به زندگیت شک داری و احساس ناامیدی میکنی بهت اجازه بدن بری زندگیهای دیگه رو تجربه کنی و به خودشناسی برسی، نه اینکه بخوای تو یه زندگی دیگه بمونی چون به قول نورا اون زندگی رو تو نساختی یه منِ دیگه ساخته بلکه به واسطه اون زندگی بفهمی حقیقت کلمات زندگی و امید و حسرت و خواستن چیه. دوست داشتم که به من هم مثل نورا فرصت همچین تجربهای داده میشد.
شاید این کتاب، کتاب من نبود. شاید چون زمانی نخوندمش که برای سن من مناسب نبود و شاید کافکا نویسنده من نیست اما دوستش نداشتم
از نظر من این جلد خیلی بهتر و جذابتر از جلد قبل بود😍 تمرکز این جلد روی دوستای دانته و ویوین-کای و ایزابل- هست که به مرور زمان جذب هم میشن و بیشتر با شخصیتهای هم آشنا میشن😁😍 جلد قبل رو منِ دبیرستانی اگر میخوند شاید عاشقش میشد ولی ترجیح منِ الان این جلده🙈😀 انتظار اتفاقات پر از فراز و نشیب توی این جلد نداشته باشید، روند داستان کاملاً ملو و عادی پیش میره😁 همچنان معتقدم اگر حوصلتون سررفته و فقط میخواید با یه کتاب سرگرم بشید بیاید سراغ این مجموعه🙈
خیلی بهتر از جلد اول، خیلی خیلیییی بهتررر… جهت جلوگیری از هرگونه اسپویل فقط میتونم بگم تو این جلد زندگی فابل با چالشهای بیشتری گره میخوره، چالشهایی که باعث میشه آدمای اطرافش رو بهتر بشه، دشمنایی که تبدیل به دوست میشن و دوستایی که تبدیل به دشمن میشن:) واقعاً نمیتونستم یه لحظه کتاب رو زمین بذارم انقدر که کنجکاوی دیوونم کرده بود! هنوز معتقدم که میتونست خیلی جذابتر از اینها نوشته بشه و نویسنده میتونست کتاب رو پرچالش تر کنه ولی از روند پیشرفتش راضیم! مرموز بودن شخصیت سینت، مهربونیای زیرزیرکی کلاو، عاشقونههای خرکی وست قلبمو ذووب کرد🥲😭 بخاطر جلد دومشم که شده از خوندنش بسی خرسندم🤌🏻
این کتاب برای درک اینکه چطور مغز ما گولمون میزنه و چطور انتخابهای ما میتونه در حالی که ادعای منطقی بودن داریم، ساده لوحانه و براساس تله های ذهنی باشه، صحبت میکنه. اگر متن کتاب براتون سنگین هست توصیه میکنم همراه با پادکستهایی که این کتاب رو توضیح دادن دنبالش کنین
یه کتاب واقعاً معمولی…! با این همه تعریف، انتظار بیشتری ازش داشتم:) داستان از دید دختری شروع میشه که توی یه جزیره درتلاش برای پول بیشتر به جیب زدنه تا به برنامههایی که تو ذهنشه زودتر بتونه برسه! یکی از این برنامهها رفتن پیش مردی به اسم سینته که گذشته و آیندهاش به این مرد گره خورده… وایب کتاب کاملاً با دریا، جزیره، سنگهای قیمتی، کشتی و … گره خورده! انتظار داشتم هیجان انگیز تر و جالبتر پیش بره ولی فقط یه کتاب معمولی بود که نه از خوندنش حوصلتون سربره و نه بیش از حد جذبش بشید. البته چندفصل آخرش رو نویسنده خیلی خوب نوشته بود! درواقع از فصل ۳۸(اگه اشتباه نکنم) به بعد😍 پایانش رو هم پسندیدم کاملا مخاطب رو کنجکاو میکرد که بره سراغ جلد بعدی ببینه قراره چه اتفاقی بیفته…
شاید بعضی اتاق ها هیچ راه راحتی به بیرون ندارن چون هیچوقت قرار نبوده از اونجا بیرون بری؛ فقط قرار بوده داخلش بمونی؛ مثل یه در که نباید باز بشه حالا اگه حقیقت رو بدونی، ولی دونستنش همهچیزو خراب کنه، بازم میخوای بدونی؟ این، ماجرای زندگی آمِلیه؛ جسور برای فهمیدن حقیقت، قوی برای هضمش، و تنها تر از اون که بخواد از حقیقت فرار کنه یا ازش متنفر باشه… داستان زندگی آملی، داستان زندانییه که عاشق زندان بانشه… خیلی قبل تر اون که حتی بدونه زندان بانش کیه… امتیازم به این کتاب ۴ ونیم بود و ازش لذت بردم
تنها راه یادگرفتن زندگی کردن است
